از "مارین سورسکو"


دلم به حال پروانه ها می سوزد

 وقتی چراغ را خاموش می کنم

 و به حال خفاش ها

 وقتی چراغ را روشن می کنم

 نمی شود قدمی برداشت

 بدون آن که کسی برنجد؟


آن‌قدر چیزهای عجیبی اتفاق می‌افتد

که می‌خواهم سرم را

در دست‌هایم بگیرم

اما لنگری از آسمان

آن‌ها را پایین می‌کشد

 

هنوز وقتش نیست

که بادبان‌ها پاره‌پاره شوند

بگذار چیزها باشند



 

 

"مارین سورسکو"


گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا   از  " سیدعلی صالحی"


گاهی آنقدر بدم می آید

که حس میکنم باید رفت

باید از این جماعت پُرگو گریخت

واقعا می گویم

گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا

حتی از اسمم،

از اشاره،

از حروف،

ازاین جهانِ بی جهت که میا،که مگو،که مپرس!

گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم

بی هر چه آشنا،

گوشه ی دوری گمنام

حوالی جایی بی اسم،

بعد بی هیچ گذشته ای

به یاد نیارم از کجا آمده،

کیستم،

اینجا چه می کنم.

بعد بی هیچ امروزی

به یاد نیاورم که فرقی هست،

فاصله ای هست،

فردایی هست.

گاهی واقعا خیال می کنم

روی دست خدا مانده ام

خسته اش کرده ام.


راهی نیست

باید چمدانم را ببندم

راه بیفتم...بروم.

ومی روم

اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم

کجا...؟!

کجا را دارم٫ کجا بروم؟   



سیدعلی صالحی


"منتظرترین جوانه" از " مهری رحمانی "


شب‌های بی‌دلی

خوش‌دلم به بوی آسمانی

که زیر پلک تو آرام خفته است.

خوش‌دلم به بوی بارانی

که از یاد دیدگان تو می‌بارد.

تا وقت طلوع چشم‌هایت

بیدار می‌مانم

من منتظرترین جوانه‌ام.



"چشم هایت"  از "نزار قبانی"


چشم هایت ،کارناوال آتش بازیست

که یک روز در سال را  به تماشایش می نشینم

و باقی روزهایم را

صرف خاموش کردن شعله هایی می کنم

که در پیراهنم و زیر پوستم

شعله می کشند.



چقدر باید ببوسمت از "سید علی صالحی"


 چقدر باید ببوسمت 

تا کتابِ این همه گریه بسته شود؟

تا هق هق این همه... تمام؟!    



"سید علی صالحی"


نگاه کن از "فروغ فرخ زاد"

 نگاه کن

که غم درون ديده ام 

چگونه قطره قطره آب مي شود 

چگونه سايهء سياه سرکشم 

اسير دست آفتاب مي شود  


نگاه کن 

تمام هستيم

خراب مي شود 

شراره اي مرا به کام مي کشد 

مرا به اوج مي برد 

مرا به دام مي کشد 


نگاه کن 

تمام آسمان من 

پر از شهاب مي شود    


 تو آمدي ز دورها و دورها 

ز سرزمين عطرها و نورها

 نشانده اي مرا کنون به زورقي 

ز عاجها، ز ابرها، بلورها 


مرا ببر اميد دلنواز من 

ببر به شهر شعرها و شورها    

 به راه پرستاره مي کشاني ام 

فراتر از ستاره مي نشاني ام 


نگاه کن 

من از ستاره سوختم 

لبالب از ستارگان تب شدم 

چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل 

ستاره چين برکه هاي شب شدم  


چه دور بود پيش از اين زمين ما 

به اين کبود غرفه هاي آسمان 

کنون به گوش من دوباره مي رسد 

صداي تو  صداي بال برفي فرشتگان  


نگاه کن

که من کجا رسيده ام 

به کهکشان، به بيکران، به جاودان     


کنون که آمديم تا به اوجها 

مرا بشوي با شراب موجها 

مرا بپيچ در حرير بوسه ات 

مرا بخواه در شبان ديرپا 

مرا دگر رها مکن 

مرا از اين ستاره ها جدا مکن    


 نگاه کن

که موم شب براه ما 

چگونه قطره قطره آب مي شود 

صراحي ديدگان من 

به لاي لاي گرم تو 

لبالب از شراب خواب مي شود 


نگاه کن 

تو مي دمي و آفتاب مي شود   



"فروغ فرخ زاد"


سنجاق سر از "الهام اسلامی"


    سنجاق سرم از عشق چیزی نمی فهمد

 

   فقط همین را می داند

 

   چگونه

 

           وقتی تو می آیی

 

                                 زیباترم کند

 

 

 

   "الهام اسلامی"



از "مژگان عباسلو"


  باران مرا خیس می‌کند

  توفان می‌ترساند

  و پاییز افسرده می‌سازد

تو اما ...

         چیزی از من باقی نمی‌گذاری

 

 

 مژگان عباسلو


از "سید علی صالحی"


درست است که من

هميشه از نگاه نادرست و طعنه‌ی تاريک ترسيده‌ام

درست است که زيرِ بوته‌ی باد سر بر خشتِ خالی نهاده‌ام

درست است که طاقت تشنه‌گی در من نيست

اما با اين همه گمان مبر که در برودت اين بادها خواهم بُريد! 



از "فرهاد کامران‌ نژاد"


شب‏

لب‌‏هایت را با بوسه‏‏‏‏‌ای می‏‌بندم

باور کن بوسه نمی‏‌فهمد

آزادی بیان یعنی چه ؟!



از فیلم کنعان /  کارگردان: مانی حقیقی


زن وقتی گفت طلاق، یعنی طلاق. بقیه‌شم حرف مفته.

 


کنعان

 کارگردان: مانی حقیقی




از "عمران صلاحی"

 آدم به جرم خوردن گندم

  با حوا  

شد رانده از بهشت

اما چه غم  

حوا خودش بهشت است    



عمران صلاحی


بهار امسال / عباس معروفی


امسال بهار

فهمیدم با تقدیر نمی شود درافتاد

و با نگاه تو نمی شود درافتاد

و با آمدنت نمی شود درافتاد

این که در آغوش تو

خوابت را می بینم

یعنی مدام در سرنوشتم راه می روی؟

امسال بهار

فهمیدم وقتی کنار هم راه می رویم

بارانی از

شکوفه های شکوه

بر سرمان می بارد.

امسال بهار

برگ معجزه را

از این عشق تغزلی

نشانت می دهم

گل من!

و برگ برنده را

از نگاهت می دزدم.

امسال بهار

هزاره ی عشقم را با تو

جشن می گیرم

و برای بودنت

می میرم.



" قصیده ی زمستانی" از "شیرکو بی کس"


درخزان

به اندوختن واژه می پردازم 

بلکه،در برف ریزان 

قصیده ی مفصّلی را رقم زنم 

برای دوست داشتنت.



بوی جنگل های باران خورده از "شمس لنگرودی"


هوای قريه بارانی است

  كسی از دور می آيد  

 كسی از منظر گلبوته های نور می آيد  

 صدايش بوی جنگل های باران خورده را دارد  



شمس لنگرودي


قطعه ای از کتاب زن آینده اثر "کریستین بوبن"



معدود اشخاصی قادرند عاشق شوند . . .

 

زیرا معدود آدم هایی هستند که قادرند همه چیزشان را از دست بدهند ...


 


کریستین بوبن/ زن آینده


از "جواد فراهانی"


به دست هایت نگاه می کنم

خطوط ِ خوشبختی

چه ساده ترسیم می شوند



قلم به دست ِ تو می دادند

بهتر نمی کشیدی

جهان را؟


زیبا نیست جهان

دستان ِ تو تسلایم می دهند

آغوش ِ تو

آرامم می کند.





"جواد فراهانی"


عشق در آسمان / نزار قبانی


هواپیما ، بالا و بالاتر میرود

و من بیشتر و بیشتر دوستت دارم !

تجربه ای جدید !

عشق زنی در سی هزار پایی

حالا چیزکی از عرفان می فهمم

و اشتیاق عارفان.



از فیلم Full Metal Jacket اثر "استنلی کوبریک"


رفتم ویتنام... چون میگفتن جای خوبیه... الماس آسیای شرقی ...

 میخواستم با فرهنگ و تاریخ و آدماشون آشنا بشم . وبعد . .

بُکُشمِشـــــون ...

 

 

Full Metal Jacket

استنلی کوبریک


قمار از "نیکی‌ فیروزکوهی"


  گاهی‌ هیچ چیزی درست عمل نمی‌‌کند

  جز همان دولولی که رویِ شقیقه ی زندگی‌ گذشته ای

  به معجزه ی لحظه ی آخر هیچ اعتباری نیست

  حواست به قمار‌هایی‌ که هنوز نباخته‌ای باشد

 



نیکی‌ فیروزکوهی


خوشبختی از "سیدمحمد مرکبیان"


یک صندلی نزدیکتر به تو نشستن

چند قدم بیشتر با تو راه رفتن

خوشبختی

کوچکترین لحظه‌های حضورِ توست



سیدمحمد مرکبیان


انتظار


در انتظارم....

در انتظار کلامی  از لبانت که  پروازم دهد

بیا پرواز من



از "سیدمحمد مرکبیان"


کاش می شد وطن را

به دوش گرفت

و پهنِ خیابانی کرد

که تو در آن

خانه داری ..




سیدمحمد مرکبیان


از "گروس عبدالملکیان"



من و تو بارها  زمان را 

در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم 

و حالا زمان داشت

 از ما انتقام می گرفت!   



  "گروس عبدالملکیان"


تو از يادم نمی‌روی  از "سید علی صالحی"



برهنه به بستر بی‌کسی مُردن،

                                             تو از يادم نمی‌روی 

خاموش به رساترين شيونِ آدمی،

                                             تو از يادم نمی‌روی 

گريبانی برای دريدنِ اين بغضِ بی‌قرار،

                                             تو از يادم نمی‌روی 

سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهايی،

                                             تو از يادم نمی‌روی 

سوزَنريزِ بی‌امانِ باران، بر پيچک و ارغوان،

                                             تو از يادم نمی‌روی


  تو ... تو با من چـــــــه کرده‌ای که از يادم نمی‌روی؟!    




سید علی صالحی


زنده باش از "هوشنگ ابتهاج"


سزد اگر هزار بار

بیفتی از نشیب راه و باز

رو نهی بدان فراز


چه فکر می‌کنی ؟

جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای‌ست

که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت ‎ .‎

چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ

که راه، بسته می‌نمایدت


زمان بی‌کرانه را ،

تو با شمار گام عمرِ ما مسنج‏

به پای او دمی‌ست

این درنگ درد و رنج

به سان رود

که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند ،

رونده باش !

امید هیچ معجزی ز مرده نیست ،

زنده باش !



هوشنگ ابتهاج


رویای من از "نیکی‌ فیروزکوهی"


این روزها زیاد می‌خوابم ... خیلی‌ زیاد

 و تمام نیستی‌‌های تو در خواب‌هایم هست میشوند

 تو به معنای واقعی‌ کلمه رویای منی

 رویای من !!!

 


نیکی‌ فیروزکوهی


با تو تا آخر دنيا خواهم آمد از "سیدعلی صالحی"


می‌ترسم، مضطربم

و با آن که می‌ترسم و مضطربم

باز با تو تا آخرِ دنيا هستم

می‌آيم کنار گفتگويی ساده

تمام روياهايت را بيدار می‌کنم

و آهسته زير لب می‌گويم

برايت آب آورده‌ام، تشنه نيستی ؟


فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.

تو پيش‌بينی کرده بودی که باد نمی‌آيد

با اين همه ... ديروز

پی صدایی ساده که گفته بود بيا، رفتم،

تمام رازِ سفر فقط خواب يک ستاره بود !


خسته‌ام ری‌را!

می‌آيی همسفرم شوی ؟

گفتگوی ميان راه بهتر از تماشای باران است

توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گویيم

توی راه خواب‌هامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعريف می‌کنيم

باران هم که بيايد

هی خيس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خنديم ،

بعد هم به راهی می‌رويم

که سهم ترانه و تبسم است


مشکلی پيش نمی‌آيد

کاری به کار ما ندارند ری‌را ،

نه کرم شب‌تاب و نه کژدم زرد .


وقتی دستمان به آسمان برسد

وقتی که بر آن بلندی بنفش بنشينيم

ديگر دست کسی هم به ما نخواهد رسيد

می‌نشينيم برای خودمان قصه می‌گویيم

تا کبوتران کوهی از دامنه‌ی روياها به لانه برگردند .


غروب است

با آن‌که می‌ترسم

با آن‌که سخت مضطربم ،

باز با تو تا آخر دنيا خواهم آمد .



سیدعلی صالحی


بنویس از " آرش شفاعی"


از همین حالا

تا هروقت تو بگویی

نمی نویسم

و کلمات با آرایشی غلیظ تر

خود را به دیگری عرضه می کنند



تو اما  ننویسی ؛

آفرینش کارگاهش را تعطیل می کند

و به قرص های صورتی رنگ افسردگی معتاد می شود


بنویس

بنویس تا بدانند

لبت چه به صورتی می آید

به چه صورتی می آید

می رود

رنگ ها را دیوانه کند



بنویس

بنویس تا بدانند

گاهی اگر لقمه ای تعارفت می کنم

یعنی خواستی جگرم را سرچنگالم گاز بگیر


گاهی اگر از خواب می‌پرم

و به تو خیره می‌شوم

یعنی صبح به این زودی

در حد مرگ دوستت دارم



آرش شفاعی


از "جمال ثریا "


هوایَ م داشت

            رفته رفته

               خراب تر می شد

 

و اشــــک،

           در چَشمانَم

                 بیشتر ُبیشتر

 

به گُمانم

           شباهنگام

               چیزی شبیه به تو

                       درونم

                            شروع به باریدن کرده بود...!

 


 

 جمال ثریا / مترجم: سیامک تقی زاده