گاه..... از "سیدعلی میرافضلی"



ناملایم‌ترین حرف‌ها را

گاه زیباترین دست‌ها می‌نویسند.

غیرعادی‌ترین عشق‌ها، گاه

حاصل گفت و گوهای معمولی ماست.

زندگی، هیچ تفسیر قطعی ندارد

هیچ‌کس از سرانجام آیینه‌ها مطمئن نیست.

گاه با یک سلام صمیمی

شکل آرامش تو به هم می‌خورد

گاه با یک خداحافظی به موقع

رستگاری رقم می‌خورد.

پشت این در که وا می‌کنی

ـ احتمالش زیاد است

بادها

قابل پیش بینی نباشند !



سیدعلی میرافضلی

آینه از "عباس معروفی"



این آینه را

هرچه بیشتر پاک می‌کنم

چشم‌هام غمگین‌تر می‌شود

نارنجی!

خوشبختی من

همین آینه بود

که تو در آن

لب‌هات را سرخ می‌کردی

مژه‌هات را تاب می‌دادی

و از گوشه‌ی چشم لبخند می‌زدی

خوشبختی من

چیزهای کوچکی بود

که همه را در دست‌های تو جا گذاشتم

تیله‌هام

خنده‌هام

و همه‌ی موهای سیاهم

حالا این آینه

فقط بی‌تابی‌ام را نشان می‌دهد.




عباس معروفی


دلم برای خودم تنگ می‌شود  از "سیدمحمد مرکبیان"



تو اگر بخواهی

زندگی

آغوشِ دوست داشتنی‌ی‌ خواهد شد


تو اگر بخواهی

دست می‌کشم از مرگ

و هرآنچه را که برایم مانده است

در آغوش می‌کشم


به اندازه‌ی چهارده ساعت پرواز

به اندازه‌ی همه‌ی روزهای طولانیِ این‌جا

دلم به اندازه‌ی تمام حسرت‌هام

تنگت است


به عکس‌های دو نفره‌مان نگاه می‌کنم

حالا

دلم برای خودم تنگ می‌شود

روزهایی که بیشتر می‌خندیدم

روزهایی که اتاق هوای بیشتری داشت

روزهایی که تو را داشتم ..



سیدمحمد مرکبیان


تصویر از وبلاگ one window




گویند سنگ لعل شود در مقام صبر....



     ترسم که اشک در غم ما پرده در شود 

                         وین رازسربه مهر به عالم سمرشود


     گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

                           آری شود ولیک به خون جگر شود


     خواهم شدبه میکده گریان ودادخواه

                    کز دست غم خلاص من آن جا مگرشود


     از هر کرانه تیردعا کرده ام روان

                            باشد کز آن میانه یکی کارگرشود


     ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

                          لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود


     از کیمیای مهر تو زر گشت روی من آری

                               به یمن لطف شما خاک زرشود


     در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

                              یارب مباد آن که گدا معتبر شود


     بس نکته غیرحسن ببایدکه تاکسی

                          مقبول طبع مردم صاحب نظر شود


     این سرکشی که کنگره کاخ وصل است

                          سرها به آستانه او خاک در شود


     حافظ چونافه سر زلفش به دست توست 

                           دم درکش ارنه بادصباراخبر شود




حافظ

لینک دانلود با صدای علیرضا قربانی

از "سید علی صالحی"



و چه ارزان می‌فروشیم لذت با هم بودن را

چه زود دیر می‌شود و نمی‌دانیم که ،

فردا می‌آید شاید ما نباشیم !



سید علی صالحی


برایم کتابی بخوان از "سیدعلی میرافضلی"



برایم کتابی بخوان

کتابی که هر واژه‌اش عطر مخصوص دارد

و هر صفحه‌اش ابتدای بهار است

و هرفصل آن، شاخه‌ای از رسیدن.

کتابی که بوسیدنت را

به باران بدل می‌کند

و خندیدنت را

به دریای آرام .

برایم کتابی بخوان با سرانگشت‌هایت .




سیدعلی میرافضلی


تا کی...؟  از " سید علی صالحی"



از پشت این پرده

خیابان

جور دیگری است

درها

    پنجره ها

        درخت ها

                دیوارها

و حتی قمری تنبل شهری...

همه می دانند

من سال‌هاست چشم به راه کسی

سرم به کار کلمات خودم گرم است


تو را به اسم آب

تو را به روح روشن دریا

به دیدنم بیا

مقابلم بنشین

بگذار آفتاب از کنار چشم‌های کهن‌سال من

بگذرد


من به یک نفر از فهم اعتماد محتاجم

من از اینهمه نگفتن بی تو خسته‌ام

خرابم

       ویرانم

واژه برایم بیاور بی انصاف


چه تند می‌زند این نبض بی‌قرار

باید برای عبور از اینهمه بیهودگی

بهانه بیاورم


بحث دیگری هم هست

یک شب

یک نفر شبیه تو

از چشمه انار

برایم پیاله آبی آورد

گفت:

تشنگی‌های تو را

آسمان هزار اردیبهشت هم

تحمل نخواهد کرد

او به جای تو امده بود

اما من از اتفاق آرام آب فهمیدم

ماه

     سفیر کلمات سپیده دم است.


دارد صبح می شود

دیدار آسان کوچه

دیدار آسان آدمی

و درها

    پنجره ها

        درخت ها

               دیوارها

هی تکرار چشم به راه کی!

تا کی...؟



سید علی صالحی


تصویر از وبلاگ one window


آدم عاشق به آسانی نمی میرد از "نیکی فیروزکوهی"





حاشیه دفترش نوشت

آدم عاشق به آ سا نی‌ نمی‌‌میرد

یک روز سردِ بارانی

دستش را می‌گذارد روی قلبش

واجازه می دهد

دلش آرام آرام بگیرد


نوشت

من از این عشق ردّ نمیشوم

من در این عشق حل می‌شوم


نوشت

بیزارم از روز‌های سردِ بارانی

دفترش را بست

و دستش را گذاشت روی قلبش





نیکی‌ فیروزکوهی

تصویر از وبلاگ one window

از مولانا به بهانه ی روز بزرگداشتش



ای آنکه چو آفتاب فرداست بیا


                      بیرون تو برگ و باغ زرد اســـت بیا



       عالم بی‌تو غبار و گرد است بیا


                          این مجلس عیش بی‌تو سرد است بیا



مولانا

قطعه ای  از  کتاب پاییز پدرسالار  اثر  "گابریل گارسیا مارکز"



زمان هیچ گاه دردی را درمان نکرده ...

این ما هستیم که به مرور به درد ها عادت می کنیم !





گابریل گارسیا مارکز/
پاییز پدرسالار

پاییزی دوباره



   پاییزی دوباره

                 مـــــهری 

                       و آبانـــــی

                                  و آذری....

 

با مهر در آذر ابراهیمیت میسوزم پرواز من.....