اسفند...


 چون اسفندی

                  در آتش آغوشت

                                    خاکستر شدم

                                                    دود شــدم...



"باغ سبز"

دریغا که نامش انسان نهند...



شبه انسان...

حیوانی را دیدم که چقدر به انسان شبیه بود

با دقت که نگاه کردم

دیدم زمین را جانورانی بی شمار ،

شبه انسان فرا گرفته است_

که کمتر چشمی می تواند_

آنها را با انسان واقعی فرق گذارد

و گویی دیگر خبری از انسان نیست

و من با وحشت ،

از این جنگل گریختم....


(نویسنده ناشناس)

نگفتن....



چه درناک است نگفتن حرفی که در گلویت میماند

و با او نمیگویی چشم به راه قاصدش نشسته ای

چقدر کم دارم گریختن از تمام زبان بستن هایم را...




باغ سبز


دیدی محبوبم؟



دیدی محبوبم؟

نه آسمانت به زمین آمد

و نه حتی دفتر خوشنویسیت پرپر شد

از وداع نترس

که گاه بس شیرینتر از دیداری نابجاست



"باغ سبز"

کاش میشد برای لحظه ای....


کاش میشد برای لحظه ای....

آری برای لحظه ای

به روزهایمان باز گردیم

روزهایی سرشار از تو و من

روزهایی پر از شعرهای زندگی بخش...

کاش میتوانستی


"باغ سبز"


سنگ روی یخ



حس سنگی بر آب را دارم

سنگی که روزی بر بلندای کوهی یخی ایستاده بود

آن روز حس قلعه ای پرشکوه را داشتم

اما اکنون بر دریایی از آرزوهای بر آب شناورم

نمی دانم یخ زیر پایم از داغی عذاب پشیمانی آب شد 

یا داغی عشقم آن را گداخت

و من،

     سنگ روی یخ

                   چه شد که اکنون آرزوهایم نقش بر آب است

ندانم و هرگز نیز نخواهم دانست



"باغ ســبز"


آبان




تا ابد هم که زاده شوم به آبان باز خواهم گشت


 آبانی که

              چون

                      آب

                            حیات

                                   در زندگیم جاریست




   "باغ سبز"

پاییزی دوباره



   پاییزی دوباره

                 مـــــهری 

                       و آبانـــــی

                                  و آذری....

 

با مهر در آذر ابراهیمیت میسوزم پرواز من.....


منزل آخر


میخواهم تمام گذشته را یک جا بالا بیاورم

تا ته ته جانم

جهنم نبودنت را داغ تر کن

منزل آخرم را می گویم



دوستت دارم، دوستت دارم  از "مجید شاه ولی"



هیچ وقت نخواسته ام آنگونه که دوستت می دارم، دوستم داشته باشی.

می دانی یکی از آرزوهایم که هیچگاه جامه اجابت نمی پوشد این است که

یک دل سیر بدون نگاه های سرزنش گر تو دوستت بدارم.

دوستت بدارم بدون ترس از مؤاخذه چشمانت.

دوست داشتم کمی تنها می شدم تا در تنهایی ام به اندازه همه این با هم بودن ها

دلم برایت تنگ شود.

دلم می خواهد خودم بشوم، همان خود عاشق تو.

همان خودی که بی پروا دستهایت را بگیرد و در هر ثانیه فخر تو را به دنیا بفروشد.

سالهاست که انگشتانم روزه دار آن دستها است،

کاش می گفتی سفره افطار را کجا پنهان کرده ای.

می شنوی؟ اذان نیاز می گویند.

ببین، ادامه مسیر، پشت شیب امروز گم شده است.

فرصتمان کم است. شاید به اندازه دو بار گفتن دوستت دارم...




مجید شاه ولی


هیس...




او سکوت کرده است....

دیگر با من هیچ نمیگوید...

گویی خواب است

هیس....!




یک یادداشت



این مطلب را دوستی برام فرستاده بود. به نظرم جالب اومد.. دلم میخواد شما هم بخونیدش:



داشتم به میهمانم می گفتم که اگر راحتتر است رویه نایلونی روی مبل های سفید

را بردارم، نرسیده بودم قبل از رسیدنشان برشان دارم، او تعارف کرد و گفت راحت

است من اما گرمم شد و برش داشتم، بعد یکدفعه حس کردم چقدر راحت تر است.


سه سالی می شود خریدمشان اما هیچ لک و ضربه ای بر آنها نیفتاده اگرچه اکثر

اوقات به دلیل ماندن همین روپوش نایلونی بر رویشان از لذت راحتی شان محروم

مانده ایم، بعد یاد همه روکش های روی اشیای زندگی خودم و اطرافیانم میفتم،

روکش های روی موبایل ها، شیشه ها، روکش های صندلی ماشین، روکش های

روی کنترل های تلویزیون، روکش های روی لباس های کمد و... همه این روکش ها

دال بر پذیرش دو نکته است یا بر نامیرایی خود باور داریم و یا اینکه قرار است چنین

چیزهای بی ارزشی را به ارث بگذاریم، هر روز در روابط روزمره مان نیز همین روکش

ها را بر رفتارمان می گذاریم تا فلانی نفهمد عصبانی هستیم، فلانی نفهمد چقدر

خوشحالیم، فلانی نفهمد چقدر شکست خورده ایم.



نقاب ها و روکش ها را استفاده می کنیم برای اینکه اعتقاد داریم اینطوری شخصیت

اجتماعی ما برای یک روز مبادا بیشتر و بهتر روی پای خودش می ایستد و این در

شرایطی است که اغلب زودتر از حد تصورمان این دنیا را ترک می کنیم و آن روز مبادا

هرگز نمی رسد فقط ما فرصت و جسارت خود بودن را از خودمان دریغ کرده ایم.

جسارت لذت بردن از خود حقیقی مان حتی به قیمت گاه زخمی شدن و ضربه دیدن.

روحمان را از تماس با دنیا محروم می کنیم تا روزی این لذت را به او ببخشیم که

بی محابا دنیا را لمس کند، غافل از اینکه امروز همان روز است و همان روز اگر در

انتظارش باشی هرگز فرانمی رسد.



میهمان من تلنگری کوچک به من زد. جلد همه وسایلی را که از ترس خش افتادن

پوشانده ام، باز می کنم. دلم می خواهد اشیا هم دموکراسی را تجربه کنند. ضربه

خوردن به قیمت لذت بردن از خود حقیقی. ما همه مان فکر می کنیم عمر نوح

خواهیم کرد. در پس ذهن بشر همیشه همچنین باوری جا خوش کرده، خدا می داند

که وقتی پرنسس دایانا مرد چقدر دستکش و کفش استفاده نشده در کمد او پیدا

شد، برعکسش هم هست آدم های به ظاهر فقیری که با مرگشان کلی پول از بالش

ها و لای رختخواب هایشان پیدا می شود و کلی خرت و پرت که طرف گذاشته بوده

که روز مبادا از گنجه در بیاید و روز مبادا نرسیده غزل خداحافظی را سروده اند.


محافظه کاری و دوراندیشی همیشه از احساس دموکراتیک بودن (لااقل با خودم)

دورم کرده. من تصمیمم را گرفته ام. همه نایلون ها و روکش ها را کنار می زنم. من

ترجیح می دهم لذت ضربه خوردن را تجربه کنم تا سلامت دور از دسترس ماندن را.

شما چه؟



هراس از گفتن




حالم هیچ خوب نیست

هیچ....

تمام لحظه هایم پر است از خشم  و نومیدی

درد بزرگیست ناتوانی گفتن به آنکس که توست بیشتر از تو

از هراس بیشتر گریزان شدنش

از هراس بیشتر گم شدنش در روزمرگیها

از هراس بیشتر نداشتنش

حالم هیچ خوب نیست

هیچ...



شهر بی‌تو....



     والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود                

                          آوارگی کوه و بیابانم آرزوست


انتظار


در انتظارم....

در انتظار کلامی  از لبانت که  پروازم دهد

بیا پرواز من



....


چمدانم بلاتکلیف است،


           نه کسی می گوید بیا ،


                    نه کسی می گوید نرو...



شاهکار بسیار بزرگ


گاهی فکر میکنیم باید کاری بزرگ و شایسته برای دوستان

و کسانی که دوستشان داریم انجام دهیم؛

ولی چون در توانمان نیست، از خود ناامید و دلخور می شویم.

ولی باید به نکته ای توجه کرد:

باران بزرگترین و زیباترین هدیه آسمان به زمین است

ولی از قطرات کوچک و ناچیز آب تشکیل شده است.

تکرار باران گونه محبت های بسیار بسیار کوچک ما در حق عزیزانمان،

چیزی از یک شاهکار بسیار بسیار بزرگ کم ندارد...



منبع: نت (گیله مرد)


پرنده



برای کشتن یک پرنده، یک قیچی کافیست.

لازم نیست که آن را در قلبش فرو کنی، یا گلویش را بشکافی.

پرهایش را بزن...

خاطره ی پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند!

پاییز



پاییزم را آغاز میکنم و هر روز کوله بار تنهاییم را تنهاتر از قبل به دوش میکشم

بی آنکه دست مهربانت با گرمای زندگی بخشش مرا دریابد

بی آنکه با روشنی چشمان عاشقت صبح را آغاز کنم

و بی آنکه در را به رویم بگشایی و در آغوش امنت پناهم دهی

ای پاییز نیا.....

" از آخرین تلاش زمستان

یک باغ بی شکوفه ماند برجای

من سردم است مادر تابستان..."


تنهایی


شجاعت خوشبخت بودن

غرور گفت  "غیر ممکن است"
تجربه گفت  "خطرناک است"
عقل گفت  "بیهوده است"
دل زمزمه  کرد "امتحانش کن"

بغض داری؟


بغض داری؟

آروم نـیستی؟

دلت بـــراش تـنگ شده!

حــــوصله هـیـچـکسو نــــداری؟!

حالا...

یــاد لحظه ای بیفت کـه اون هــمه ی بی قــــراری هــای تــــو رو

دیــــــد، امـــــــا !!!

چـشمـاشـو بست و رفــت


یادمان باشد...

یادمان باشد : وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

در برابرش مسئولیم

در برابر اشکهایش ؛شکستن غرورش ،

لحظه های شکستنش در تنهایی و لحظه های بی قراریش ….

واگر یادمان برود .....

در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد ،

واین بار ما خود فراموش خواهیم شد...


دلم عجیب گرفته است از "سهراب سپهری"


دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.


زندگی سلام


روزهای بد خداحافظ

روزهای دلتنگی بروید.... نمیخواهمتان

زندگی

      دوباره خواهمت ساخت

با او یا بی او....


روز پر از دلتنگی من




با کسی که دوستش داری فیلم نبین

 آهنگ گوش نده

به پیاده روی نرو

خاطره نساز 

 وقت نبودنش می فهمی که چی میگم

 

دیروز کتاب شکوفه های گیلاس را ورق می زدم

هایکوهای زیبا....

 

" پل کوچک

نجوا کنان با دریای بزرگ

چه قدر تنهایم من"

 

می دونی لابلای برگه های کتاب چی دیدم..؟

اسکناسهای نو و تا نخورده ای که بهم عیدی داده بودی....

منو بوسیدی و بهم گفتی هر سال عید را کنار هم خواهیم بود

شاید در خانه رویا هامون

بهم لبخند زیباتو هدیه دادی و گفتی: خرجش نکنی هان...

و من با قلبی به تازگی همون عیدیها در آغوش گرفتمت و بهت گفتم عاشقتم....

و امروز با قلبی هزار تکه به جای خالی تو نگاه میکنم

و هایکوهارو به تنهایی باچشمهای خیس  زندگی میکنم:

 

"  سوار بر قایق

کفشهایم را در آورده ام

ماه در آب است"

چه زود.... چه زود...


چه زود از یاد میروند خاطره ها

چه زود فراموش میشوند انسانهایی که پرند از عشق ما

چه زود رنگ افسانه به خود میگیرد عشق

و چه بی انصاف بودیم ما که به آیدا خرده گرفتیم

که چطور بی او زنده ماند....


آتش


تو مرا میبوسی و من از چرتم بیدار میشوم
چه حس زیبایی‌...
در آغوشت میگیرم
سفت..پهلو به پهلو...
تو را نگاه می‌کنم
تو هم مرا

چشم در چشم خیره ایم بهم
غلط می‌زنیم و تو میائی‌ روی من
چه حس خوبی‌ ‌ست، حس داشتن تو
می‌گویمت که ای کاش مال من بمانی
تو میگوی خسته میشوی، از من
از من بهتر را پیدا میکنی‌
و من ساکت، به آینده نگاه می‌کنم
چطور میشود تو را دوست نداشت
آن چشمان بزرگ و شیطنت آلودت
آن خند‌ه های دیوانه وار و کننده ات...
می‌گویم: نه، این طور نیست
تو میخندی...انگار میدانی ک دروغ است
اما نیست...باور کن
هم را میبوسیم
نوازش می‌کنیم
اما فکر من اینجا نیست
من به چند ساعت دیگر فکر می‌کنم
که چطور با حسرت، خاطرات الان را مرور می‌کنم
ای کاش ساعت، می‌‌ایستاد
ها‌ها ها، تو میخندی
از این کلیشه ای‌‌‌ تر پیدا نکردی؟، تو می‌گویی
اما من حسش می‌کنم
می‌پرسی‌: عاشقمی؟
 اینقدر دوستت دارم که از چند دقیقه ای‌‌‌ پیش
به حسرت چند ساعت دیگر، فکر می‌کردم
وای خدای من باز هم تو میخندی و دنیایم "شیک" میشود
ادامه میدهیم...ولی‌‌ ای کاش همین گونه میمانستیم
اما سبک انسان‌ها این گونه نیست
داغ می‌شویم
ضربان قلبمان تند میشود
ناگهان سرعت همه چیز افزایش می‌یابد
و من نمیخواهم
ای داد و بیداد
من نمیخواهم
اما چه کنم دیگر کار از کار گذشته است
و ما "داغ" ایم.
.
.
.
به ساعت که خیره میشوم چند ساعتی گذشته است.
دیگر وقت خداحافظیست
از همین الان میدانم ک چگونه خودم رو دشنام میدهم که چرا قدر این چند ساعت را خوب ندانستم
چرا "ال و بل" نکردم
چرا همه اش به "داغی" گذشت
هر بار همینطور است
نمیدانم تو چطور فکر میکنی‌
اما من این گونه ام
کاش تصویر خراب جنس من در جامعه اجازه میداد گاهی به "من" نگاه کنی‌
من نیز غرق در احساساتم

 

ساعت ها


از وقتی رفتی

ساعت ها خیلی نامرد شده اند

هر لحظه به رخم میکشند

ثانیه ثانیه نبودنت را


صدای تو


اسمم داره یادم میره چون تو صدام نمیکنی