عیدانه فراوان شد از "مولانا"

عالم شکرستان شد
تاباد چنین بادا
شب رفت صبوح آمد
غم رفت فتوح آمد
خورشید درخشان شد
تاباد چنین بادا
عید آمد وعید آمد
یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد
تا باد چنین بادا...!
مولانا

عالم شکرستان شد
تاباد چنین بادا
شب رفت صبوح آمد
غم رفت فتوح آمد
خورشید درخشان شد
تاباد چنین بادا
عید آمد وعید آمد
یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد
تا باد چنین بادا...!
مولانا

دوستت دارم
و پنهان كردن آسمان
پشت ميله هاي قفس آسان نيست .
دوستت دارم
و نقشه يي از بهشت را مي بينم
دورادور با دو نهر عسل
كه كشان كشان
خود را
به خانه من مي رسانند .
شمس لنگرودي . پنجاه و سه ترانه عاشقانه . قسمتي از شعر 21


تا تو در آغوشِ من گل نکنی
این بهار ، بهار نمیشود
نیکی فیروزکوهی
.jpg)
همهی کلمات
معنای تو را میدهند
مثل گلها همه
که بوی تو را پراکندهاند .
سکوت کردهام
که فراموشت کنم
اما مدام
مثل زنبوری سرگردان ،
رانده از کندویش
دور گلم میگردم .
"شهاب مقربین"

باز خو می کنم به شب
که در آغوشِ من سوزِ بی خوابی
و بر شانه هایم بارِ سنگینِ دوریِ توست
آنجا که باشی ، ستاره می روید بر آسمانش
باش تا باشم تکیه بر نفسهایت
هرکجا می روی ، هرکجا می بری ، من با تو باشم
شب ، بی تو طولانی ست
من ، بی تو بی طاقتم
نشانیِ پنجره ام را از ماه بگیر
جاده بیداری ام را نشانه برو ،
شاید پلکهایم توانِ عبورِ دوباره انتظار را داشته باشند
تو نیایی ، تو را نیابم ، ناگه یک شب به دوش می برم رنجم را
خلوتِ اجباریِ امشب به هوای نگاهت نرسید
رؤیا هنوز خیابانِ شهر دودل است .
کسی می آید ، کسی می رود
این نامه نیست ،
بی خوابی های شبانه است که می بارد بر ابرهای سپیدِ دفترم
نامه هم بخوانی اش ، نامِ توست تا بی نهایت بر برگهایش
نگاه ! من درخت می شوم ، تو رؤیای پروازم
می دانی ، ما به رفتن عادت کرده ایم
چرا کسی را نمی یابم دستی را اهلی کند و بماند
بگذریم ، بگذار باز ، بازگردیم به دلهای خودمان
در قلبِ ذره ذره ایمانم هزاران هزار وعده دیدارِ توست
زمزمه کنان ؛ او می آید ،
می آید تا زمستان را دور بزند
و دستهایت را بهاری دوباره ببخشد
تو می آیی ،
می آیی تا دستهایم را
بهاری دوباره ببخشی.
"سید محمد مرکبیان"

چشمانتظار آن بهارم
که با تقویم از راه نمیآید
و با تقویم راه نمیآید ،
چشم انتظار آن بهارم
که با ...
آه نمیآید !
مژگان عباسلو

می خواهم نباشم
کاش سرم را بردارم و برای یک هفته
در گنجه ای بگذارم
و قفل کنم!
در تاریکی یک گنجه خالی.
و روی شانه هایم،
در جای خالی سرم
چناری بکارم.
و برای یک هفته،
در سایه اش آرام بگیرم...!
ناظم حکمت / مترجم: رضا سید حسینی

حالا چمدانت را بردار
آرام و پاورچين
از پلهها به جانب آسمان بيا،
ما دوباره به خوابِ دور هفت دريا وُ
هفت رود و هفت خاطره برمیگرديم.
آنجا تمامِ پريانِ پردهپوش
در خوابِ نیلبکهای پُر خاطره ترانه میخوانند،
آنجا خواب هم هست،
اما بلند
ديوار هم هست،
اما کوتاه
فاصله هم هست،
اما نزديک، نزديک ...
نزديکتر بيا
میخواهم ببوسمت!
سید علی صالحی

گفتی دوستت دارم
و من به خیابان رفتم !
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود....
"گروس عبدالملکیان"
تازه گی در رویای من
کسی بی اجازه پا می گذارد
و هر بار برایم سیگاری آتش می زند
در حالی که دست دیگرش را
دور تو حلقه کرده...
شهریار بهروز

دوباره به من دروغ بگو
بگو که رویاهایت
میان مرگ و من
پرسه نمیزند
تنات را چند بار خلاصه کردهای
میان تن آب و طناب؟
چند بار مرد شدهای
به مرگ فکر کردهای
چند بار به من
به پیراهنام که نباشد
دروغ بگو قهرمان
مگر یک مرد
چقدر میتواند
راست بگوید؟
"ناهید عرجونی"

جنایت اگر نجـــــــــــات شود
تمــام تنم اجــابت توست
یکی شدن تنی که دوتاست
نجات من و جنـایت توست
یدالله رؤیایی

زخمی کهنه ام
سایه ی رنجی پایان یافته.
دوستت دارم
و به لمس سرانگشتانت بر سایه ی این زخم
دلخوشم ...
شمس لنگرودی/ رسم کردن دست های تو
(با تشکر از دوست عزیزم استاکر برای ارسال این شعر زیبا)

با غروبهای غمگینی که دارم
با آسمانِ نیمه ابری چشمانم
با ایمانِ معصومانهام به حفظِ هر چه خاطره
با شوقی که بدونِ تو ، از روزگارم پر میکشد
بگو
فرزندِ کدامین فصل باشم
که پاییز را به یادت نیاورم
و رنجِ مبهمِ برگ ریزان را ؟؟؟
نیکی فیروزکوهی
... بی خیال سرنوشت شدن یه جورش شجاعته!
گفتن اینکه ما سرنوشت خودمونو می سازیم یه جور دیوونه گیه!
ولی اگه سرنوشت و قبول نداشته باشی زندگی تبدیل می شه
به یک عالمه فرصت که از دست دادیشون!
اون وقت تو حسرت چیز هایی که نداشتی
و می تونستی داشته باشی زمان حال و ضایع می کنی...!
برگرفته از کتاب "یک مرد" / اوریانا فالاچی / یغما گلرویی

اينک منم
يگانه فرصت اين جهان
فرمان مي دهم
دوستم بداري
اي تنها امتم
اگر سعادت امروز و رستگاري رستخيزت را
در خانه ي من مي خواهي
شمس لنگرودي
(با تشکر از دوست عزیزی که این شعر زیبا را برام فرستادن)

می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که،
پدر
تنها قهرمان بود
عشق
تنها در آغوش مادر خلاصه می شد
بالاترین نقطه زمین
شـــانه های پدر بـــــود
بدترین دشمنانم ،
خواهر و برادرهای خودم بودند
تنها دردم،
زانوهای زخــمی ام بودند
تنها چیزی که می شکست،
اسباب بازی هایم بود
و
معنای خداحافظ
تا فردا بود
حسین پناهی

اگر مردی
تو را بیش از من دوست دارد
مرا به سوی او ببر
تا نخست او را بستایم
برای پایداریاش
و سپس
او را بکــــــشم ...
نزار قبانی

عاشقت نشدم
که صبح ها
در خواب ساکت خانه ای
بی پنجره ، بی در مانده باشی
و تلفن
صدایم را پشت گوش انداخته باشد
عاشقت نشدم
که عصرها
دست خودت را بگیری و ببری پارک
انقراض نسلت را روی تاب های خالی تکان بدهی
و فراموش کرده باشی
چقدر می توانستم مادر بچه های تو باشم !
عاشقت نشدم
که شب ها لبانم را
میان حروف کوچک بی رحم تقسیم کنم
گرمی آغوشم را
صدای نفس هایم را
و آرزوهای بزرگ زنی که احساسش را
باید برای گوشی همراهش تعریف کند
بوسه هایم هرشب
در نیمه راه پیغام ها تمام می شوند
و آنچه با تأخیری طولانی به تو می رسد
خواب سنگینی است
که باید کمر تخت را بشکند
عاشقت نشدم
عاشقت نشدم که ناچار باشم برای دوستت دارم هایم
مجوز بگیرم
دوستت دارم هایم را منتشر کنم
و بعد تصور کنم این شعر را
معشوقه ات برای تو می خواند .
"لیلا کردبچه"

دلم تنگ است
مثل لباس سالهای دبستانم
مثلِ سالهای مأموریتهای طولانیِ پدر
که نمیفهمیدم
وقتی میگویند کسی دور است،
یعنی چقدر دور است.
لیلا کردبچه
گلايل را دوست دارم
به خاطر قلبش
كه از پس برگ هاي لطيفش پيداست .
دل آدمي پيدا نيست
و سرانگشتانت را سياه مي كند چون گردو
اگر بگشائي
و ببيني .
شمس لنگرودي . باغبان جهنم . شعر 3
تو را زنانه می خواهم
تا درختان سبز شوند
ابرهای پر باران به هم آیند
باران فرو ریزد.
تو را زنانه می خواهم
زیرا تمدن زنانه است
شعر زنانه است
ساقه ی گندم
شیشه ی عطر
حتی پاریس زنانه است
و بیروت
با تمامی زخم هایش زنانه است
تو را سوگند به آنان که می خواهند شعر بسرایند
زن باش...
تو را سوگند به آنان که می خواهند خدا را بشناسند
زن باش...
برگرفته از کتاب "در بندر آبی چشمانت" / نزار قبانی / مترجم: احمد پوری

کمی بعد
دقیقهها
ساعتها
روزها ...
به خودت که میآیی
میبینی
سالهاست
درد میکشی وُ
چیزی حس نمیکنی
سیدمحمد مرکبیان

Where do I begin?
To tell the story of how great a love can be,
The sweet love story that is older than the sea,
The simple truth about the love she brings to me,
Where do I start?
With her first hello!
She gave a meaning to this empty world of mine,
There’d never be another love, another time,
She came into my life and made the living fine,
She fills my heart . . .
She fills my heart with very special things,
With angels’ songs, with wild imaginings,
She fills my soul with so much love,
That anywhere I go, I’m never lonely,
With her along, who could be lonely?
I reach for her hand, it’s always there . . .
How long does it last?
Can love be measured by the hours in a day?
I have no answers now, but this much I can say,
I know I’ll need her 'till the stars all burn away
And she’ll be there . . .
She’ll be there . . .
From the Paramount Picture “Love Story”
Music by Francis Albert Lai
With lyrics by Carl Sigman, 1970

عاليجناب برف هم می بينم
كه زمينگير می شوند
كجاست آن همه سنگين سنگين
بر بام خانه ما می نشستيد.
لبخوانی های قزل آلای من/ شمس لنگرودی

با زخم باید ساخت ،
طـــــــــول میکشه ،
ولی خوب میشه.
سگ کشی/ بهرام بیضائی

کاری بايد کرد
دير میشود
کاری بايد کرد
برف
راه را پوشانده است
باد مثل هميشه نيست
تا هوا روشن است
بايد از اين ظلمت بيهوده بگذريم
دارد دير میشود
من خواب ديدهام
تعلل
سرآغاز تاريکی مطلق است...
سید علی صالحی

دست خودم نیست ،
باید بیایم
تا در توفان
تن من قایقت باشد .
یا نه! بادبانت.
و تمام رگهایم
رشتههای سیمی باشند
تا جریان برق بگذرد از آنها
و چراغ اتاقت را
روشن نگه دارد ؛
مثل نفسهای تو
که مرا
زنده نگه داشتهاند …
سیما یاری

... کلمات همیشه این قدرت را ندارند
که آدمهای خیلی خوشحال یا خیلی غمناک را ارضا کنند،
زیرا آخرین بیان خوشحالی زیاد و غم زیاد سکوت است...!
برگرفته از کتاب "دشمنان" / آنتوان چخوف / مترجم: سیمین دانشور