تو از دوست داشتن هم عاشقانه‌تری

سبز آبی کبود!

این را زمانی فهمیدم

که با دست‌هام

تنت را از بر می‌کردم

نگاه تو

از نور سماوات والارض هم

معمایی‌تر است

قشنگ‌تر

این را در آغوش تو فهمیدم

در شب زامیاد، همان شبِ آباد

که زمین زیر پای هزار اسب برهنه می‌لرزید

که زمان شبستانی از زربف و زمرد و زنگوله بود


بانوی قشنگم!

ای تلألو وطن در تاریک‌ترین پستوی غربت

هیچ چیز نمی‌تواند تو را از من بگیرد

حتا مرگ

صدا و خنده‌های تو

در سرم شراب می‌پزد

وقتی هستی

خواب می‌پرد

وقتی که خوابم

خواب تو را بازمی‌آورد؛

"هر لحظه به رنگی بت عیار"


عشق من!

بی تو تلخم

تلخ‌تر از مرگ

حتا مرگ را نمی‌خواهم

ببین!

شب بی تو

زنده‌به‌گور می‌شود

شب از دوریت

گریه ساز می‌کند

عجیب مرا گریه‌ساز کرده‌ای


نارنجی!

بی تو طلا زنگ می‌زند

بیچاره شب

تا الاه صبح

اسم تو را در ملافه‌ها چنگ می‌زند

لابد صدای مرا شنیده‌ای

لابد

حالا دیگر به همین خیابان رسیده‌ای

بیا

سرزده ناگهان بی‌خبر بیا

پیش از آن که از دوریت هلاک شوم

پیش از آن که خاک شوم

بیا.



عباس معروفی

Photo: Street in Giverny in France