از فیلم "آخرین سامورائی"


کاتسوموتو : تو معتقدی یه انسان میتونه سرنوشتش رو عوض کنه ؟

 

ناتان آلگرین : من اعتقاد دارم یه انسان خیلی کارا می تونه بکنه

 تا زمانی که سرنوشتش در دستای خودشه .


 از فیلم "آخرین سامورائی"


نگاه کن! از "احمد شاملو"

...

نگاه کن

 چه فروتنانه بر درگاهِ نجابت به خاک می‌شکند

 رخساره‌یی که توفان‌اش

 مسخ نیارست کرد.

 

چه فروتنانه بر آستانه‌ی تو به خاک می‌افتد

 آن که در کمرگاهِ دریا

 دست حلقه توانست کرد.

 

نگاه کن

 چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد

 آن که مرگش میلادِ پُرهیاهای هزار شهزاده بود.

 

نگاه کن!

 

 

احمد شاملو


من خاطره نیستم از"نیکی‌ فیروزکوهی"



تو از گلویِ دنیا با من حرف می‌زنی

تو از هر گوشه‌ ی این شهر مرا میخوانی

‌غروب که میشود

رویِ همان نیمکتِ همیشگی‌

زیر همان درختِ پیر

کنارم می‌‌نشینی

و با صدای سه تارِ پیرمردِ دوره گرد 

نجوا میکنی‌

من خاطره نیستم 

همواره بوده ام 

همیشه در کنارت هستم



نیکی‌ فیروزکوهی


از "عمران صلاحی"



نامت را بر زبان می آورم

دریا بر من گسترده تر می شود

دریایی که ادامه ی گیسوان توست

کلامت را سرمه چشم می کنم

آفتاب و ماه و ستارگان را

در آب ها می بینم

می خوانمت

موجی بلند به ساحل می دود و دست می گشاید

صدفی پلک می زند

و تو در گیسوانت می تابی



"عمران صلاحی"


موهای تو و عمر من / نزار قبانی


هر چه موهایت بلندتر ،

عمر من بلندتر است

گیسوان آشفته روی شانه هایت

تابلویی از سیاه قلم و مرکب چینی و پرهای چلچله هاست

که به آن دعاهایی از اسماء الهی می بندم ،

می دانی چرا در نوازش و پرستش موهایت جاودانه می شوم؟

چون قصه ی عشق ما از اولین تا آخرین سطر ،

درآن نقش بسته است

موهایت دفتر خاطرات ماست

پس نگذار کسی آن را بدزدد ...



گل آفتابگردان از " حسین پناهی"



چشمان تو گل آفتابگردانند

به هر کجا که نگاه کنی،

خدا آنجاست ...




" حسین پناهی"



بازي جالبي است زندگي از "شمس لنگرودي "


بازي جالبي است زندگي

 به كسي مگو

 خورشيد منفجر شد

 و زمين چرخيد ، چرخيد ، چرخيد

 و تو را

 به خانه من رسانيد ...

 

شمس لنگرودي


از "    آرش شفاعی"


هرشب

مرده‌ای به خوابم می‌آيد

و از خودكشی منصرفم می‌كند

از جبر و اختيار می‌پرسم

پيرمردی با صدایی پوسيده فریاد می‌زند :

«اين‌ها بهانه‌‌ست، بيچاره!»

به آزادی فکر می‌کنم

جوانی كلاهش را می‌کشد روی سوراخ پيشانی‌اش

و خون‌خنده‌اش توی صورتم می‌پاشد

به تنهایی دست‌هایم خیره می‌شوم

دختری كه رگش را زده، در چشم‌هايم زل می‌زند :

«زنده بمان

و به چنگش بیاور!»



    آرش شفاعی


انتظار از "نیکی‌ فیروزکوهی"


تمام شب انتظار کشیده ام

  تمامِ این شب‌ها ...

 منتظر بوده ام  تا بیایی

 و چقدر دردناک است

اگر بدانی

  برای یک نفر

  دنیا خلاصه شده 

در یک شب  و یک زن

 و مردی که قرار است بیاید



  نیکی‌ فیروزکوهی


فرار از  "نیکی‌ فیروزکوهی"

  فرار از خانه

  فرار از شهر

  فرار از هیاهو

  فرار از اندیشه‌هایِ کور

  روبه تنهایی

‌  روبه کویر

  روبه شب‌هایِ پر ستاره

  و سکوت

  سکوت 

  سکوت

  و آغوشی که در تاریکی‌ به رویم باز شود

  و آرام زیرِ گوشم بگوید 

  پس سلامت کو ؟؟؟ 



" نیکی‌ فیروزکوهی"


ای بی‌تو من، خراب از " نصرت رحمانی"


ای بی‌تو من، خراب!

شب بی‌تو خسته است.

ای بی‌تو من سراب

 دیگر شتاب، توان را شکسته است.

در من، منی به‌پاست،

 اما نرفته دلشده‌ای در عمیق خواب.

جدایی، چه خیمه‌ای

 در شهر بسته است

 اما . . . نرفته دلشده‌ای در عمیق خواب.

 

ای دیده‌ات شراب!

جرعه نگاهی.

ای بی‌تو دل خراب، تباهی . . .

در کُنه من غم تو در این پُر ستوه شب

 پرواز می‌کُند.

در این شکسته شب چه سیاهی گرفته لرد.

 

 

 

ای بی‌تو من، خراب!

 دستان باد

 دیوارهای جدایی کشیده‌اند

 در روی خاک.

 این ظلم نیست؟

 ای بی‌تو من، خراب!

 

ای بی‌تو من، خراب!

 شب، بی‌تو خسته است؛

 من، بی‌تو خسته‌ام،

 و جدایان

 درهم شکسته‌اند.

 

ای بی‌تو،

 ای سراب!




 نصرت رحمانی

 از مجموعۀ «میعاد در لجن»

از "احمد شاملو"


گنجشک کوچک من باش

تا در بهار تو

من درختی پر شکوفه شوم



احمد شاملو

تعادل از "نیکی‌ فیروزکوهی"



آدم‌هایی‌ را که زیاد دوستت دارند ،

بیشتر دوست داشته باش

و آنهایی را که زود ترکت میکنند ،

زودتر فــــــــــــــراموش کن

زندگی‌ همین است

تعادل میان عشق و نفرت 

تعادل میان بودن‌ها و نبودن ها

تعادل میان آمدن‌ها و رفتن ها 

زندگی‌ مرزی ‌ست که میگذاری

تا کسی‌ هستی‌ تو را نیست نکند

مرزی برای آنهایی که می‌گویند

" دوستت دارم " و " همیشه با تو خواهم ماند "



نیکی‌ فیروزکوهی


چند نقاشی زیبا  








منبع: http://hoze-naghashi.persiangig.com


سلام /  خداحافظ !  از "حسین پناهی"


 سلام

 خداحافظ !

 چيز تازه ای اگر يافتيد،

 بر اين دو اضافه كنيد،

 تا بل

 باز شود اين در گم شده بر ديوار...!




 برگرفته از مجموعه "سلام، خداحافظ" / حسین پناهی


از "تسودا کييوکو"



مثل ساقه‌ی گیاهی ترد

 گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی

 ترسیده‌ام...

 مدام باد می‌آید

 


تسودا کييوکو


با تو بمیرم  یا بخندم؟ از "عباس معروفی"


در بوی نارنجی پیراهنت

تاب می‌خورم

بی‌تاب می‌شوم

و دنبال دست‌هایت می‌گردم

در جیب‌هایم

می‌ترسم گمت کرده باشم در خیابان

به پشت سر بر می‌گردم

و از تنهایی خودم وحشت می‌کنم

بی تو زندگی کنم

یا بمیرم؟

نمی‌دانم تا کی دوستم داری

هرجا که باشد

باشد

هرجا تمام شد

اسمش را می‌گذارم

آخر خط من

باشد؟
بی تو زندگی کنم

یا بمیرم؟

همین که باشی

همین که نگاهت ‌کنم

مست می‌شوم

خودم را می‌آویزم به شانه‌ی‌ تو

با تو بمیرم

یا بخندم؟




"عباس معروفی"


امروز از "فریدون مشیری"



امروز دست گیر

که فردا  از دست رفته است

انسان خسته‌ای که نجاتش به دست توست....



  فریدون مشیری


از "لب خواني هاي قزل آلاي من" /  "شمس لنگرودي"


برف سپيد موي

 هم از آغاز مي داند آيا

 آب مي شود

 كه بي حوصله

 آرام مي بارد !


 

شمس لنگرودي . لب خواني هاي قزل آلاي من


از "بهروز یاسمی"


گرچه از فاصله ماه به من دورتری

ولی انگار همینجا و همین دور و بری

 

ماه می تابد و انگار تويی می خندی

باد می آيد و انگار تويی می گذری



بهروز یاسمی


از "کامران رسول‌ زاده"


نیستی که بریزمت روی عمیق‌ترین زخمم

نیستی  که نمیرم ،

نیستی ...

از این‌همه زخم‌های خالی نه ،

از این‌همه که نیستی ،

مُردم



کامران رسول‌ زاده


از "رضا کاظمی"



پيدات كه مى شود

 كودكانه ذوق مى كنم

 تنهاييم چقدر شبيه تو شده است

 

 

رضا كاظمى

از فیلم "خانه ای روی آب - بهمن فرمان آرا"



اگه می دونستم كی سرنوشته آدما رو می بافه ،

بهش می گفتم مال منُ کلا بشكافه ...



خانه ای روی آب - بهمن فرمان آرا

جاده های زمستان / نزار قبانی


وقتی که پشت فرمان نشسته ام


و سرت را روی شانه هایم
می گذاری


ستارگان از مدارشان می گریزند


و آرام فرود می آیند


تا بر شیشه سرسره بازی کنند


و ماه
 فرود می آید تا بر شانه ات بنشیند


دراین هنگام حرف زدن زیباست


وسکوت هم .


حتی گم شدن درجاده های زمستان


و راه های پرت بی تابلو
هم دلپذیرست ...



از "فروغ فرخزاد"

 

 


گاهی باید دروغ را راست پنداشت

و گاهی راست را دروغ !

بی فریب خوردن ،زندگی سخت است...

 

فروغ فرخزاد

از مجموعه شعر کلاغمرگی  از "لیلا کردبچه"


در دستم،

 شاخه گلی به رنگ غروب

 در دهانم،

 " پنجاه و سه ترانه ی عاشقانه"ی شمس

 در دلم،

 چیزی که پنهان کردنش کار هر کسی نیست

 

چگونه طبیعی باشم؟

با این بی قراری بی مهار

 و این دهان عاشقانه ی بی قرار،

 که اگر دهانم را ببندم

 از چشم هایم سرریز می کند.



پنجاه و سه ترانه ی عاشقانه" - شعری از لیلا کردبچه

 از مجموعه شعر کلاغمرگی


نگاهت از " رضا کاظمی"


 

انگار نسیم سحرگاهی از سمرقند بیاید

 وقتی نگاهت

 سلامم می‌کند .

 

 

 رضا کاظمی


حجله خیس از "یغما گلرویی"



اگر شبی فانوس نفس‌های من خاموش شد ،

اگر به حجله آشنایی ،

در حوالی خیابان خاطره برخوردی

عده‌ای به تو گفتند ،

کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد !

تو حرف‌شان را باور نکن !

تمام این سال‌ها کنار من بودی !

کنار دل‌تنگی دفاترم !

در گلدان چینی اتاقم !

در دلم …


تو با من نبودی و من با تو بودم !

مگر نه که با هم‌بودن ،

همین علاقه ساده سرودن فاصله است ؟

من هم هرشب ،

شعرهای نوسروده باران و بوسه را

برای تو خواندم !

هرشب، شب‌بخیری به تو گفتم

و جواب تو را ،

از آن‌سوی سکوت خواب‌هایم شنیدم !

تازه همین عکس طاقچه نشین تو ،

هم‌صحبت تمام دقایق تنهایی من بود !

فرقی نداشت که فاصله دست‌هامان

چند فانوس ستاره باشد ،

پس دلواپس ‌انزوای این روزهای من نشو ،

اگر به حجله‌ای خیس

در حوالی خیابان خاطره برخوردی …
                                                                       


یغما گلرویی

از "ناهید عرجونی"


می‌توانی حرف بزنی

 برای هر کسی دست تکان دهی

 دست بدهی به هرکس

 که دوستت ندارد

 به گنجشک‌ها بیش‌تر از من فکر کنی

 

 به من دورتر از مرگ

 گوشی‌ات پر از اسم‌هایی باشد که من نیستم

 همیشه پس از صدایم عذر بیاوری

 به جایم نیاوری هیچ‌وقت

 بخندی که روبرویت نیستم

 خط بزنی لب‌هایم را

 از روزهایی که بوسیده‌ای

 از من کنارتر بکشی

 خودت را جمع کنی

 پشت گوش بیاندازی حرف‌هایت را

 موهایم را که توی صورتت بود

 بالا بیاندازی قرص‌های فراموشی مرا

 آب را

 و دکمه‌های هم‌آغوشی‌ام را

 اصلن فراموش کنی نوشیدنم را

 مثل شیر مادرت حرامم کنی

 توی چهارخانه‌ای که پیراهن تو نیست

 توی خانه‌ای که

 هم‌خانه‌ام نیستی !


 

ناهید عرجونی

حضور تو را، مختصر نمی‌خواهم از "محمدعلی بهمنی"


هم از تو هیچ در این رهگذر نمی‌خواهم
و هم حضور تو را، مختصر نمی‌خواهم

اگر چه حرف توقف به دفتر من نیست
قبول کن که تو را رهگذر نمی‌خواهم

تویی که از من و پنهان من خبر داری
کسی که نیست ز من با خبر نمی‌خواهم

زمانه از تو هزاران شبیه ساخته است
هنر شناسم و شبه هنر، نمی‌خواهم

بخواه تا اثری باز جاودانه شود
دقایقی که ندارد اثر، نمی‌خواهم

به عمر یک غزل حافظانه با من باش
فقط همین و از این بیشتر نمی‌خواهم
          

                                    

 محمدعلی بهمنی