از فیلم "Big Fish"

یه وقت هایی هست که آدم باید مبارزه کنه
و گاهی هم باید سرنوشتش رو قبول کنه
و بپذیره که چیزی رو از دست داده,
این جور مواقع فقط یه احـمق به تلاشش ادامه میده,
راستش من همیشه آدم احـمقی بودم....
Big Fish
Tim Burton

یه وقت هایی هست که آدم باید مبارزه کنه
و گاهی هم باید سرنوشتش رو قبول کنه
و بپذیره که چیزی رو از دست داده,
این جور مواقع فقط یه احـمق به تلاشش ادامه میده,
راستش من همیشه آدم احـمقی بودم....
Big Fish
Tim Burton

روزی که به سبزه زار سینه ام بیایی از بند رسته ای
و روزی که از آن خارج شوی
دیگر آزاد نیستی
من ، نام تمام درخت ها
و ستاره های دور را به
تو آموختم
من تو را به مدرسه بهار وارد کردم
و آواز پرنده ها و الفبای چشمه ها را
به تو آموختم
و اسمت را در دفتر باران
بر ملافه های یخ و بر میوه های صنوبر نوشتم ...

همين فرداست
كه ظلمت پائيزي تمام مي شود
همه مي دانند
جز پائيز.
شمس لنگرودي

وقتی به بچه های جهان یاد دادم اسمت را هجی کنند
دهانشان به درخت توت بدل شد
تو ،عشق من !
وارد کتاب های درسی و جعبه های شیرینی شدی
تو را در کلمات پیامبران پنهان کردم
ودر شراب راهبان و در دستمال های بدرقه
وآیینه های رویا و چوب کشتی ...


...گاهی وقتها به ماهیهای قرمز غبطه میخورم. ظاهرا دامنهی حافظهشان فقط در حد چند ثانیه است. محال است بتوانند سلسلهای از افکار را پیگیری کنند. آنها همهچیز را برای اولین بار تجربه میکنند. هر بار. و مادامی که از نقص و معلولیتشان بیخبر هستند حتما زندگی برایشان داستان بلند خوب و خوشی است. یک جشن. شور و هیجان از سحر تا غروب...!
اَبَر ابله / ارلند لو / مترجم: شقایق قندهاری
تنهایی
چیزهای زیادی به انسان می آموزد،
اما تو نرو..
بگذار من نادان بمانم!
ناظم حکمت

خوب میدانم که من اولین زن زندگی توام
اما شیطانی که هر روز با ما قهوه مینوشد
همواره مرا تشویق میکند
تا از تو بپرسم
دومی چهکسی است؟
سعاد الصباح

قطعا روزی صدایم را خواهی شنید !
روزی که نه صدا اهمیت دارد
و نه روز !
حسین پناهی

انگشتهای من
میبارند و
نام تو
میروید
عمران صلاحی

میبویم گیسوانت را
تا فرشتهها حسودی کنند
شانه میزنم موهایت را
تا حوریها سرک بکشند از بهشت برای تماشا
شعر میگویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند.
بمیرند...
...

پروازِ هیچ پرندهای را
حسرت نمیبرم
وقتی قفس
چشم های تو باشد ...

هیچوقت تو را ترک نمیکنم
حتی اگر
توی این دنیا نباشم
هروقت
به دوستداشتن فکر ميکنم
ابديت
و تمامي شبها
با نام تو
بر سينهام
سنجاق ميشود.
ميداني ؟
ميداني از وقتي دلبستهات شدهام
همهجا
بوي پرتقال و بهشت ميدهد ؟
هرچه ميکنم
چهار خط براي تو بنويسم
ميبينم واژهها
خاک بر سر شدهاند
هرچه ميکنم
چهار قدم بيايم
تا به دستهايت برسم
زانوهايم ميخمد .
نه اينکه فکر کني خستهام ،
نه اينکه تاب راه رفتن نداشته باشم
نه .
تا آخرش همين است
نگاهت به لرزهام مياندازد.
عباس معروفی

گهواره تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار.
نخستین سفرم باز آمدن بود از چشماندازهای امیدفرسای ماسه و خار،
بی آنکه با نخستین قدمهای نا آزموده نوپائی خویش
به راهی دور رفته باشم.
نخستین سفرم
باز آمدن بود ...

وقتی به ماهی ها نشانی چشمهایت را دادم
تمام نشانیهای قدیمی
را از یاد بردند
وقتی به تاجران مشرق
زمین
از گنج های تنت گفتم
قافله های روانه به
سوی هند،
برگشتند تا عاج های سفید تو را بخرند
وقتی به باد گفتم
گیسوان سیاهت را شانه
کند
عذر خواست که عمر کوتاه
است
و گیسوهای تو بلند ...

جهنم اینه که هر روز صبح که از خواب پا میشی ندونی برای چی زنده ای!
Sin City
Robert Rodriguez

هدیهام از تولد
گریه بود
خندیدن را تو به من آموختی .
سنگ بودهام
تو کوهم کردی
برف میشدم
تو آبم کردی
آب میشدم
تو خانه دریا را نشانم دادی .
میدانستم گریه چیست
خندیدن را
تو به من هدیه کردی .
یا گودال کوچک آب
فرقی نمی کند
زلال که باشی
آسمان در توست...!
برگرفته از کتاب"سطرها در تاریکی جا عوض می کنند" (مجموعه شعر) / گروس عبدالملکیان

من و تو یکی دهانیم
که با همه آوازش
به زیبا سرودی خواناست.
من و تو یکی دیدگانیم
که دنیا را هر دم
در منظر خویش
تازه تر می سازد.
نفرتی
از هر آنچه بازمان دارد
از هر آنچه محصورمان کند
از هر آنچه وادارد ِ مان
که به دنبال بگردیم، ـ
دستی
که خطی گستاخ به باطل می کشد.
من و تو یکی شوریم
از هر شعله ای برتر
که هیچ گاه شکست را بر ما چیرگی نیست
چرا که از عشق روئینه تنیم
و پرستویی که در سر پناه ما آشیان کرده است
با آمد شدنی شتابناک
خانه را
از خدایی گم شده
لبریز می کند ...

هر انسانی ، یک بار
برای رسیدن به یک نفر
دیر می کند
و پس از آن
برای رسیدن به کسانِ دیگر
عجله ای نمی کند
یاشار کمال
مترجم: سیامک تقی زاده

آدمها عاشق ما نمیشوند ، آدمها جذب ما میشوند.
در لحظهای حساس حرفهایی را میزنیم که شخصی نیاز به شنیدنش داشته.
در یک لحظه ی حساس طوری رفتار میکنیم که
شخص احساس میکند تمام عمر در انتظار کسی مثل ما بوده
در یک لحظه ی حساس حضور ما ، وجودِ شخص را طوری کامل میکند
که فکر میکند حسی که دارد نامی جز عشق ندارد.
آدمها فکر میکنند که عاشق شده اند.
آدمها فکر میکنند بدون وجود ما حتی یک روز دوام نمیآورند.
آدمها فکر میکنند مکمل خود را یافته اند. ... آدمها زیاد فکر میکنند
آدمها در واقع مجذوب ما میشوند و پس از مدتی که جذابیت ما برایشان عادی شد،
متوجه میشوند که چقدر جایِ عشق در زندگیشان خالیست ...
میفهمند در جستجوی عشقهای واقعی باید ما را ترک کنند
تمامِ حرفِ من اینست که کاش آدمها یاد بگیرند که " عشق پدیدهای حس کردنی
است نه فکر کردنی "
و کاش بفهمند که بعد از رفتنشان ، عشقی را که فکر میکرده اند دارند
چه میکند با کسانی که حس میکرده اند این عشق واقعی ست.
نیکی فیروزکوهی

... نمی دانم کدام درد بزرگ تر است، دردی که آن را بی پرده تحمل می کنی
یا دردی که به خاطر ناراحت نکردن کسی که دوستش داری توی دلت می ریزی
و تاب می آوری...!
برگرفته از کتاب"داستان های واقعی از زندگی آمریکایی" / گردآوری: پل استر
داستانهای واقعی از زندگی آمریکایی مجموعهای از 180 داستان کوتاه واقعی است.
پل استر نویسنده صاحب سبک آمریکایی در اکتبر 1999 از شنوندگان برنامه رادیویی میخواهد
که یکی از داستانهای واقعی زندگی خود را بنویسند تا در برنامه خوانده شود.
استر بیش از چهار هزار نامه دریافت میکند
و با روایت این داستانها، جلوهای از آگاهی، اندیشه و تجربههای مشترک انسانها را از جنبههای متنوع
به نمایش میگذارد.

بگذار که شب پر شود از
مستانه گویانِ شرقی چشمانِ تو
نیکی فیروزکوهی

1.
آفتاب آتش بی دریغ است
و رویای آبشاران
در مرز هر نگاه
بر
در گاه هر ثقبه
سایه ها
روسبیان آرامشند.
پیجوی آن سایه ی بزرگم من
که عطش خشک دشت را باطل می کند
چه پگاه و چه پسین،
اینجا نیمروز
مظهرهست است:
آتش سوزنده را رنگی و اعتباری نیست
دروازه ی امکان بر باران بسته نیست
شن از حرمت رود و بستر شنپوش اش سخن می گوید
ای شب تشنه! خدا کجاست؟
تو
روزی دگر گونه ای
به رنگ دگر
که با تو
در آفرینش تو
بیدادی رفته است:
تو زنگی ی زمانی ...
2.
زیر آسمان نگونسار که از جنبش هر پرنده تهی است و
هلالی کدر چونان مرده ماهی سیمگونه
فلسی بر سطح موجش می گذرد ،
به باز جست تو برخاستم
تا در پایتخت عطش
در جلوه ئی دیگر
بازت یابم
ای آب روشن!
ترا با معیار عطش می سنجم
در این دریاچه
آیا
زورق تشنگی است
آنچه مرا به سوی شما می راند.
یا خود
زمزمه ی شماست
ومن نه به خود می روم
که زمزمه ی شما
به جانب خویشم می خواند؟
نخل من ای واحه ی من!
در پناه شما چشمه سار خنکی هست
که خاطره اش عریانم می کند ...

اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را
در خيالِ پياله میديديم
دستهامان خالی
دلهامان پُر
گفتگوهامان مثلا يعنی ما!
کاش میدانستيم هيچ پروانهای
پريروز پيلگیِ خويش را به ياد نمیآورد.
حالا مهم نيست
که تشنه به رويای آب میميريم
از خانه که میآئی
يک دستمال سفيد،
پاکتی سيگار،
گزينه شعر فروغ،
و تحملی طولانی بياور
احتمالِ گريستنِ ما بسيار است...!
برگرفته از کتاب"دیرآمدی ری را " باد آمد و همه رویاها را با خود برد / سید علی صالحی

دوستت دارم
با تو بازی ی عشق نمیکنم
مثل بچه ها که میگویند :
" ماهی قرمز مال تو ، ماهی آبی مال من"
برای ماهی ها با تو قهر نمی کنم
ماهیان قرمز و آبی هردو مال تو باشند
و تو مال من
دریا و کشتی و مسافران مال تو
و تو مال من
همه ی ثروتم را روبرویت میگذارم
و در این راه به سود وزیان نمی اندیشم ...

بوسه میزنم بر زمینی که پاهایت بر آن قدم برداشت
بر رد پاهای تو
که تنها من میشناسم،
لیلای شیرین.
وقتی فریاد میزنند که «آن دیوانه را باش!»
من نیز فریاد میکشم و چون نیزهداری
غرشم از سپیده برمیگذرد
از همهی راهها تا دستهای تو.
که بازتاب سایهها
نگذاشت سینهام به خواب رود
و دراز کشیدم
در انتظار لبهای شیری ی تاریکی ...

تبر بزنید تنه ی این درخت را
من
خوابیده
راحت تر میمیرم
زمینهای سست
درختانِ بی ریشه...
آدمهای خسته...
از کدام درد میتوان نوشت
صد سال که تنها باشی
جز در خیال یک درخت
هیچ جایِ آرزوهایِ سبز جا نمیگیری
نیکی فیروزکوهی

پرستار: مک مورفی چرا بیخود با اون حرف میزنی اونکه یک کلمه هم نمی فهمه.
مک مورفی: من با اون حرف نمیزنم با خودم حرف میزنم اینطوری بهتر فکر میکنم
پرستار: ولی بدرد اون که نمیخوره
مک مورفی: خوب دردشم که نمیاره درسته، جاییت که درد نگرفته رئیس،
دیدی دردش نیومده
قطعه ای از فیلم "دیوانه از قفس پرید"

غیر از تو سه چیز کم دارم
یک اتاق
یک دیوار
یک پاکت سیگار ...
...یاور همیشه مؤمن ،
تو برو سفر سلامت
غمِ من نخور که دوری ،
برایِ من شده عادت ...
آنهایی که میروند نه یاورند نه مؤمن
نیکی فیروزکوهی