از کتاب جان شیفته / رومن رولان



ما زنان وقتی عاشق می شویم همه ی قلب و وجودمان را به مرد محبوبمان

می سپاریم آنگونه همه زیبایی ها و لذات دیگر در رابطه با او معنا می یابند ...


اما شما مردان وقتی عاشق می شوید تنها قسمتی از قلب و وجود خود را در اختیار

زن محبوبتان می گذارید .. بقیه را برای موفقیتها و کسب قدرتها و خودخواهی خود

نگه می دارید.


حرفی نیست شاید اگر ما هم مرد بودیم چنین می کردیم اما آنچه از شما

می خواهیم این است که آن قسمتی از قلبتان را که به ما سپردید دیگر ملعبه

هوسبازی هایتان نکنید!


ما به همان سهم هر چند کوچک ... اگر زلال و اطمینان بخش باشد قانعیم ...



از کتاب جان شیفته /رومن رولان

تصویر از وبلاگ one window


از کتاب "حتی وقتی می خندیم"  اثر "فریبا وفی"



زنها دو دسته اند، آنهایی که محافظت میشوند و آنهایی که نمیشوند.

دسته اول را با ماشین به این طرف و آن طرف میبرند و سروقت از آرایشگاه، از استخر،

از مدرسه، از اداره و ... برمیگردانند. با تلفن حالش را می پرسند و اگر سرش درد کرد،

یکی هست که بگوید: "بهتر نیست کمی استراحت کنی؟"

زن های دسته دوم توی باد و باران و توفان، ساعت ها توی صف اتوبوس می ایستند

و با اینکه تصمیم میگیرند به جایی که اتوبوس از آنجا می آید نگاه نکنند ولی گردنشان

بی اختیار بارها و بارها به آن سو میچرخد. تا شب سگ دو میزنند و شب کسی

نیست که بگوید: "عزیزم؛ قرص مسکن برایت بیاورم؟

زن های محافظت شده راه رفتنی با طمأنینه دارند.

ولی زن های محافظت نشده یا بسیار تند راه میروند و یا کُند.

زن محافظت نشده یا غر میزند یا به جایی خیره میشود و گاه خرفت میشود...

زن محافظت شده، مهمانی ترتیب میدهد و از مسافرتهایش میگوید

زن محافظت نشده گریه میکند و آنقدر این کار را ادامه میدهد که دیگر اشکش در نیاید.

زن محافظت شده همیشه در نیمه راه گریه و یأس به زندگی برمیگردد.



حتی وقتی می خندیم / فریبا وفی

داستان بیست و دوم (زن ها)


از کتاب و فیلم  "بر باد رفته" اثر "مارگارت میچل"



اسکارلت: من هیچ وقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ظرفی را

با حوصله زیاد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فریب بدهم که این ظرف

شکسته همان است که اول داشته ام.


آنچه که شکست، شکسته و من ترجیح می دهم که در خاطره خود همیشه آن را

به همان صورتی که روز اول بود حفظ کنم تااینکه آن تکه ها را به هم بچسبانم و تا

وقتی زنده ام آن ظرف شکسته را مقابل چشمم ببینم.....




بر باد رفته-مارگارت میچل

برگرفته از کتاب "حیاتِ مجسم" / مارگریت دوراس




امکان ندارد که بی عشق بشود سر کرد،

حتی اگر چیزی جز کلمات در میان نباشد.



برگرفته از کتاب "حیاتِ مجسم" / مارگریت دوراس 


از کتاب "یک هفته با شاملو" اثر مهدی اخوان لنگرودی



ــ آقای شاملو...می‌خواهم ازتان خواهش کنم برای‌مان از عشق حرف بزنید. یعنی از

چیزی صحبت کنید که زندگی روحی و جسمی و فکری خودتان را مدیون آن هستید.

مردم این کلمه را به کار می‌برند اما غالباً برداشت روشنی از آن ندارند. عشق را به

انواع و اقسام تقسیم می‌کنند:عشق جسمی، عشق روحی، عشق افلاطونی و

انواع بسیار دیگر. اما وقتی از شما می‌خوانند برداشت‌های‌شان بی‌رحمانه به صورت

علامت سوآلی درمی‌آید.


ــ به‌ات حق می‌دهم. سابق می‌گفتند:« عشق آمدنی بود نه آموختنی.» باید در این

عقیده تجدید نظر کرد. در مورد اول (که عشق «آمدنی» است) مطلقاً شک نباید کرد.

پس نخست عشق باید «بیاید» و حضورش را اعلام کند. اما مشکل کار در مرحله‌ی

بعدی است. چون ما به دلایل مختلف نمی‌دانیم عشق چیست و باید آن را بیاموزیم.

عشق نیاموخته به نگهداری پرنده‌یی می‌ماند که اگر ندانی از چه چیز تغذیه می‌کند و

چگونه باید ازش مراقبت کرد نه فقط هرگز برایت نخواهد خواند بلکه یا در کوتاه‌ترین

مدتی خواهد مرد یابه صورت کرکس زشتی جگرت را پاره‌پاره خواهد خورد...پس پیش

از هر چیز باید از عشق تعریفی در دست داشت و به خصوص سخت مراقب باید بود

که تعریف طرفین حادثه کاملاً با هم انطباق داشته باشد. بی هیچ درز و شکافی، بی

هیچ سوء تفاهمی، بی هیچ سهل‌انگاری آسان‌گیرانه‌یی وگرنه ابتذال و فاجعه از

همان لحظه‌ی نخست پشت در است...

عشق شادی‌بخش و آزادکننده است و جرأت‌دهنده...



یک هفته با شاملو، صفحات 105 تا 109



قطعه ای از کتاب جاده انقلابی اثر  "ریچارد یاتس"



چه قدر دردناک است این مشکل که همیشه برای فرار از دست یک " آدم"

به " آدم" دیگری پناه برده ایم ...


اعتیاد به آدم ها بدترین نوع اعتیاد است.



برداشتی از کتاب جاده انقلابی
ریچارد یاتس

از کتاب "گريز دلپذير" اثر " انا گاوالدا"




... همیشه صبر کردن، بخشیدن، ماندن و تحمل کردن به این معنا نیست که

همه چیز درست می شود.

لازمه گاهی وقتها دست از این تظاهر کردن برداری،

باید دست بکشی از بخشیدن کسی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمید،

ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ.

وقتی می مانی و می بخشی فکر می کنند رفتن را بلد نیستی.

ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ.

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ. ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ...!

 

 

برگرفته از کتاب "گريز دلپذير" / انا گاوالدا / مترجم: الهام دارچينيان


قطعه ای  از  کتاب پاییز پدرسالار  اثر  "گابریل گارسیا مارکز"



زمان هیچ گاه دردی را درمان نکرده ...

این ما هستیم که به مرور به درد ها عادت می کنیم !





گابریل گارسیا مارکز/
پاییز پدرسالار

از کتاب پنج نفری که در بهشت به ملاقات شما می آیند / میچ آلبوم



عشق از دست رفته هنوز هم عشق است. فقط شکلش عوض می شود، همین.

دیگر نمی توانی لبخند عشقت را ببینی یا برایش غذا ببری یا موهایش را نوازش کنی

و یا با او برقصی. اما وقتی این حس ها ضعیف می شوند، حس های دیگر قدرت

می یابند.

خاطرات. خاطرات شریکت می شوند .

تو آن را غذا می دهی. بغلش می کنی. با آن می رقصی .

زندگی باید به پایان برسد ولی عشق نه .



پنج نفری که در بهشت به ملاقات شما می آیند
میچ آلبوم

قطعه ای از کتاب  قطار به موقع رسيد  اثر "هاينريش بل"



درد هايي در اين دنيا هست، به آن عظمت

كه ديگر در برابر آن ها از اشك كاري ساخته نيست!




قطار به موقع رسيد
هاينريش بل


قطعه ای از کتاب مثل همه عصرها / زویا پیرزاد




همیشه نه ، ولی گاهی میان بودن و خواستن فاصله می افتد،

بعضی وقتها هست که کسی را با تمام وجود می خواهی

ولی نباید کنارش باشی !



مثل همه عصرها / زویا پیرزاد


برگرفته از کتاب "زمان لرزه" / کورت ونه گات جونیور





چیزی که بیشتر از همه عشق را تباه می کند، این است که

یک دفعه متوجه می شوی، رفتار مقبول سابقت دیگر مضحک شده است...!




برگرفته از کتاب "زمان لرزه" / کورت ونه گات جونیور / مترجم: مهدی صداقت پیام


قطعه ای از کتاب تنهایی پرهیاهو  اثر "بهومیل هرابال"




کسانی که شما را دوست دارند حتی اگر هزار دلیل برای رفتن داشته باشند

ترکتان نخواهند کرد،

آنها یک دلیل برای ماندن خواهند یافت!



تنهایی پرهیاهو / بهومیل هرابال

برگرفته از کتاب "ابن مشغله" / نادر ابراهیمی   



... من هر جا بمانم

مثل آب راکد میگندم

باید مسافر بود

و همیشه در راه بود

هیچ شهری آخرین شهر نیست

و هیچ چشمه ای آخرین چشمه نیست

من مرد راه و سفرم

ولگرد و کوله بار بردوش...!




برگرفته از کتاب "ابن مشغله" / نادر ابراهیمی


قطعه ای از کتاب "سانسِت پارک"  اثر "پل اُستر"



... هدف نداشتن یعنی امید و آرزو نداشتن، این که به هر چه داری راضی باشی،

چیزی را که دنیا از این طلوع تا طلوع بعدی به تو ارزانی می دارد بپذیری،

برای این گونه زیستن باید زیاده نخواهی، همان بس که زنده بمانی...!




برگرفته از کتاب "سانسِت پارک" / پُل اُستر / مترجم: مهسا ملک‌مرزبان


قطعه ای از کتاب "ماهی سیاه کوچولو" / صمد بهرنگی



ماهی سیاه گفت: شما زیادی فکر می‌کنید.

همه‌اش که نباید فکر کرد.

راه که بیفتیم، ترسمان به کلّی می‌ریزد...!



 

برگرفته از کتاب "ماهی سیاه کوچولو" / صمد بهرنگی



قطعه ای از کتاب"دخمه" / ژوزه ساراماگو




ارزشش را دارد از درخت انجیر بالا برویم تا شاید بتوانیم انجیری بچینیم.

این کار، بهتر از این است که زیر سایه‌اش دراز بکشیم و منتظر افتادن میوه بمانیم.

در هر حال، باید به استقبال خطر رفت...!


 

برگرفته از کتاب"دخمه" / ژوزه ساراماگو / مترجم :کیومرث پارسای


قطعه ای از کتاب مثل همه عصرها از  "زویا پیرزاد"



هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که یک نفر احساست رو بفهمد ،

بدون اینکه مجبورش کنی !


 

مثل همه عصرها/ زویا پیرزاد



از کتاب "کیمیاگر" / پائولو کوئیلو




گفت: دارم می روم و میخواهم بدانی که برمیگردم

و تو را دوست دارم، چون...


به میان حرفش پرید: چیزی نگو.

دوست داری چون دوست داری.

برای عشق ورزیدن هیچ دلیلی وجود ندارد...!

 

 

 

برگرفته از کتاب "کیمیاگر" / پائولو کوئیلو / مترجم: آرش حجازی


قطعه ای از کتاب"خاکستر" / گراتزیا دلددا / مترجم: بهمن فرزانه




...من مطمئن هستم که تو می خواهی فداکاری کنی،

ولی این فداکاری تو نه از روی علاقه است و نه از روی سخاوتمندی،

چون احتمالا بسیار منطقی است.

از زنی که زندگی ات را تباه کرده است، نفرت داری ولی همان معیار های رایج،

تو را پیش می راند. همان مسائلی که آدم از خودش اختراع کرده تا خود را

بدبخت تر بکند.

آری آری تو می خواهی جان خود را به خاطر عقیده و قضاوت مردم فدا کنی

و در همان حال داری زندگی کسی را هم تباه می کنی

که دیوانه وار عاشق توست.

و تمام این چیزها فقط به خاطر این است که با شنیدن حرف مردم

که می گویند" بله، وظیفه خود را به نحو احسن انجام داد"

احساس غرور بکنی و خود را با وقار احساس کنی.


آنانیا به خود بیا. خوب باش. هم با خودت و هم با من

و سعی کن بیش از آنچه خوب باشی، یک مرد باشی. نه یک پسربچه...!

 

 

 

برگرفته از کتاب"خاکستر" / گراتزیا دلددا / مترجم: بهمن فرزانه


قطعه ای از کتاب "کافکا در کرانه"  اثر  "هاروکی موراکامی"



می خواهم به یادِ من باشی ...

اگرتو به یادِ من باشی،عین خیالم نیست که همه فراموشم کنند !

 


کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی


قطعه ای  از کتاب "زمستان بی بهار" / ابراهیم یونسی


روزی سگی داشت در چمن علف می خورد.

سگ دیگری از کنار چمن گذشت.

چون این منظره را دید تعجب کرد و ایستاد.

آخر هرگز ندیده بود که سگ علف بخورد!

 

ایستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف می خوری؟!

 

سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت:

من؟ من سگ قاسم خان هستم!

 

سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت:

سگ حسابی! تو که علف می خوری؛ دیگه چرا سگ قاسم خان؟

اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی؛

حالا که علف می خوری دیگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش..!!


 

 

برگرفته از کتاب "زمستان بی بهار" / ابراهیم یونسی


 

قطعه ای از کتاب زندگی گالیله / برتولت برشت


 

 

... آن که حقیقت را نمی داند فقط بی شعور است،

اما آن که حقیقت را می داند و آن را دروغ می نامد ، تبهکار است...!

 

آندره آ: بدبخت کشوری که قهرمان ندارد!

گالیله: نه. بدبخت کشوری که احتیاج به قهرمان دارد...!

 

 

 

زندگی گالیله / برتولت برشت / مترجم: عبدالرحیم احمدی



قطعه ای از کتاب زن آینده اثر "کریستین بوبن"



معدود اشخاصی قادرند عاشق شوند . . .

 

زیرا معدود آدم هایی هستند که قادرند همه چیزشان را از دست بدهند ...


 


کریستین بوبن/ زن آینده


برگرفته از کتاب "یک مرد" / اوریانا فالاچی


... بی خیال سرنوشت شدن یه جورش شجاعته!

گفتن اینکه ما سرنوشت خودمونو می سازیم یه جور دیوونه گیه!

ولی اگه سرنوشت و قبول نداشته باشی زندگی تبدیل می شه

به یک عالمه فرصت که از دست دادیشون!

اون وقت تو حسرت چیز هایی که نداشتی

و می تونستی داشته باشی زمان حال و ضایع می کنی...!

 

 

 

 برگرفته از کتاب "یک مرد" / اوریانا فالاچی / یغما گلرویی


از کتاب "دشمنان" / آنتوان چخوف



... کلمات همیشه این قدرت را ندارند

که آدمهای خیلی خوشحال یا خیلی غمناک را ارضا کنند،

زیرا آخرین بیان خوشحالی زیاد و غم زیاد سکوت است...!

 

 

 

 برگرفته از کتاب "دشمنان" / آنتوان چخوف / مترجم: سیمین دانشور



قطعه ای از کتاب اودیپ اثر "آندره ژید"



هر گاه ردِ پای کسی را که آرامشم را گرفته بود ، دنبال کردم

به خودم رسیدم !  



اودیپ/ آندره ژید


قطعه ای از کتاب "تربیت اروپایی" / رومن گاری


...اشک راه خیال را نمی بندد ، بلکه به آن میدان می دهد...!

 

- معلوم است تو دیگر مرا دوست نداری.

 - چطور می‌توانی این حرف را بزنی؟ چرا؟

 - چون که غصه می‌خوری.

وقتی کسی را دوست داشته باشی، هرگز غمگین نمی‌شوی...!

 

 

 

 برگرفته از کتاب "تربیت اروپایی" / رومن گاری / مترجم: مهدی غبرائی


قطعه ای از کتاب غرور و تعصب اثر "جین استین"


...ممکن است بدون قصد بدخواهی برای دیگران بدی کرد

و میتوان از روی سهو و خطا سبب بدبختی دیگران شد.

بی فکری، عدم توجه به احساس دیگران و عدم تصمیم

باعث چنین کارهایی میشود...!

 

 

 

غرور و تعصب / جین اوستین / مترجم: رضا رضایی



قطعه ای از رمان بادبادک باز /خالد حسینی


همیشه داشتن و از دست دادن به مراتب آدم را بیشتر ناراحت میکند

تا این که از اول نداشته باشد !

 

بادبادک باز /خالد حسینی