Paintings / Pier Toffoletti  2  



ادامه نوشته

سرزده ناگهان بی‌خبر بیا  از "عباس معروفی"



تو از دوست داشتن هم عاشقانه‌تری

سبز آبی کبود!

این را زمانی فهمیدم

که با دست‌هام

تنت را از بر می‌کردم

نگاه تو

از نور سماوات والارض هم

معمایی‌تر است

قشنگ‌تر

این را در آغوش تو فهمیدم

در شب زامیاد، همان شبِ آباد

که زمین زیر پای هزار اسب برهنه می‌لرزید

که زمان شبستانی از زربف و زمرد و زنگوله بود


بانوی قشنگم!

ای تلألو وطن در تاریک‌ترین پستوی غربت

هیچ چیز نمی‌تواند تو را از من بگیرد

حتا مرگ

صدا و خنده‌های تو

در سرم شراب می‌پزد

وقتی هستی

خواب می‌پرد

وقتی که خوابم

خواب تو را بازمی‌آورد؛

"هر لحظه به رنگی بت عیار"


عشق من!

بی تو تلخم

تلخ‌تر از مرگ

حتا مرگ را نمی‌خواهم

ببین!

شب بی تو

زنده‌به‌گور می‌شود

شب از دوریت

گریه ساز می‌کند

عجیب مرا گریه‌ساز کرده‌ای


نارنجی!

بی تو طلا زنگ می‌زند

بیچاره شب

تا الاه صبح

اسم تو را در ملافه‌ها چنگ می‌زند

لابد صدای مرا شنیده‌ای

لابد

حالا دیگر به همین خیابان رسیده‌ای

بیا

سرزده ناگهان بی‌خبر بیا

پیش از آن که از دوریت هلاک شوم

پیش از آن که خاک شوم

بیا.



عباس معروفی

Photo: Street in Giverny in France



 عروسک کوکی از "فروغ فرخ زاد"




بیش از اینها ، آه ، آری

بیش از اینها میتوان خاموش ماند



میتوان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ ، بر قالی

در خطی موهوم ، بر دیوار

میتوان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند میبارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پرهیاهو ترک میگوید



میتوان بر جای باقی ماند

در کنار پرده ، اما کور ، اما کر



میتوان فریاد زد

با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه

" دوست میدارم "

میتوان در بازوان چیرهء یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود



با تنی چون سفرهء چرمین

با دو پستان درشت سخت

میتوان در بستر یک مست ، یک دیوانه ، یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

میتوان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

میتوان تنها به حل جدولی پرداخت

میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف



میتوان یک عمر زانو زد

با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد

میتوان در گور مجهولی خدا را دید

میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

میتوان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

میتوان چشم ترا در پیلهء قهرش

دکمهء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

میتوان چون آب در گودال خود خشکید





میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

میتوان در قاب خالی ماندهء یک روز

نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت

میتوان باصورتک ها رخنهء دیوار را پوشاند

میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت



میتوان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

میتوان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و پولک خفت

میتوان با هر فشار هرزهء دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

" آه ، من بسیار خوشبختم " 



فروغ فرخ زاد


مست شو بانو  از "نزارقبانی"




مست شو بانو 

مست از من
آن چنان مست که دريا به رنگ گل سرخ درآيد
به رنگ شراب تيره
به رنگ خاکستري
 
به رنگ زرد
و چه زيباست
زني که در حضور شعر
تلو تلو مي خورد و
مست مي شود
من
در زيباترين نمود ام هستم
در درخشان ترين لحظات تمدن ام

 
آه
آن گاه تن به عشق مي سپارم
که متمدن شده باشم
بختي ديگر به من بده
تا تاريخ را بنويسم بانو
 
چرا که تاريخ
هرگز به تکرار خود برنمي خيزد 





نزارقبانی
عکس از وبلاگ one window

از من نپرس چرا دوستت دارم از "نزار قبانی"



چرا دوستت دارم؟

از گلوله نمی پرسند

از کجا آمده

معذرت هم نمی خواهد

از من نپرس چرا دوستت دارم

نه من می دانم

نه تو



نزار قبانی


از  "یغماگلرویی"



شبای تاریکِ بی‌حوصله‌گی،

وقتی هیشکی نیست که حرفاتو بگی،

چشماتو به ماهِ آسمون بدوز

همه حرفاتو بگو به سادگی!



‫‏یغماگلرویی


از "حسین منزوی"




من و تو آن دو خطیم، آری

موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان زآغاز

به یکدگر نرسیدن بود...!



حسین منزوی


برف نو سلام.... به بهانه ی زادروز شاملوی بزرگ




برف نو، برف نو، سلام، سلام!

بنشین، خوش نشسته ای بر بام.


پاکی آوردی - ای امید سپید!-

همه آلوده گی ست این ایام.


راه شومی ست می زند مطرب

تلخ واری ست می چکد در جام

اشک واری ست می کشد لبخند

ننگ واری ست می تراشد نام


شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،

نقش هم رنگ می زند رسام.


مرغ شادی به دام گاه آمد

به زمانی که برگسیخته دام!

ره به هموار جای دشت افتاد

ای دریغا که بر نیاید گام!


تشنه آن جا به خاک مرگ نشست

کاتش از آب می کند پیغام!

کام ما حاصل آن زمان آمد

که طمع برگرفته ایم از کام ...


خام سوزیم، الغرض، بدرود!

تو فرود آی، برف تازه، سلام!



احمد شاملو


نگفتن....



چه درناک است نگفتن حرفی که در گلویت میماند

و با او نمیگویی چشم به راه قاصدش نشسته ای

چقدر کم دارم گریختن از تمام زبان بستن هایم را...




باغ سبز


از "محمد شمس لنگرودی"



سنگم

آرام آرام می نویسم و خود را می تراشم

تا به شکل مجسمه ای در آیم

که تو بودایش کرده ای.


از دهان من اگر حرفی نیست

کوتاهی از من است

نمی دانم چگونه از تو سخن بگویم

با دهانی از سنگ.



محمد شمس لنگرودی


از "شیون فومنی"



برگرد

       با تنهایی ات

                   کجا می گریزی؟

برگرد.

گیسوانت را

          در بادهایم

                       رها کن


در من فرشتگانی ست

                   با چشمانی ابریشمین

پروانه هایم را کودکی باش

                   با خال های سرخی

                                          بر سیب

                                                

                                       برگرد

                                               با تنهایی ات

                                                          کجا می گریزی؟

           

                برگرد

                     من آبادیِ توأم ...



شیون فومنی



حسرت از "فروغ فرخ زاد"



از من رمیده یی و من ساده دل هنوز

بی مهری و جفای تو باور نمی کنم

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این

دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم


رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید

دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم

دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا

دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم


یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت

یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز

لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس

خندید در نگاه گریزنده اش نیاز


لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد

افسانه های شوق ترا گفت با نگاه

پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت

آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه


هر قصه ایی که ز عشق خواندی

به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است

دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت

آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است


با آنکه رفته یی

و مرا برده یی ز یاد

می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت

ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز

بر سینه پر آتش خود می فشارمت



دیوان اسیر/ فروغ فرخ زاد


از "حمید مصدق" به بهانه‌ی سال روز پروازش




گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟


آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی،

روی تو را

کاشکی می دیدم.


شانه بالازدنت را،

-بی قید -


و تکان دادن دستت که،

- مهم نیست زیاد -


و تکان دادن سر را که

-عجیب! عاقبت مرد؟

-افسوس!

کاشکی می دیدم.


من با خود می گویم:

«چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد ؟!»




حمید مصدق



وهم سبز از "فروغ فرخ زاد"





تمام روز را در آئینه گریه میکردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم
صدای کوچه ، صدای پرنده ها
صدای گمشدن توپهای ماهوتی
و هایهوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک ها
که چون حبابهای کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند
و باد ، باد که گوئی
در عمق گودترین لحظه های تیرهء همخوابگی نفس میزد
حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا
فشار میدادند
و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند


تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من میگریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پناه میآورند


کدام قله کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطهء تلاقی و پایان نمیرسند ؟
به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟
اگر گلی به گیسوی خود میزدم
از این تقلب ، از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟


چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد !


کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکاک
که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند

مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل
که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال میکند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه میآمیزد

کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های
خوشبختی -
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره های خون تازه میآراید


تمام روز تمام روز
رها شده ، رها شده ، چون لاشه ای بر آب
به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم
به سوی ژرف ترین غارهای دریائی
و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند


نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر میخاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت
" نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی


فروغ فرخ زاد

چند نقاشی خط اثر استاد "جلیل رسولی"















منبع:آثار هنرمندان ایران

و انجمن دانلودها

درباره ی استاد در ادامه ی مطلب بخوانید...

ادامه نوشته

از فیلم آپارتمان/ بیلی وایلدر  



وقتی عاشق یه مرد متاهلی ، نباید ریمل بزنی ...



آپارتمان/ بیلی وایلدر 


ماندن یا نماندن  از "حسین منزوی"



ماندن یا نماندن

سوال این نیست

آی که چشم های تو می گویند : بمان!

می مانم

حتی اگر جهان را

بر شانه های خسته ی من

آوار کرده باشی.



حسین منزوی


چند اثر از استاد اسرافیل شیرچی











 

اسرافیل شیرچی هنرمند خوشنویس ایرانی است.

وی متولد سال ۱۳۴۱ بابل و فارغ التحصیل دانشکدهٔ هنرهای زیبا در دانشگاه تهران است.

این خوشنویس در انجمن خوش نویسان ایران، عنوان استاد رشته خوشنویسی و

خطاطی را در کارنامه فعالیت‌های هنری اش دارد.

مهمترین ویژگی آثار شیرچی، توجه و کار در زمینه خط شکسته نستعلیق

و آموزش آن است.


شمار بسیاری از آثار خوشنویسی این هنرمند در قالب مجموعه‌هایی نفیس به چاپ

رسیده‌اند. آثاری همچون:

سیمای رستم در شاهنامه فردوسی، شهریار شهر غزل، شرح مجموعه گل،

تاب شکسته، حلقه عشق، گلبانگ حافظ، آواز شقایق، اسرار ازل(خیام)،

تماشاگه راز، گذاران (مولانا)، پوستر‌های نفیس و کارت پستال خط در انواع مختلف،

کاست ویدئویی آموزش خط شکسته نستعلیق، پژوهش

و گفت و گوهای گوناگون در زمینه هنر

 

همچنین شیرچی نمایشگاه‌های گوناگون از آثار خوشنویسی اش را در

نمایشگاه‌های داخل و خارج از کشور برگزار کرده‌است.

آثاری از شیرچی که به نمایش در آمده‌اند، از سال ۱۳۵۹ به بعد توسط وی نگاشته شده‌اند.

تو را من چشم در راهم  از  "نیما یوشیج"



تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی

وز آن دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛

تو را من چشم در راهم.


شباهنگام، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،

گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهم؛

تو را من چشم در راهم.



"نیما یوشیج"

عکس: خط استاد اسرافیل شیرچی