از فیلم "Big Fish"


یه وقت هایی هست که آدم باید مبارزه کنه

و گاهی هم باید سرنوشتش رو قبول کنه

و بپذیره که چیزی رو از دست داده,

این جور مواقع فقط یه احـمق به تلاشش ادامه میده,

راستش من همیشه آدم احـمقی بودم....

 

 

Big Fish

Tim Burton


سبزه زار سینه ام / نزار قبانی


روزی که به سبزه زار سینه ام بیایی از بند رسته ای

و روزی که از آن خارج شوی

دیگر آزاد نیستی

من ، نام تمام درخت ها

و ستاره های دور را به تو آموختم

من تو را به مدرسه بهار وارد کردم

و آواز پرنده ها و الفبای چشمه ها را

به تو آموختم

و اسمت را در دفتر باران

بر ملافه های یخ و بر میوه های صنوبر نوشتم ...



پایان پاییز از "شمس لنگرودی"



همين فرداست 

كه ظلمت پائيزي تمام مي شود

همه مي دانند 

جز پائيز. 



شمس لنگرودي


آیینه های رویا / نزار قبانی


وقتی به بچه های جهان یاد دادم اسمت را هجی کنند

دهانشان به درخت توت بدل شد

تو ،عشق من !

وارد کتاب های درسی و جعبه های شیرینی شدی

تو را در کلمات پیامبران پنهان کردم

ودر شراب راهبان  و در دستمال های بدرقه

وآیینه های رویا و چوب کشتی ...


خاطرات، رویاها، اندیشه ها / کارل گوستاو یونگ


... وقتی انسان راه تفرد را دنبال می کند، وقتی زندگی خودش را زندگی می کند، باید خطاها را پبذیرد، زیرا زندگی بدون این اشتباهات کامل نمی شود و یا حتی برای یک لحظه تضمینی نیست که گرفتار خطا نشویم. شاید بیندیشیم راه امنی نیز وجود دارد، اما آن راه، راه مرگ خواهد بود: آنگاه دیگر چیزی رخ نخواهد داد، یعنی لااقل چیزهای درست. آن کس که راه مطمئن در پیش می گیرد با مرده فرقی ندارد...!



خاطرات، رویاها، اندیشه ها / کارل گوستاو یونگ / مترجم: پروين فرامرزی

قطعه ای از کتاب اَبَر ابله / ارلند لو


...گاهی وقت‌ها به ماهی‌های قرمز غبطه می‌خورم. ظاهرا دامنه‌ی حافظه‌شان فقط در حد چند ثانیه است. محال است بتوانند سلسله‌ای از افکار را پی‌گیری کنند. آن‌ها همه‌چیز را برای اولین بار تجربه می‌کنند. هر بار. و مادامی که از نقص و معلولیتشان بی‌خبر هستند حتما زندگی برایشان داستان بلند خوب و خوشی است. یک جشن. شور و هیجان از سحر تا غروب...!

 

اَبَر ابله / ارلند لو / مترجم: شقایق قندهاری


از "ناظم حکمت"


تنهایی

چیزهای زیادی به انسان می آموزد،

اما تو نرو..

 بگذار من نادان بمانم!

 


ناظم حکمت


از "سعاد الصباح"


خوب می‌دانم که من اولین زن زندگی توام
اما شیطانی که هر روز با ما قهوه می‌نوشد
همواره مرا تشویق می‌کند
تا از تو بپرسم
دومی چه‌کسی است؟


سعاد الصباح


از "  حسین پناهی"


قطعا روزی صدایم را خواهی شنید !
روزی که نه صدا اهمیت دارد
و نه روز !


  حسین پناهی


از " عمران صلاحی"


انگشت‌های من

 می‌بارند و

 نام تو

می‌روید

 

 

 عمران صلاحی


گیسوان تو / مصطفی مستور


می‌بویم گیسوانت را

تا فرشته‌ها حسودی کنند

شانه می‌زنم موهایت را

تا حوری‌ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا

شعر می‌گویم برای تو

تا کلمات کیف کنند

مست شوند.

بمیرند...

...

پرواز / رضا کاظمی


پروازِ هیچ پرنده‌ای را

حسرت نمی‌برم

وقتی قفس

چشم های تو باشد ...



ابدیت از "عباس معروفی"



هیچ‌وقت تو را ترک نمی‌کنم
حتی اگر
توی این دنیا نباشم
هروقت
به دوست‌داشتن فکر مي‌کنم
ابديت
و تمامي شب‌ها
با نام تو
بر سينه‌ام
سنجاق مي‌شود.
مي‌داني ؟
مي‌داني از وقتي دلبسته‌ات شده‌ام
همه‌جا
بوي پرتقال و بهشت مي‌دهد ؟
هرچه مي‌کنم
چهار خط براي تو بنويسم
مي‌بينم واژه‌ها
خاک بر سر شده‌اند
هرچه مي‌کنم
چهار قدم بيايم
تا به دست‌هايت برسم
زانوهايم مي‌خمد .
نه اين‌که فکر کني خسته‌ام ،
نه اين‌که تاب راه رفتن نداشته باشم
نه .
تا آخرش همين است
نگاهت به لرزه‌ام مي‌اندازد.



  عباس معروفی


باز آمدن / احمد شاملو


گهواره تکرار را ترک گفتم

در سرزمینی بی پرنده و بی بهار.

نخستین سفرم باز آمدن بود از چشم‌اندازهای امید‌فرسای ماسه و خار،

بی آن‌که با نخستین قدم‌های نا آزموده نوپائی خویش

به راهی دور رفته باشم.

نخستین سفرم

باز آمدن بود ...


نشانی چشمهایت / نزار قبانی


وقتی به ماهی ها نشانی چشمهایت را دادم


تمام نشانیهای قدیمی
 را از یاد بردند


وقتی به تاجران مشرق زمین


از گنج های تنت گفتم


قافله های روانه به سوی هند،

 

 برگشتند تا عاج های سفید تو را بخرند


وقتی به باد گفتم


گیسوان سیاهت را شانه کند


عذر خواست که عمر کوتاه است


و گیسوهای تو بلند ...



از فیلم Sin City


جهنم اینه که هر روز صبح که از خواب پا میشی ندونی برای چی زنده ای!

 

Sin City

 Robert Rodriguez

هدیه از "شمس لنگرودی"


هدیه‌ام از تولد
گریه بود
خندیدن را تو به من آموختی .
سنگ بوده‌ام
تو کوهم کردی
برف می‌شدم
تو آبم کردی
آب می‌شدم
تو خانه دریا را نشانم دادی .
می‌دانستم گریه چیست
خندیدن را
تو به من هدیه کردی .



  شمس لنگرودی

از "گروس عبدالملکیان


دریای بزرگ دور

 یا گودال کوچک آب

 فرقی نمی کند

 زلال که باشی

  آسمان در توست...!

 

 

 برگرفته از کتاب"سطرها در تاریکی جا عوض می کنند" (مجموعه شعر) / گروس عبدالملکیان

من و تو یکی دهانیم / احمد شاملو


من و تو یکی دهانیم

که با همه آوازش

به زیبا سرودی خواناست.

 

من و تو یکی دیدگانیم

که دنیا را هر دم

در منظر خویش

تازه تر می سازد.

نفرتی

از هر آنچه بازمان دارد

از هر آنچه محصورمان کند

از هر آنچه وادارد ِ مان

که به دنبال بگردیم، ـ

 

دستی

که خطی گستاخ به باطل می کشد.

 

من و تو یکی شوریم

 از هر شعله ای برتر

که هیچ گاه شکست را بر ما چیرگی نیست

چرا که از عشق روئینه تنیم

 

و پرستویی که در سر پناه ما آشیان کرده است

با آمد شدنی شتابناک

خانه را

از خدایی گم شده

لبریز می کند ...



از "یاشار کمال"


هر انسانی ، یک بار

 برای رسیدن به یک نفر

 دیر می کند

 

و پس از آن

 

 برای رسیدن به کسانِ دیگر

 عجله ای نمی کند


یاشار کمال

 مترجم: سیامک تقی زاده


آدم‌ها عاشق ما نمی‌‌شوند از "نیکی فیروزکوهی"


آدم‌ها عاشق ما نمی‌‌شوند ، آدم‌ها جذب ما می‌‌شوند.

 در لحظه‌ای حساس حرف‌هایی‌ را می‌‌زنیم که شخصی‌ نیاز به شنیدنش داشته.

 در یک لحظه ی حساس طوری رفتار می‌‌کنیم که

 شخص احساس می‌‌کند تمام عمر در انتظار کسی‌ مثل ما بوده

در یک لحظه ی حساس حضور ما ، وجودِ شخص را طوری کامل می‌‌کند

که فکر می‌کند حسی که دارد نامی‌ جز عشق ندارد.

 آدم‌ها فکر می‌‌کنند که عاشق شده اند.

آدم‌ها فکر می‌‌کنند بدون وجود ما حتی یک روز دوام نمی‌‌آورند.

آدم‌ها فکر می‌‌کنند مکمل خود را یافته اند. ... آدم‌ها زیاد فکر می‌‌کنند

 آدم‌ها در واقع مجذوب ما میشوند و پس از مدتی‌ که جذابیت ما برایشان عادی شد،

متوجه می‌‌شوند که چقدر جایِ عشق در زندگی‌‌شان خالیست ...

می‌‌فهمند در جستجوی عشق‌های واقعی‌ باید ما را ترک کنند

 تمامِ حرفِ من اینست که کاش آدم‌ها یاد بگیرند که " عشق پدیده‌ای حس کردنی

است نه فکر کردنی "

و کاش بفهمند که بعد از رفتنشان ، عشقی‌ را که فکر میکرده اند دارند

چه می‌کند با کسانی‌ که حس میکرده اند این عشق واقعی‌ ‌ست.


نیکی‌ فیروزکوهی


از کتاب"داستان های واقعی از زندگی آمریکایی" / گردآوری: پل استر


... نمی دانم کدام درد بزرگ تر است، دردی که آن را بی پرده تحمل می کنی

یا دردی که به خاطر ناراحت نکردن کسی که دوستش داری توی دلت می ریزی

و تاب می آوری...!

 

برگرفته از کتاب"داستان های واقعی از زندگی آمریکایی" / گردآوری: پل استر

 

داستان‌های واقعی از زندگی آمریکایی مجموعه‌ای از 180 داستان کوتاه واقعی است.

پل استر نویسنده‌ صاحب سبک آمریکایی در اکتبر 1999 از شنوندگان برنامه‌ رادیویی می‌خواهد

که یکی از داستان‌های واقعی زندگی خود را بنویسند تا در برنامه خوانده شود.

استر بیش از چهار هزار نامه دریافت می‌کند

و با روایت این داستان‌ها، جلوه‌ای از آگاهی، اندیشه و تجربه‌های مشترک انسان‌ها را از جنبه‌های متنوع

به نمایش می‌گذارد.


خوابِ من از " نیکی‌ فیروزکوهی"


امشب به خوابِ من بیا رویا یِ من
بگذار که شب پر شود از
مستانه گویانِ شرقی‌ چشمانِ تو



نیکی‌ فیروزکوهی

پایتخت عطش/ نیکداشت 21 آذر سالروز تولد احمد شاملو


1.

آفتاب آتش بی دریغ است

و رویای آبشاران

در مرز هر نگاه

بر در گاه هر ثقبه

سایه ها

روسبیان آرامشند.

پیجوی آن سایه ی بزرگم من

که عطش خشک دشت را باطل می کند

چه پگاه و چه پسین،

اینجا نیمروز

مظهرهست است:

آتش سوزنده را رنگی و اعتباری نیست

دروازه ی امکان بر باران بسته نیست

شن از حرمت رود و بستر شنپوش اش سخن می گوید

ای شب تشنه! خدا کجاست؟

تو

روزی دگر گونه ای

به رنگ دگر

که با تو

در آفرینش تو

بیدادی رفته است:

تو زنگی ی زمانی ...


2.

زیر آسمان نگونسار که از جنبش هر پرنده تهی است و

هلالی کدر چونان مرده ماهی سیمگونه

فلسی بر سطح موجش می گذرد ،

به باز جست تو برخاستم

تا در پایتخت عطش

در جلوه ئی دیگر

بازت یابم

ای آب روشن!

ترا با معیار عطش می سنجم


در این دریاچه

آیا

زورق تشنگی است

آنچه مرا به سوی شما می راند.

یا خود

زمزمه ی شماست

ومن نه به خود می روم

که زمزمه ی شما

به جانب خویشم می خواند؟

نخل من ای واحه ی من!

در پناه شما چشمه سار خنکی هست

که خاطره اش عریانم می کند ...


دیرآمدی ری را ، باد آمد و همه رویاها را با خود برد از "سید علی صالحی"


اشتباه از ما بود

 اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را

 در خيالِ پياله می‌ديديم

 دستهامان خالی

 

 دلهامان پُر

 گفتگوهامان مثلا يعنی ما!

 کاش می‌دانستيم هيچ پروانه‌ای

 پريروز پيلگیِ خويش را به ياد نمی‌آورد.

 حالا مهم نيست

 که تشنه به رويای آب می‌ميريم

 از خانه که می‌آئی

 يک دستمال سفيد،

 پاکتی سيگار،

 گزينه شعر فروغ،

 و تحملی طولانی بياور

 احتمالِ گريستنِ ما بسيار است...!

 

 

 برگرفته از کتاب"دیرآمدی ری را " باد آمد و همه رویاها را با خود برد / سید علی صالحی


دوستت دارم / نزار قبانی


دوستت دارم

با تو بازی ی عشق نمیکنم

مثل بچه ها که میگویند :

" ماهی قرمز مال تو ، ماهی آبی مال من"

برای ماهی ها با تو قهر نمی کنم

ماهیان قرمز و آبی هردو مال تو باشند

و تو مال من

دریا و کشتی و مسافران مال تو

و تو مال من 

همه ی ثروتم را روبرویت میگذارم

و در این راه به سود وزیان نمی اندیشم ...



از كلارا خانس / ترجمه احمد شاملو


بوسه می‌زنم بر زمینی که پاهایت بر آن قدم برداشت

بر رد پاهای تو

که تنها من می‌شناسم،

لیلای شیرین.

وقتی فریاد می‌زنند که «آن دیوانه را باش!»

من نیز فریاد می‌کشم و چون نیزه‌داری

غرشم از سپیده برمی‌گذرد

از همه‌ی راه‌ها تا دستهای تو.

که بازتاب سایه‌ها

نگذاشت سینه‌ام به خواب رود

و دراز کشیدم

در انتظار لب‌های شیری ی تاریکی ...



درخت خشک از "نیکی فیروزکوهی"


تبر بزنید تنه ی این درخت را

 من

 خوابیده

 راحت تر می‌‌میرم

 

 

زمین‌های سست

 درختانِ بی‌ ریشه...

 آدم‌های خسته...

 از کدام درد می‌‌توان نوشت

 

صد سال که تنها باشی‌

 جز در خیال یک درخت

هیچ جایِ آرزو‌هایِ سبز جا نمی‌گیری

 

 

نیکی‌ فیروزکوهی


قطعه ای از فیلم "دیوانه از قفس پرید"


پرستار: مک مورفی چرا بیخود با اون حرف میزنی اونکه یک کلمه هم نمی فهمه.

 مک مورفی: من با اون حرف نمیزنم با خودم حرف میزنم اینطوری بهتر فکر میکنم

 پرستار: ولی بدرد اون که نمیخوره

 مک مورفی: خوب دردشم که نمیاره درسته، جاییت که درد نگرفته رئیس،

دیدی دردش نیومده

 

 

 قطعه ای از فیلم "دیوانه از قفس پرید"


از "نیکی‌ فیروزکوهی"


 غیر از تو سه چیز کم دارم

  یک اتاق

  یک دیوار

  یک پاکت سیگار  ... 


  ...یاور همیشه مؤمن ،

تو برو سفر سلامت 

غمِ من نخور که دوری ،

برایِ من شده عادت  ... 


آنهایی که می‌‌روند  نه یاورند نه مؤمن



  نیکی‌ فیروزکوهی