از کتاب "صدنامهٔ عاشقانه" / نزار قبّانی


به سکوتم احترام بگذار

 به قوی‌ترین سلاحم

 بلاغت سکوتم را حس می‌کنی؟

 از زیبایی چیزهایی که می‌گویم لذت می‌بری؟

 

 وقتی چیزی نمی‌گویم...!

 

 

 برگرفته از کتاب "صدنامهٔ عاشقانه" / نزار قبّانی

مترجم: رضا عامری



حضور تو از "مهدیه لطیفی"


تقصیر خودم نیست

تو را که می بینم

هر چه از بر کرده بودم ، از برم می رود

تو را که می بینم

همه ی واژه ها نا گفته می مانند

تا همیشه چیزی برای با خودم تکرار کردن داشته باشم!

همه ی اینها تقصیر حرارت حضور توست

سنگینی حرم حضور تو را

پاسخی جز سنگینی سکوتم نمی یابم

تقصیر خودم نیست که تو را که می بینم

چیزی برای گفتن ندارم



"مهدیه لطیفی"


حرفهای ناگفته از "سیلوراستاین"

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

 نگفتم عزیزم ، این کار را نکن .

 نگفتم برگرد

 و یک بار دیگر به من فرصت بده .

 وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ،

 

 رویم را برگرداندم.

 حالا او رفته ، و من

 تمام چیزهایی را که نگفتم ، می شنوم.

 نگفتم عزیزم متاسفم ،

 چون من هم مقّصر بودم.

 نگفتم اختلاف ها را کنار بگذاریم ،

 چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.

 

گفتم اگر راهت را انتخاب کرده ای،

 من آن را سد نخواهم کرد.

 حالا او رفته ،

 حالا او رفته ، و من

 تمام چیزهایی را که نگفتم ، می شنوم.

 او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم

 نگفتم اگر تو نباشی

 زندگی ام بی معنی خواهد بود.

 فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد.

 اما حالا ، تنها کاری که می کنم

 گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.

 نگفتم بارانی ات را درآر...

 

قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم.

 نگفتم جاده بیرون خانه

 طولانی و خلوت و بی انتهاست.

 گفتم خدانگهدار ، موفق باشی،

 خدا به همراهت . او رفت

 و مرا تنها گذاشت

 تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.

 

شل سیلوراستاین


دوباره باران از "نزار قبانی"


دوباره باران گرفت

باران معشوقه‌ی من است

به پیش بازش در مهتابی می‌ایستم

می‌گذارم صورتم را و

لباسهایم را بشوید

اسفنج وار

باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی های شاد!

باران یعنی قرارهای خیس

باران یعنی تو برمی‌گردی

شعر بر می‌گردد

پاییز به معنی رسیدن دست های تابستانی توست

پاییز یعنی مو و لبان تو

دست‌کش ها و بارانی تو

و عطر هندی‌ات که صد پاره‌ام می‌کند

باران‌، ترانه‌ای بکر و وحشی ست

رپ رپه‌ی طبل‌های آفریقایی ست

زلزله وار می‌لرزاندم!

رگباری از نیزه‌ی سرخ پوستان است

عشق در موسیقی باران دگرگون می‌شود

بدل می‌شود به یک سنجاب

به نریانی عرب یا پلیکان غوطه ور در مهتاب!

چندان که آسمان سقفی از پنبه های خاکستری ابر می‌شود

و باران زمزمه می‌کند

من چون گوزنی به دشت می‌زنم

دنبال عطر علف

و عطر تو که با تابستان می آید!


نزار قبانی


بهشت از "نیکی فیروزکوهی"


اگر شد

 اتفاقی باش که با عشق نسبت دارد

 بگذار اغوا کردن

 ترس از عشق

 خلق فاصله

 کارِ شیطان باشد

اگر شد

 مردِ لحظه‌ها باش

دلی‌ اگر هست

 برایِ سپردن

برایِ عاشق شدن است

 و بهشت ....

 بهشت تنها در آغوش ماست ، که گل می‌‌کند


نیکی‌ فیروزکوهی


دندان مار-  مسعود کیمیایی


یه جا هست که باید وایستی....

 یک جا هم هست که باید درری ...

 اما خدا نکنه جای این دوتا با هم عوض شه که دیگه تا آخر عمر بدهکار خودتی..

 

 

دندان مار

مسعود کیمیایی

نامه به آیدا - احمد شاملو


بالاخره خواهد آمد آن شب هایی که تا صبح در کنار  تو بیدار بمانم ،

 سرت را روی سینه ام بگذارم و به تو بگویم که در کنارت چه قدر خوشبخت هستم.

 

( نامه به آیدا - احمد شاملو - 29 شهریور 1342 )


از “لیلا کردبچه”

هربار به تو فکر می کنم

یکی از دکمه هایم شل می شود

انقراض آغوشم یک نسل به تأخیر می افتد

و چیزی به نبضم اضافه می شود

که در شعرهایم نمی گنجد



کافیست ترا به نام بخوانم

تا ببینی لکنت عاشقانه ترینِ لهجه هاست

و چگونه لرزش لب های من

دنیا را به حاشیه می برد



دوستت دارم

با تمام واژه هایی که در گلویم گیر کرده اند

و تمام هجاهای غمگینی

که به خاطر تو شعر می شود



دوستت دارم با صدای بلند

دوستت دارم با صدای آهسته

دوستت دارم

و خواستن تو جنینی است در من

که به دنیا می آید ...


“لیلا کردبچه”


غربت از "نزار قبانی"


ای کسی که دوستت ‌ دارم


ای کسیکه بر هر سنگی قدم گذاری، شعر می تراود


ای کسیکه در رنگ پریدگیت


همه غم‌ های درختان را یکجا داری


چه زیباست غربت ، اگر با هم باشیم



نزار قبانی


دفتر مشق از "نزار قبانی"



دوست داشتنت را از سالی به سال دیگری جابه‌جا می کنم


مثل دانش‌آموزی که مشقش را در دفتری تازه پاکنویس می کند


صدای تو ، عطرتو ، نامه‌های تو


و شماره‌ی تلفن تو و صندوق پستی تو راهم منتقل میکنم


و می آویزمشان به کمد سال جدید


اقامت دائمی قلبم را ،به تو می دهم




نزار قبانی


  سرگیجه  آلفرد هیچکاک


اسکاتی(استیوارت): جای خاصی میری؟

 مارلین(کیم نواک): نه خیال داشتم پرسه بزنم.

 اسکاتی: منم میخواستم پرسه بزنم.

حیف نیست دو نفر که می خوان پرسه بزنن تنهایی پرسه بزنن؟

 مارلین: آدمای تنها فقط پرسه میزنن.

دو نفر که با هم باشن حتما" یه جایی میرن.


سرگیجه

 آلفرد هیچکاک، 1958

از " بیژن نجدی"


 

به خاطر کندن گل سرخ اره آورده‌اید ؟

 چرا اره ؟

 فقط به گل سرخ بگویید: تو، هی تو !

 خودش می‌افتد و می‌میرد !

 

 

 بیژن نجدی

 

صدا کن مرا از "سهراب سپهری"


صدا کن مرا

 صدای تو خوب است

 صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

 که در انتهای صمیمیت حزن می روید

 

 در ابعاد این عصر خاموش

 من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

 بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

 و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

 و خاصیت عشق این است

 کسی نیست

 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

 میان دو دیدار قسمت کنیم

 بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

 بیا زودتر چیزها را ببینیم

 

برگرفته از "به باغ همسفران" / سهراب سپهری


از زنده یاد "فریدون فرخزاد"



مادرم نماز می خواند و من آواز !

 .

 .

 عقایدمان چقدر فرق دارد !

 او خدای خودش را دارد منم خدای خودم را !

  خدای او بر روی قانون و قاعده است و از قدیم همین بوده !

 خدای من بر اساس نیازم و تجربیاتم است و هر روز کامل تر از دیروز است !

 او خدا را در کنج خانه و معجزه می بیند !

 من خدا را در آسمان ها و درون خودم ! در قطره ای باران ،

بغض هایی پر از اشک ،

در شادی از ته دل ! در ثانیه به ثانیه زندگیم !

 او جلوی خدایش سجده میکند !

 ولی من در آغوش خدایم آرام میگیرم !

 نمی دانم

 خدای من واقعی تر است یا او !

 دین من بهتر است یا او...

 

 

زنده یاد فریدون فرخزاد


حضور تو از "نزار قبانی"


حضور تو کافی است تا همه جا بی مکان شود

آمدن تو کافی است تا همه ی لحظه ها بی زمان شود ...



نزار قبانی


فقر از "احمد شاملو"


 


از رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیست

بر خاکی نشسته‌ام که از آنِ من نیست

 

با نامی زیسته‌ام که از آنِ من نیست

از دردی گریسته‌ام که از آنِ من نیست

 

از لذتی جان‌گرفته‌ام که از آنِ من نیست

به مرگی جان می‌سپارم که از آنِ من نیست


احمد شاملو

 از "سیدعلی صالحی"


چقدر خوب است
که ما هم ياد گرفته‌ايم
گاه برای ناآشناترين اهل هرکجا حتی
خواب نور و سلام و بوسه می‌بينيم ،
گاه به يک جاهايی می‌رويم
يک دره‌های دوری از پسين و ستاره ،
از آواز نور و سايه‌روشن ريگ ،
و می‌نشينيم لب آب
لب آب را می‌بوسيم
ريحان می‌چينيم
ترانه می‌خوانيم
و بی‌اعتناء به فهم فاصله
دهان به دهان دورترين روياها
بوی خوش روشنايی روز را می‌شنويم
بايد حرف بزنيم
گفت و گو کنيم
زندگی را دوست بداريم
و بی‌ترس و انتظار ... اندکی عاشقی کنيم .
ما از هوای نشستن و تسليم باد و خواب شب
خوشمان نمی‌آيد
ما دلمان اصلا با سلوک بی‌مورد مرگ
آشنا نبوده، نيست، نخواهد بود.
چقدر اين دوست‌داشتن‌های بی‌دليل ... خوب است
مثل همين باران بی‌سوال که هی می‌بارد
که هی اتفاقا آرام و شمرده‌شمرده می‌بارد .
شاعر شديم که اين همه خوشبختيم
خوشبختيم که اين همه شاعريم .
آفرينش ... آواز خداوند است که ما می‌خوانيمش
ما را ماه می‌خوانند که می‌رويم برای گلدان تشنه آب می‌آوريم
برای خانه ... چراغ، و برای شما
فرصتی تا فهم هرچه هست
مثل باران خوب است که نمی‌پرسد اينجا
اين پياله‌های خالی از کدام شماست
اين بوته‌ی چشم‌به‌راه آب را چه می‌نامند
يا اختلاف قديمی شب و چراغ و ستاره چيست .
ما نام‌های مختلفی داريم
نام‌های همه‌ی ما
از يک خط عجيب مشترک آمده‌اند
شباهت همه‌ی چهره‌ها
به نخستين خواب آسمان نزديک است
و ما در نهايت نور و تبسم و بوسه
به رويای خاک باز خواهيم گشت .
حالا که فرصت فهم علاقه اين همه اندک است
بايد ياد بگيريم
که بی‌اعتنا به هرچه که هست
با خواب عيش و بوی دوست و دوای آينه يکی شويم
زحمت اسم و استعاره را جوری رها کنيم
از آب و آفتاب سخن بگوئيم
و برهنه‌تر باور کنيم که عشق، که ماه، که زندگی ...!
به خدا فرصت فرارفتن از پيچ همين کوچه هم کم است
بايد به يک جاهايی برويم
يک دره‌های دوری
پسين و ستاره را می‌گويم
آواز نور و سايه‌روشن ريگ ...
چقدر ديدن آب وُ
عطر اين همه ريحان خوب است ! 



سیدعلی صالحی

                                                             

Rain Photography



ادامه نوشته

مقصد از "نزار قبانی"


مقصد من عشق است

تویی سرمنزل من

عشق در پوست من می دود

تو در پوست من می دوی

و من

خیابان ها و پیاده روهای تن شسته در باران را

بر دوش کشیده

تو را می جویم ...



نزار قبانی


از "شیرکو بی کس"


باران را به خانه دعوت کردم
آمد، ماند،‌ و رفت،
شاخه گلی برایم جا گذاشته بود .
آفتاب را به خانه دعوت کردم
آمد، ماند، و رفت ،
آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود .
درخت را به خانه دعوت کردم
آمد، ماند، و رفت
شانه سبزی برایم جا گذاشته بود.
تو را به خانه دعوت کردم
تو، زیباترین دختر جهان !
و آمدی
و با من بودی
و وقت بازگشت
گل و آینه و شانه را با خود بردی ،
و برای من شعری زیبا
جا گذاشتی و من کامل شدم ...


"شیرکو بی کس"


عاشقانه از "حسین منزوی"


در من ادراکی است از تو عاشقانه،عاشقانه

از تو تصویری است در من جاودانه،جاودانه


تو هوای عطری از صحرای دور آرزویی

از تو سنگین شهر ذهنم کوچه کوچه،خانه خانه


آه ای آمیزه ای از بی ریایی با محبت!

شادی تو کودکانه، رأفت تو مادرانه


شهربانوی وجودم باش و کابین تو؟ بستان

 اینک،اقلیم دل من بی کرانِ بی کرانه

 

آتش او! دیگر این افسانه را بگذار و بگذر

در من اینک آتش تو، شعله شعله در زبانه


فصل،فصل توست دیگر، فصل  فصل ما -من و تو-

فصل عطر و فصل سبزه، فصل گل، فصل جوانه


فصل رفتن در خیابان های شوخ مهربانی

فصل ماندن در تماشای قشنگ شاعرانه


فصل چیدن های گل ها - چیدن گل های بوسه -

از بهار و از لب تو، خوشه خوشه، دانه دانه

 

دفتری که حرف حرف، برگ برگش مرثیت بود

اینک اینک در هوایت پر ترنم، پر ترانه

 

بار دیگر ظلمتم را می شکافد شب چراغی

تا کی اش از من بدزدی بار دیگر، ای زمانه!



حسین منزوی


از "حسین منزوی"


تو سرنوشت منی، از تو من کجا بگریزم ؟
کجا رها شوم از این طلسم ؟ تا بگریزم

اسیر جاذبه‌ی بی‌امانت آن پر کاهم
که ناتوانمت ازطیف کهربا، بگریزم


تو خویش راز اساطیر و قصه‌های محالی
و گر به کشور سیمرغ و کیمیا بگریزم

به جز تو نیست هر آن‌کس که دوست داشته بودم

اگر هر آینه سوی گذشته‌ها بگریزم

هوا گرفته‌ی عشق توام چگونه از این دام

به بال بسته دوباره سوی هوا بگریزم ؟

به خویش هم نتوانم گریخت از تو که عیب است

ز آشناتری اکنون به آشنا بگریزم

کجا روم که نه در حلقه‌ی نگین تو باشد ؟

مگر به ساحتی از سایه‌ی شما بگریزم

به هر کجا روم رنگ آسمان من این است

سیاه مثل دو چشم تو! پس کجا بگریزم ؟



حسین منزوی

از "مهدیه لطیفی"


آغوش تو مترادف امنیت است

آغوش تو ترس‌های مرا می‌بلعد

لغت نامه‌ها دروغ می‌گفتند

آغوش تو یعنی پایان سردرد‌ها

یعنی آغاز عاشقانه‌ترین رخوت‌ها

آغوش تو یعنی "من" خوبم!

بلند نشوی بروی یکوقت!

بغلم کن من از بازگشتِ بی هوای ترس‌ها می‌ترسم.



"مهدیه لطیفی"


صبح به خیر بنفش از "نزار قبانی"


صبح به خیر بنفشت

در گوشی ی تلفن

مرا به جنگلی تبدیل می کند ...


نزار قبانی


اتفاق عجیب از "نزار قبانی"


چون عاشق توام

اتفاقی عجیب می افتد در سنن آسمانی

آزادی فرشته ها در عشق ورزیدن

ازدواج الهه گان با عشق های شان ....


"نزار قبانی"


قطعه ای از فیلم  ویکی کریستینا بارسلونا ساخته وودی آلن

 

- خب چی باعث میشه که اینقدر از دست نژاد انسان عصبی بشه ؟

 - چون بعد از چندین هزار سال تمدن هنوز عشق ورزی رو یاد نگرفتن.

 

 

Vicky Cristina Barcelona

 

Woody Allen

جاودانگی از "نیکی فیروزکوهی"


دست‌های تو

 سبزینگیِ جنگل‌ شمال

 گیسوان من

 سیاه گردبادی

 از جنوب

 

 در تمنایِ وزیدن

 و گریختن

 در تمنایِ گریختن

 و وزیدن

 

و آسمان گواه ستارگان

 دل‌ باختگانی بی‌ ریشه در خاک

 

و آفتاب گواهِ ما

 که محال نیست

 جاودانگی در آغوش عشق

 

 

نیکی‌ فیروزکوهی


توت فرنگی های وحشی- اینگمار برگمان


زندگی تو این دنیا وحشتناکه

و وحشتناک تر از اون اینه که کسی رو به وجود بیاریم

و فکر کنیم که اون خوشبخت تر از ما میشه.




توت فرنگی های وحشی
اینگمار برگمان


رفتن از "سیدمحمد مرکبیان"


رفتن همیشه بد نیست،

گاه آن‌که می‌رود

با دست پُر بازمی‌گردد...



سیدمحمد مرکبیان


گل من....


شـازده کوچولو میگفت

 گل من گاهی بداخلاق وکم حوصله ومغرور بود اما ماندنی بود

 این بودنش بود که او را تبدیل به گل من کرده بود