نازار دلی را که تو جانش باشی   از  "مولوی"



                 نازار دلی را که تو جانش باشی
                                              معشوقه پیدا و نهـــــــانش باشی

                زان می‌ترسم که از دل‌ آزردن تو

                                             دل خون شود و تو در میانش باشی




                دانی که به دیدار تو چــــونم تشنه
                                            هر لحظه که بیــــنمت فزونم تشنه

               من تشنة آن دو چشم مخمور توام
                                            عالم همه زین سبب به خونم تشنه



       مولوی

از "نیکی‌ فیروزکوهی"



زنی‌ با موهای سیاه

با بارانی سیاه

با شال گردنی سیاه

با کاغذی در مشت

رویش نوشته

" تو بهانه شعر‌های منی"

زنی‌ که دل به بارانی خیابان‌ها میدهد

میرود

میرود

میرود

و زیر لب می‌خواند

                           " دعا کن بر نگردم "

                              زنی شبیهِ من



نیکی‌ فیروزکوهی

از "بیژن جلالی "



بعضی از آدمها پر از مفهوم هستند

پر از حس های خوبند

پر از حرف های نگفته اند

چه هستند .. هستند

و چه نیستند .. هستند

یادشان . خاطرشان . حس های خوبشان

آدمها .. بعضی هایشان .. سکوتشان هم پر از حرف هست

پـر از مرهم به هر زخم است !



بیژن جلالی 


گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت   از "حمید مصدق"



گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده‌ی من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا

دست ایام ورقها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان می‌بینند

زیر خاکستر جسمم باقیست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز




حمید مصدق


از "سارا محمدی اردهالی"



چگونه خیره نشوم به مردم

که می‌خندند و می‌بلعند هم را

در خیابان‌ها


تنه می‌زنند

به زنِ جوانِ مو سفید تو


و

نمی‌دانند

مردی

تمام روز ایستاده‌

به شب نگاه می‌کند




سارا محمدی اردهالی



خسته ام.....    از     "سارا محمدی اردهالی"



خسته‌ام

          خــــــــــیلی خسته

به من جایی بدهید

             می‌خواهم بخوابم

یک تخت خالی

                   یک دنیای خالی

                               یک قلب خالی ...



سارا محمدی اردهالی

تصویر از وبلاگ one window


قطعه ای از کتاب جاده انقلابی اثر  "ریچارد یاتس"



چه قدر دردناک است این مشکل که همیشه برای فرار از دست یک " آدم"

به " آدم" دیگری پناه برده ایم ...


اعتیاد به آدم ها بدترین نوع اعتیاد است.



برداشتی از کتاب جاده انقلابی
ریچارد یاتس

یــخ میزند قلــبی  از "نیـکی‌ فــیروزکـوهی"



تــهی می‌‌شـوم

    در ســینـه ام

                  حســی

                        به شدت ناگــهانی‌ترین اتــفاق

خـودش را می‌‌کشـــاند

                          به زیـرِ صـفر

یــخ میزند قلــبی

که تپیدن را از تو مــی‌‌دانسـت

و ایســتادن را ... بـرای تو

...

کجای زندگی‌ باشم وقتی تو نیستی‌ ؟؟؟




نیـکی‌ فــیروزکـوهی


دیدی محبوبم؟



دیدی محبوبم؟

نه آسمانت به زمین آمد

و نه حتی دفتر خوشنویسیت پرپر شد

از وداع نترس

که گاه بس شیرینتر از دیداری نابجاست



"باغ سبز"

از کتاب "گريز دلپذير" اثر " انا گاوالدا"




... همیشه صبر کردن، بخشیدن، ماندن و تحمل کردن به این معنا نیست که

همه چیز درست می شود.

لازمه گاهی وقتها دست از این تظاهر کردن برداری،

باید دست بکشی از بخشیدن کسی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمید،

ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ.

وقتی می مانی و می بخشی فکر می کنند رفتن را بلد نیستی.

ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ.

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ. ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ...!

 

 

برگرفته از کتاب "گريز دلپذير" / انا گاوالدا / مترجم: الهام دارچينيان


کاش میشد برای لحظه ای....


کاش میشد برای لحظه ای....

آری برای لحظه ای

به روزهایمان باز گردیم

روزهایی سرشار از تو و من

روزهایی پر از شعرهای زندگی بخش...

کاش میتوانستی


"باغ سبز"


سنگ روی یخ



حس سنگی بر آب را دارم

سنگی که روزی بر بلندای کوهی یخی ایستاده بود

آن روز حس قلعه ای پرشکوه را داشتم

اما اکنون بر دریایی از آرزوهای بر آب شناورم

نمی دانم یخ زیر پایم از داغی عذاب پشیمانی آب شد 

یا داغی عشقم آن را گداخت

و من،

     سنگ روی یخ

                   چه شد که اکنون آرزوهایم نقش بر آب است

ندانم و هرگز نیز نخواهم دانست



"باغ ســبز"


دیوانگی بد نیست از "مهدیه لطیفی"



دیوانگی بد نیست

برای یک بار هم که شده

دیوانه تر از من باش


و بگذار چنان گم شوم در تو

چنان گم شوی در من

که یکی دیده شویم از بالا

و خدا خیال کند

یکی از ما دو نفر را گم کرده است


بگذار تعجب کند از حواس پرتی اش

و باورش شود زیادی پیر شده

و جهان را به ما بسپارد



مهدیه لطیفی

از "سید علی صالحی‎"

 



ای کاش می‌دانستی

در چشمْ‌به‌راهیِ آن مونسِ مشرقی

درگاهِ اين خانه از چند دريای گريه گذشته است.

 

خيلی وقت است

بعضی واژه‌ها ياری‌ام نمی‌کنند

مانده عزيزم ... تا تو شبی شايد

گوشه‌ی دفتر موشْ‌خورده‌ای از غبار آن سال‌ها

سطری از حکايتِ مخفیِ مسافرانِ ما را به‌يادآوری!

 

ما ستاره‌ها ديديم

که دست از عطرِ آفتاب شستند و

در شبِ گلوبُرانِ ماه

از پا درنيامدند.

 

حالا هی نپرس

قصه‌ی غمگينِ آن همه دوست

به کجایِ اين بوسه کشيد

که لب‌های تشنه‌ی تو هنوز

از طعمِ ترانه می‌لرزند!

 

 

سید علی صالحی


آبان




تا ابد هم که زاده شوم به آبان باز خواهم گشت


 آبانی که

              چون

                      آب

                            حیات

                                   در زندگیم جاریست




   "باغ سبز"