با غروب‌های غمگینی که دارم

 با آسمانِ نیمه ابری چشمانم

 با ایمانِ معصومانه‌ام به حفظِ هر چه خاطره

 با شوقی که بدونِ تو ، از روزگارم پر می‌‌کشد

 بگو

 فرزندِ کدامین فصل باشم

 که پاییز را به یادت نیاورم

 و رنجِ مبهمِ برگ ریزان را ؟؟؟



نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 11:2  توسط باغ سبز | 


دور می‌‌شویم ناگهان

از خاطرِ آدم ها

چنان سواری شتاب زده

در مه‌

چنان گم کرده راهی‌

در خمِ یک کوچه

عمر لبخند‌هایِ ما

چون سهمِ ما از عشق

چه کوتاه...

چه کوتاه...

 

 

 

نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 23:28  توسط باغ سبز | 


و روزگارِ درد

 چه آرام می‌‌گذرد

 چه پر سکوت

 مثل گیسوانِ سیاهِ زنی‌ خسته

 بر شانه‌های بردبارِ مردِ عاشق




نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 14:35  توسط باغ سبز | 


تــهی می‌‌شـوم 


در ســینـه ام  حســی 

به شدت ناگــهانی‌ترین اتــفاق 

خـودش را می‌‌کشـــاند 

به زیـرِ صـفر 


یــخ میزند قلــبی 

که تپیدن را از تو مــی‌‌دانسـت 

و ایســتادن را ... بـرای تو 

... 

کجای زندگی‌ باشم وقتی تو نیستی‌ ؟؟؟    



نیـکی‌ فــیروزکـوهی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 15:35  توسط باغ سبز | 


برایت قهوه می ریزم

 کمی‌ شیر

 دو قاشق شکر

 می گذارم جلویت رویِ میز

 گلدان گل را کنار تر می گذارم

 تا بهتر ببینمت

 قیافه ی جدی به خودم می گیرم

 و با لهجه‌ای که حالا برایِ خودم هم بیگانه است می گویم

 قهوه ات سرد می‌‌شود

 هر کجا که هستی‌

 زودتر به خانه بیا

 

و همانطور می نشــیــــــــــــــنم‌ تا تو یکروز بیایی

 

……….

 

وقتی‌ حتی نبودن آدم‌ها برایت قشنگ می‌‌شود .................

 

 

 

نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1391ساعت 14:56  توسط باغ سبز | 


همیشه آخرین سطر برایش می‌‌نوشتم

" روزی بیا که برایِ آمدن دیر نشده باشد "

می‌ نوشتم

" روزی بیا که هنوز دوستت داشته باشم ، که هنوز دوستم داشته باشی‌ "

می‌ نوشتم

در نبودنت به تمام ذرات زندگی‌ کافر شده ام

جز ایمانِ به بازگشتِ تو

امروز برایِ شما می‌‌نویسم

یقینا آمده است

ولی‌ روزی که من از هراسِ دیوار ها

خانه را که نه

خودم را ترک کرده بودم

 

 

نیکی‌ فیروزکوهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت 10:50  توسط باغ سبز | 


بانو !

 یکی‌ از این جمعه ها

 کفش‌هایتان را پا کنید

 و به دیدن مردی بروید

 که تمامِ هفته را

به عشق جمعه‌ای سر می‌‌کند

 که ممکن است

 بانویش کفش‌هایش را به پا کند

 و به دیدارِ او برود

 

 

 

نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 10:40  توسط باغ سبز | 


به رهایی فکر می‌‌کنم

 پشتِ هر دیوارِ این شهر

 کسی‌ کمین کرده

 در فکرِ هجوم

 کسی‌ که می‌خواهد حلقومم را بفشارد

 و اقرار بگیرد

 که زندگی‌ بدونِ رویا

 زندانی ‌ست بی‌ پنجره

 راهی‌ ‌ست بی‌ بازگشت

 بازگشتی ‌ست به هیچ

 و هیچ

 و دوباره هیچ

 به رهایی فکر می‌‌کنم

 به پرواز

 به کسی‌ که دو لولش را روی شقیقه‌ام بگذرد

 و بگوید التماس کن

 برای زندگی‌ِ دوباره

 برای عشق

 برایِ بهار

 برایِ مهتاب

 التماس کن برایِ یک شبِ پر رویا

 و من التماس کنم

 رهایم کن

 رهایم کن

 رهایم کن


نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 19:24  توسط باغ سبز | 


دلواپسِ غربتِ من نباش

 در این دیار

 پنجره ها

 عادتِ دیرینه‌‌ای دارند

 به باران

 و باران به خیسی خیابان

 و خیابان‌ها به آدم‌هایِ تنها

 آدم‌هایی‌ که در تاریکی‌ شب می‌‌دوند

 تا زودتر به خانه‌های سردشان برسند

 آدم‌هایی‌ که دردِ بیکسی خود را فراموش می‌‌کنند

 و به عزیزشان می‌‌نویسند

 دلواپسِ غربتِ من نباش

 اینجا بعد از تو

 پنجره

 و باران

 نزدیکترین‌ها هستند به من

 و خیابان

 خیابان ... هنوز هم راهیِ است برای رسیدن

بیا...

 

 

نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 13:20  توسط باغ سبز | 


نازنینم!

 می‌دانم که می‌دانی چقدر دوستت دارم

 می‌دانی که می‌دانم چه اندازه جوانی ات را دوست داری

 بگذار سال‌هایمان بگذرد نازنین

 چین و چروک صورتت که زیاد شود

 خواهی‌ دید چقدر پیری ات را بیشتر دوست دارم

 

(قسم به عشق در تداوم و تداوم در عشق.... )




نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 9:39  توسط باغ سبز | 


در رویایِ خوش یک زن

                    هیچ وقت

                            هیچ مردی

                                       نمی‌‌رود

 هیچ عشقی‌

                نمی‌‌میرد

 

و احتمال فاصله

         عبارت عجیبی ست

               که بی هیچ رخدادی

                        در طول لحظه ای

                            و در عمق بوسه ای

                                           محو می شود


نیکی فیروزکوهی


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391ساعت 11:15  توسط باغ سبز | 


فکرِ آمدنِ تو

 فکرِ بیهوده‌ای نیست

 حتی اگر بازگشتی نباشد

 در سرگردانیِ بی‌ انتهای من

 اگر امیدی نباشد

 تمام این عشق رو به بطالت می‌‌رود

 همیشه گفته ام

 اسارت در خاطراتِ کهنه ، شیرین تر از تخریبِ احساس برای رهایی ‌ست



نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 14:26  توسط باغ سبز | 


عشق  زنی‌ ‌ست که حواسش به هیچکس نیست

  گوشواره‌هایش را یکی‌ یکی‌ در می‌‌آورد

  سرش را به یک طرف خم می‌کند

  تا شانه‌هایش پر شود از سیاهی موهایش 

  دستش را می‌‌برد تا دکمه‌های لباسش را باز کند


  عشق مردیست  که آخرین پٔک محکمش را به سیگارش میزند

 و آرام ...

       خیلی‌ آرام  زن را در آغوش می‌کشد

 درست زمانی‌ که  زن حواسش به هیچکس نیست



نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 22:35  توسط باغ سبز | 


باید مست بود و گفت  دوستت دارم

باید مست بود و گفت  دوستم داشته باش

باید مست بود و بگوش ماند

باید برایِ همیشه خاموش ماند

سکوت و یک گیلاس
 
سکوت و دو گیلاس
 
سکوت و چند گیلاس
 
باید مست بود و به کوچه و خیابان زد
 
باید مست بود و زیرِ دستِ دنیا زد
 
باید مست بود و گریه کرد
 
باید زندگی‌ را با جسارت وارونه کرد
 
باید مست بود و از عشق تعبیری تازه کرد
 
باید مست بود و از عشق تعبیری تازه کرد  





نیکی‌ فیروزکوهی
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 14:43  توسط باغ سبز | 


حرفی‌ بزن

 نه از گذشته‌ها

 که من از دیروز‌هایم سیرم ... سیر

 و نه از امروز

 که حالمان تهی از هر اتفاقی‌ است

 خالی‌ از حادثه ... خالی‌

 

حرفی‌ بزن

 از ابدیت

 از آینده

 از آئینه‌ها

 از قلّه‌های فتح نشده

 از دریا ی آبی آبی

 از بارانی که خیسمان نکرده

 از چلچراغ‌های خانه

از نامه‌هایی که هنوز به دستمان نرسیده

 از شعر

 شعر‌هایی‌ برای دل ما

از دیدار‌

 از دوستت دارم‌هایی‌ که گفته می شوند

 از من‌هایی‌ که ما می شوند بگو ...

 

از شب‌های سیاهی که صبح می شوند

 از بهار بعد از زمستان

 از آخرین روز خشکسالی‌

 از روزهای سبز

 از آفتاب

آه از آفتاب بگو

 

 

حرفی‌ بزن

 چیزی بگو ...

 از دیروز و امروز نه

 از آینده بگو

 

نیکی‌ فیروزکوهی



+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 0:11  توسط باغ سبز | 



تو از گلویِ دنیا با من حرف می‌زنی

تو از هر گوشه‌ ی این شهر مرا میخوانی

‌غروب که میشود

رویِ همان نیمکتِ همیشگی‌

زیر همان درختِ پیر

کنارم می‌‌نشینی

و با صدای سه تارِ پیرمردِ دوره گرد 

نجوا میکنی‌

من خاطره نیستم 

همواره بوده ام 

همیشه در کنارت هستم



نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 17:5  توسط باغ سبز | 


تمام شب انتظار کشیده ام

  تمامِ این شب‌ها ...

 منتظر بوده ام  تا بیایی

 و چقدر دردناک است

اگر بدانی

  برای یک نفر

  دنیا خلاصه شده 

در یک شب  و یک زن

 و مردی که قرار است بیاید



  نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 10:42  توسط باغ سبز | 

  فرار از خانه

  فرار از شهر

  فرار از هیاهو

  فرار از اندیشه‌هایِ کور

  روبه تنهایی

‌  روبه کویر

  روبه شب‌هایِ پر ستاره

  و سکوت

  سکوت 

  سکوت

  و آغوشی که در تاریکی‌ به رویم باز شود

  و آرام زیرِ گوشم بگوید 

  پس سلامت کو ؟؟؟ 



" نیکی‌ فیروزکوهی"


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 21:53  توسط باغ سبز | 


آدم‌هایی‌ را که زیاد دوستت دارند ،

بیشتر دوست داشته باش

و آنهایی را که زود ترکت میکنند ،

زودتر فــــــــــــــراموش کن

زندگی‌ همین است

تعادل میان عشق و نفرت 

تعادل میان بودن‌ها و نبودن ها

تعادل میان آمدن‌ها و رفتن ها 

زندگی‌ مرزی ‌ست که میگذاری

تا کسی‌ هستی‌ تو را نیست نکند

مرزی برای آنهایی که می‌گویند

" دوستت دارم " و " همیشه با تو خواهم ماند "



نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 9:40  توسط باغ سبز | 


زیاده خواه نیستم

جاده‌ ی شمال

یک کلبه ی جنگلی‌

یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی

کمی‌ هیزم

کمی‌ آتش

مه‌ِ جنگلی‌

کمی‌ تاریکی‌ِ محض

کمی‌ مستی

کمی‌ مهتاب

برای حال بیشتر ... چند نخِ سیگار

و بوی یار

و بوی یار

و بوی یار

 

 

نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 14:27  توسط باغ سبز | 


آدم‌ها عاشق ما نمی‌‌شوند ، آدم‌ها جذب ما می‌‌شوند.

 در لحظه‌ای حساس حرف‌هایی‌ را می‌‌زنیم که شخصی‌ نیاز به شنیدنش داشته.

 در یک لحظه ی حساس طوری رفتار می‌‌کنیم که

 شخص احساس می‌‌کند تمام عمر در انتظار کسی‌ مثل ما بوده

در یک لحظه ی حساس حضور ما ، وجودِ شخص را طوری کامل می‌‌کند

که فکر می‌کند حسی که دارد نامی‌ جز عشق ندارد.

 آدم‌ها فکر می‌‌کنند که عاشق شده اند.

آدم‌ها فکر می‌‌کنند بدون وجود ما حتی یک روز دوام نمی‌‌آورند.

آدم‌ها فکر می‌‌کنند مکمل خود را یافته اند. ... آدم‌ها زیاد فکر می‌‌کنند

 آدم‌ها در واقع مجذوب ما میشوند و پس از مدتی‌ که جذابیت ما برایشان عادی شد،

متوجه می‌‌شوند که چقدر جایِ عشق در زندگی‌‌شان خالیست ...

می‌‌فهمند در جستجوی عشق‌های واقعی‌ باید ما را ترک کنند

 تمامِ حرفِ من اینست که کاش آدم‌ها یاد بگیرند که " عشق پدیده‌ای حس کردنی

است نه فکر کردنی "

و کاش بفهمند که بعد از رفتنشان ، عشقی‌ را که فکر میکرده اند دارند

چه می‌کند با کسانی‌ که حس میکرده اند این عشق واقعی‌ ‌ست.


نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 22:7  توسط باغ سبز | 


امشب به خوابِ من بیا رویا یِ من
بگذار که شب پر شود از
مستانه گویانِ شرقی‌ چشمانِ تو



نیکی‌ فیروزکوهی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 17:7  توسط باغ سبز | 


تبر بزنید تنه ی این درخت را

 من

 خوابیده

 راحت تر می‌‌میرم

 

 

زمین‌های سست

 درختانِ بی‌ ریشه...

 آدم‌های خسته...

 از کدام درد می‌‌توان نوشت

 

صد سال که تنها باشی‌

 جز در خیال یک درخت

هیچ جایِ آرزو‌هایِ سبز جا نمی‌گیری

 

 

نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 17:3  توسط باغ سبز | 


 غیر از تو سه چیز کم دارم

  یک اتاق

  یک دیوار

  یک پاکت سیگار  ... 


  ...یاور همیشه مؤمن ،

تو برو سفر سلامت 

غمِ من نخور که دوری ،

برایِ من شده عادت  ... 


آنهایی که می‌‌روند  نه یاورند نه مؤمن



  نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 23:8  توسط باغ سبز | 


هرگز به مرگ‌های بی‌ دلیل اعتقاد نداشته‌ام

 برای من هیچ چیز برای همیشه نابود نخواهد شد

 

اینجا که من ایستاده‌ام

 هیچ کس نمی‌‌میرد

 

 هیچ عشقی‌ نمی‌‌میرد

 برای من راهی‌ جز اعتقاد باقی‌ نمانده است

 

وقتی‌ تمام زندگی‌ ات نیاز میشود

 ایمان به بازگشت

 سرسختانه‌ترین دغدغه ی روزگارت می‌‌شود

 در مه‌ آلودگی‌ غمناکِ دنیایی که برای خودت ساخته ای


 نیکی فیروزکوهی


+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1391ساعت 8:59  توسط باغ سبز | 


یک روز ، یک جایی‌ ، ناگهان ، این اتفاق برایِ ما می‌‌افتد

 کتاب مان را می‌‌بندیم ، عینکمان را از چشم بر میداریم

 شماره‌ای را که گرفته ایم قطع می‌کنیم و گوشی را روی میز می‌گذاریم

 ماشین را کنار جاده پارک می‌‌کنیم و دستمان را از رویِ فرمان بر میداریم

 اشک‌هایمان را پاک می‌کنیم و خودمان را در آینه نگاه می‌کنیم

 

 همانطور که در خیابان راه می‌رویم

 همانطور که خرید می‌کنیم

 همانطور که دوش میگیریم

 ناگهان می‌‌ایستیم

 می‌گذاریم دنیا برای چند لحظه بایستد

 و بعد همانطور که دوباره راه می‌رویم

 و خرید می‌کنیم

 و شماره می‌‌گیریم

 و رانندگی‌ می‌کنیم

 و کتاب می‌خوانیم

 از خودمان سوال می‌کنیم

 واقعا از زندگی‌ چه می‌خواهم؟؟؟

 به احتمالِ قوی از آن روز به بعد اجازه نمی‌‌دهیم ، هیچ کسی‌، هیچ حرفی‌،

هیچ نگاهی‌ ، زندگی‌ را از ما پس بگیرد

 

نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 22:21  توسط باغ سبز | 


اگر شد

 اتفاقی باش که با عشق نسبت دارد

 بگذار اغوا کردن

 ترس از عشق

 خلق فاصله

 کارِ شیطان باشد

اگر شد

 مردِ لحظه‌ها باش

دلی‌ اگر هست

 برایِ سپردن

برایِ عاشق شدن است

 و بهشت ....

 بهشت تنها در آغوش ماست ، که گل می‌‌کند


نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 0:5  توسط باغ سبز | 


دست‌های تو

 سبزینگیِ جنگل‌ شمال

 گیسوان من

 سیاه گردبادی

 از جنوب

 

 در تمنایِ وزیدن

 و گریختن

 در تمنایِ گریختن

 و وزیدن

 

و آسمان گواه ستارگان

 دل‌ باختگانی بی‌ ریشه در خاک

 

و آفتاب گواهِ ما

 که محال نیست

 جاودانگی در آغوش عشق

 

 

نیکی‌ فیروزکوهی


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت 16:47  توسط باغ سبز | 


درگیرم کن
خسته ام
خسته از تنهایی‌
از حضورِ خودم در تاریکی‌
خسته از رفتن
از جاده‌های طولانی
خسته از یک دل‌ِ همیشه طوفانی
درگیرم کن
درگیر بودن
درگیر ماندن
درگیر یک اتفاق
اتفاقِ یک پنجره
چهار دیوار
درگیر اتفاق "ما"



نیکی‌ فیروزکوهی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1391ساعت 19:9  توسط باغ سبز | 



باردارِ خاطرات که میشی‌
هوس آغوش هم می‌زنه به سرت

همه چیز بو میده
آدم‌ها بو میدن
اتاق ها
عکس ها
کافه ها
کوچه‌های بن بست پشتِ درخت ها
حتی نامه‌ها بو میدن

ولی‌ باز هم دلت می‌خواست هنوز کنارت بود
بغلت می‌‌کرد
تو رو می‌‌بوسید
حرف‌های قشنگ بهت میزد

تو یک کوچه ی بن بست ، پشت درخت‌ها بهت نامه می‌‌داد
توی کافه ، بعد از دو تا فنجون قهوه
قرار دیدار فردا رو می‌‌گذاشت

دلت می‌خواست همین امروز بر می‌گشت
تو می‌‌بخشیدیش
میگفت دوستت دارم
می‌‌گفتی‌ دوستت دارم

بعد
دستش رو برای همیشه توی دستت می‌گذاشت
ما آدم‌ها موجودات عجیبی‌ هستیم
نه درس میگیریم
نه فراموش می‌‌کنیم

هر اتفاقی‌ که می‌خواد بیفته
ما تا آخر عمر عاشق می‌‌مونیم




نیکی‌ فیروزکوهی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 18:42  توسط باغ سبز |