زنده باد! از "شمس لنگرودی"



زنده باد بال خدا

که فرو می افتد

و درست روی شانۀ من می نشیند،

زنده باد!

 

زنده باد آفتاب سحر

که سرش را می چرخاند، پیدایت می کند

و تلالو اولش را برای تو پست می کند،

زنده باد!

 

زنده باد دفتر مشق من

که بین این همه کاغذ

فقط برای تو شعر جذب می کند،

زنده باد!

 

زنده باد سنگ های خیابان

که بین این همه کفش

فقط از کفش تو عکس می گیرند

و برای عارفان برهنه پای روز جزا می فرستند.

 

زنده باد عشق تو محبوبم زنده باد

که خیالم را آن قدر دور می برد

که برای حیات این مردم

معنایی پیدا کند.

 

آی زندگی، دیدی چه سرت آوردیم.

 


شمس لنگرودی / ملاح خیابان ها


نشئه گی خودِ شعر است از "مهدیه لطیفی"



احساس را که نمی شود تقطیع کرد

همینطور قطار می شود...

سر می رود از دل...

تا زبان...

تا دست...

تا مداد...

تا کاغذی پشتِ در خانه ی شما!

 

شاعر شدن که کوه کندن نیست،

لاهیجان که زیبا باشد،

تو هم که زی...

تو هم که چه می گویم من!؟

تو که همیشه زیبا بوده ای

و الا که کتاب های تاریخ ادبیات وجود نداشتند!

 

خلاصه لاهیجان که...

تو هم که...

چه نشئه می کند این شب مرا

و نشئه گی خودِ شعر است!



"مهدیه لطیفی"


از فیلم آنا کارنینا



کُنتــِـس ورونسکایا: ترجیح میدم بدونِ آرزو از دنیا برم

تا اینکه آرزوش تو دلم بمونه .

 

از فیلم آنا کارنینا

خارها  خوار نیستند از "قیصر امین‌پور"



خارها

         خوار نیستند

شاخه‌های خشک

          چوبه‌های دار نیستند

میوه‌های کال کرم خورده نیز

          روی دوش شاخه بار نیستند

پیش از آنکه برگ‌های زرد را

   زیر پای خویش، سرزنش کنی

       خش‌خشی به گوش می‌رسد :

                     برگ‌های بی‌گناه ،

                               با زبان ساده اعتراف می‌کنند

  خشکی درخت

                      از کدام ریشه آب می‌خورد !

 

 

   قیصر امین‌پور


جاودانگی در آغوش عشق از "نیکی‌ فیروزکوهی"



دست‌های تو

            سبزینگیِ جنگل‌ شمال

گیسوان من

            سیاه گردبادی از جنوب

                    در تمنایِ وزیدن و گریختن

                                در تمنایِ گریختن و وزیدن


و آسمان

          گواه ستارگان

              دل‌ باختگانی بی‌ ریشه در خاک

و آفتاب

        گواهِ ما

              که محال نیست

                            جاودانگی در آغوش عشق..

 

 

 

نیکی‌ فیروزکوهی


" کسی آواز می خواند" از  "لوئی آراگون"



به رغمِ ِخویش، مقصودِ من از خدا تویی

در آغوش گرفتنِ تمام دوست داشتنی ها

و باقی، تاسی است که می ریزند



با دستانِ تو همراه می شوم، لبانت را می بوسم

هر جا که باشی لمس ات می کنم

و باقی، همه پنداری است



من چلیپایِ توام، آنگاه که به خواب می روی

جاده ای تهی که بر آسمان اش تمنا می بارد

سایه ئ توام، سایه ای سنگسار شده



سکوتِ توام من

شبی فراموش شده در خاطرِ خویش

و وعده ئ دیداری که هر بار تکرار می شود



دریوزه گرِ درب خانه ات

آنکه انتظار دیدارت، رنج اش می دهد

آنکه جان می سپارد

اگر انتظارش به دیرگاه برسد .



" کسی آواز می خواند" / شعری از لوئی آراگون / برگردان : ماندانا حسنلو


روزنوشت‌های تهران/ سیدمحمد مرکبیان



دارم از تو رد می‌شوم. از چشمانت وقتی آنها را بسته‌ای.

از دستت هنگامی که بی هوا تکان‌اش می‌دهی. از نبضِ منظمِ شقیقه‌ات.

ساعت؛ چند ساعت به رفتن.

آسمان؛ تاریک، بارانی.

دارم کنار شانه‌های کوچک ِ تو وُ روزهایی که با تو گذشت قدم می‌زنم.

 دارم بی بهانه از تو رد می‌شوم. دارم از تو رد می‌شوم تا باز دوستت داشته باشم.

چقدر آرام خوابیده‌ای؛ انگار نه انگار که دلتنگی!

دستت بی‌رمق بر گودیِ دستم خوابیده است و من فرصت دارم انتخاب کنم.

انتخاب کنم دستت را بگیرم و یا آرام خودم را بکشم کنار.

ببین خواب چه خاصیتِ عجیبی دارد. فرصتِ آزادانه انتخاب کردن برای بیداری.

فرصتی برای بیشتر نگاه کردن تا وقتِ بیداری بدانی با خودت چند چندی!

و باز

از چشمانت رد می‌شوم. از لبانت. از دستت و به تو نگاه می‌کنم.

ولیعصر را از کناری‌ترین سنگفرش می‌آیم بالا. کمی با تو راه می‌روم.

باز هم کمی با  تو راه می روم.

نگاهت می کنم.

کمی با تو راه می روم.

 ولیعصر را می روم پایین .

 کمی با تو ..

نگاهت ..

کمی با تو ..

نگاهت ..

 لعنتی این شهر حالا با تو جان دارد.

تو خوابیده‌ای وُ من به اندازه‌ی خواستن و نخواستن‌ات فرصت برای فکر کردن دارم.

نفس گرمی بر صورتم لیز می‌خورد. گوشه‌ای از پلکت می‌پَرد.

دست بی‌رمق ات بی هوا تکانی می‌خورد.

 بی آنکه نگاه‌ام را ازت بر دارم خودم را می‌چسبانم به سینه‌ات

و انگشتانم را سوی نقطه‌ای مشترک جمع می‌کنم.




روزنوشت‌های تهران/ سیدمحمد مرکبیان



پشیمانی از "گروس عبدالملکیان"



      و گاهی پشیمانی

         

                      تنها در آوردن سوزن است

                  

                                        از سینه‌ی پروانه‌ای غبار گرفته




   گروس عبدالملکیان


از "جانی دپ"



اگر دو نفر را همزمان دوست داشتید نفر دوم را انتخاب کنید

چون اگر نفر اول را واقعا دوست داشتید

هیچ وقت به نفر دومی فکر نمی کردید



جانی دپ


از "شهاب مقربین"



  آنقدر خلافِ موج

          شنا خواهم كرد

  تا رودخانه

             مسيرش را عوض كند،

  يا غرق شوم

             در خوابي

                       كه براي تو ديده‌‌ام.

 

 

 

  "شهاب مقربین"



از شمس لنگرودی



نه نمی توانم فراموشت کنم

زخمهای من بی حضور تو، از تسکین سرباز می زنند

بالهای من تکه تکه فرو می ریزند

بره های مسیح را می بینم، که به دنبالم می دوند

و نشان فلوت تو را می پرسند

نه نمی توانم فراموشت کنم

خیابانها بی حضور تو

راههای آشکار جهنمند

تو پرنده ای معصومی، که راهش را در باغ حیات زندانی گم کرده است

تک صورتی ازلی بر رخسار تمام پیامبرانی

باد تشنه تابستانی، که گندم زاران رسیده در قدوم تو خم می شوند

آشیانه ی رودی از برف، که از قله های بهار فرو می ریزد

نه نمی توانم، نمی خواهم که فراموشت کنم!

تپه های خشکیده از پله های تو بالا می آیند

تا به بوی نفسهای تو درمان شوند و به کوهستان باز گردند

ماه هزار ساله، دست نوشته ی آخرش را برای تو می فرستد تا تصحیح اش کنی

نه نمی توانم فراموشت کنم

قزل آلای عصیانگری که به چشمه خود باز می رود

خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است.



 شمس لنگرودی


از "کیکاووس یاکیده"



هر شب که مي خوابم

 می گویم

    صبح که آمدی با شاخه ای گل سرخ

         وانمود می کنم

               هیچ دلتنگ نبودم


   صبح که بیدار می شوم

          می گویم

              شب، با چمدانی بزرگ می آید

                   و دیگر

                       نمی رود

 

 

  کیکاووس یاکیده


غفلت کرده‌ای مادر! از "نیکی‌ فیروزکوهی"



غفلت کرده‌ای مادر !

     پشتِ یک قلبِ عاشق

        فرزندت آرام آرام می‌‌میرد.. و تو

           فراموش کردن را به من نیاموختی..

 

مادر !

    به من بیاموز

    چگونه دوست نداشته باشم کسی‌ را که دوستم ندارد؟

   مرا دریاب مادر !

      خالی‌ِ لحظه‌ هایِ من پر از اندوهی ژرف است که

      مرا به نبودن نزدیک و نزدیک تر می‌کند..

 

مادر !

       از ضربانِ قلبِ من بگیر این غمِ کشنده را

       من آرام آرام می‌میرم

 

 

  نیکی‌ فیروزکوهی


هراس.. از "نیکی‌ فیروزکوهی"



  هراس..

       یعنی‌ ... من باشم

                        و ... تو باشی‌

     و حرفی‌

         برایِ گفتن ... نباشد

 

 

   نیکی‌ فیروزکوهی


از فیلم حاجی واشنگتن /  علی حاتمی



مملکت رو تعطیل کنید دارالایتام دایر کنید ، درست تره!

مردم نان شب ندارند ، قحطی است ، مرض بیداد می کند ،

نفوس حق النَفَس می دهند.

باران رحمت از دولتی سر قبله عالم است؛ سیل و زلزله از معصیت مردم!

میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی؛ سربریدن از ختنه سهل تر !

ریخت مردم از آدمیزاد برگشته. سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده.

چشم ها خمار از تراخم است، چهره ها تکیده از تریاک.

ملیجک در گلدان نقره می شاشد! چه انتظاری از این دودمان با آن سرسلسله ی

اخته؟!

خلق خدا به چه روزی افتاده اند از تدبیر ما! دلال، فاحشه، لوطی، یله، قاب باز،

کف زن، رمال، معرکه گیر،... گدایی که خودش شغلی است! ...

 


حاجی واشنگتن / علی حاتمی


من تشنه ی آتشم از "دکتر علی شریعتی"



من تشنه ی آتشم

 آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن!

 آن آتشفشان دیوانه را زنجیر از دهانش برگیر و همه را

 یک جا بر سرم ریز!

 

بگذار بسوزم!

 بگذار در آن آتش های سیال بگدازم!

 مترس!

 آن همه را این همه در سینه ات پنهان مکن!

 به جان من بریز!

 

این همه در اندیشه ی سلامت و راحت من نباش!

 می خواهم در آنچه تو می گدازی , بگدازم.

 بگو , بریز , دهانت را بگشای

 ای قله ی سنگی آتشفشان!

 خاموشی تو مرا در کنارت بیشتر می گدازد...

 من دیگر تحمل ندارم .

 آن زندان بزرگ را بشکن!

 

 

 

"دکتر علی شریعتی"


آغوش تو از "احمد شاملو"



نفسِ خشم‌آگینِ مرا

تُند و بریده

در آغوش می‌فشاری

و من احساس می‌کنم که رها می‌شوم

و عشق

مرگِ رهایی‌بخشِ مرا

از تمامیِ تلخی‌ها

می‌آکند.

 

بهشتِ من جنگلِ شوکران‌هاست

و شهادتِ مرا پایانی نیست.

 

 

احمد شاملو


از کتاب "کیمیاگر" / پائولو کوئیلو




گفت: دارم می روم و میخواهم بدانی که برمیگردم

و تو را دوست دارم، چون...


به میان حرفش پرید: چیزی نگو.

دوست داری چون دوست داری.

برای عشق ورزیدن هیچ دلیلی وجود ندارد...!

 

 

 

برگرفته از کتاب "کیمیاگر" / پائولو کوئیلو / مترجم: آرش حجازی


پاسخ از "نیکی‌ فیروزکوهی"



برایِ هر اتفاقی‌

        می‌توان پاسخی یافت

        جز برایِ رفتن‌های نابهنگام

شاید رفتن،

                   خود پاسخِ یک اتفاق است

هیچکس نمیداند

                    جز آنکه رفته است..

 

 

نیکی‌ فیروزکوهی


از فیلم  The Thin Red Line                 



- تا حالا تنها شدی؟

- فقط وقتی که دور و برم پر آدمه...!

 


       The Thin Red Line _ 1998


پنجشنبه  از "شمس لنگرودی"



پنجشنبه است

و تو پيشم نيستي

آفتاب

مثل سگي ترس خورده مرا مي‌پايد

و ميلي به ترك لانه‌ي خود ندارد.

 

 

شمس لنگرودی

لب خوانی های قزل آلای من


این درد  تو را به من نزدیکتر می‌‌کند از "نیکی‌ فیروزکوهی"



نازنینم !

عادت نیست از این فاصله برای تو نوشتن

اجبار است

اینجا هیچ چیز محدودم نمیکند

نه زمان

که خودت می‌دانی

تنهایی ثانیه‌ها را ثابت تر از هر گونه مروری می‌کند

و نظمِ تکرارِ لحظه‌ها

درد ناک‌ترین اتفاقی‌ ‌ست

که برای روحِ همیشه منتظرت می‌‌افتاد

نه مکان .....

راستی‌ می‌دانستی سیاهچال ، پنجره ندارد ؟

اعترافش هم وحشتناک است

ولی‌ همین تاریکی‌

همین سکوت محض

این درد

تو را به من نزدیکتر می‌‌کند

و نه آدم ها

با حضور‌های کم رنگشان

با بودن‌هایی‌ که به بدترین وجه ممکن واقعه ی نبودن تو را یادآوری می‌‌کنند

با منطقی‌ که من نمی‌فهمم

با احساسی‌ که آنها نمی‌‌فهمند

بعد از تو

هیچ چیزِ آدم‌ها

جز لحظه ی وداع‌شان

برای من شور آفرین نیست

 


 

نیکی‌ فیروزکوهی

 بخشی از یک شعرِ بلند


از فیلم Queen to Play



آدم وقتى يه بازى رو شروع ميكنه ممكنه ببازه،

ولى وقتى بازى نكنه هميشه بازندست...

 



Queen to Play _ 2009


چمدانهایمان از "سید علی صالحی‎"



ما را مي‌گردندمي‌گويند همراه خود چه داريد؟

ما فقط

           روياهايمان را با خود آورده‌ايم

پنهان نمي‌كنيم

چمدان‌هاي ما سنگين است

اما فقط

        روياهايمان را با خود آورده‌ايم .


 

سید علی صالحی


چرا تو  از  "نزار قبانی"  /مترجم: احمد پوری



چرا تو ؟

چرا تنها تو ؟

چرا تنها تو از میان زنان ،

تمام زنان را می‌کُشی در درون من

و من اعتراضی نمی‌کنم ؟

 

 

 

نزار قبانی /مترجم: احمد پوری


پشتِ این پنجره‌ها  از "نیکی‌ فیروزکوهی"



پشتِ این پنجره‌ها هیچ اتفاقی‌ نمی‌افتد

صبح به صبح آدم ها میروند به یک جایی‌ دور از خانه هاشان

شب به شب آدم هایی‌ بر میگردند

که دلشان می‌خواهد هر جایی‌ باشند جز خانه هاشان

چیزی در این خیابان کم است..

چیزی مثل بودن

ماندن

دل بستن

دل دادن..

 

اینجا هیچ اتفاقی‌ برای چشم‌ها،

 دسـت ها،

آغـوش ها،

شـــانه‌ ها و

لبخــند‌ ها نمی‌افتد..

 

پنجره

انتظار

سکوت

یعنی‌ مرگ گ گ گ گ..

 

(قاتل آدم‌های پشتِ پنجره شما‌هایی‌ هستید که هرگز نمیخندید)

 

 

نیکی‌ فیروزکوهی


ما به هم خیلی نزدیکیم از "نیکی فیروزکوهی"



اینجا من زندگی‌ می‌کنم با مادرم

آنطرفتر زیر یک سنگ

هزار پا زندگی‌ می‌کند با مادرش

پدرش زیر کفش‌های پدر من له‌ شد

و مردی با کفش‌های خیلی‌ بزرگ پدر مرا له‌ کرد

همان که پشت در خانه‌اش نوشت

خوش آمدید... من اینجا خودم را دار زده ام..

 

می بینی‌ ؟؟

            دنیا کوچک نیست

                    ما به هم خیلی نزدیکیم..

 

 

 

نیکی‌ فیروزکوهی


از فیلم Match point (امتیاز نهایی) ساخته ی وودی آلن



اون مردی که گفت من ترجیح می دم خوش شانس باشم تا خوب،

عمق زندگی رو دیده بود.

افراد از اینکه با شرایطی روبرو بشن که شانس تاثیر زیادی در زندگی داره

واهمه دارن.

فکر اینکه خیلی چیزا از کنترل آدم خارجه وحشتناکه.

در یک مسابقه لحظاتی هست که توپ به تور برخورد می کنه

و در یک آن ممکنه عقب بره یا جلو.

با یک مقدار شانس می ره جلو و برنده می شی

و یا شاید نره و بازنده می شی



      Match point/ Woody Allen

قطعه ای از کتاب"خاکستر" / گراتزیا دلددا / مترجم: بهمن فرزانه




...من مطمئن هستم که تو می خواهی فداکاری کنی،

ولی این فداکاری تو نه از روی علاقه است و نه از روی سخاوتمندی،

چون احتمالا بسیار منطقی است.

از زنی که زندگی ات را تباه کرده است، نفرت داری ولی همان معیار های رایج،

تو را پیش می راند. همان مسائلی که آدم از خودش اختراع کرده تا خود را

بدبخت تر بکند.

آری آری تو می خواهی جان خود را به خاطر عقیده و قضاوت مردم فدا کنی

و در همان حال داری زندگی کسی را هم تباه می کنی

که دیوانه وار عاشق توست.

و تمام این چیزها فقط به خاطر این است که با شنیدن حرف مردم

که می گویند" بله، وظیفه خود را به نحو احسن انجام داد"

احساس غرور بکنی و خود را با وقار احساس کنی.


آنانیا به خود بیا. خوب باش. هم با خودت و هم با من

و سعی کن بیش از آنچه خوب باشی، یک مرد باشی. نه یک پسربچه...!

 

 

 

برگرفته از کتاب"خاکستر" / گراتزیا دلددا / مترجم: بهمن فرزانه


اگر تو را نديده بودم از  "اریش فرید"



زندگي

     شـــايد

         آسان تر مي بود

                        اگر هــرگز

                            تو را نديده بودم

 

 

 اندوهمان کم تر مي بود

    هر بار

       که ناگزيريم از هم جدا شويم

 ترسمان کم تر مي بود

            از جدايي بعدها

                           و بعدترها

 

 

 و نيز وقتي نيستي

   اين همه

      در اشتياق توان سوزت نمي سوختم

 که مي خواهد به هر قيمتي

               ناممکن را ممکن سازد

 آن هم فوري

 در اولين فرصت

 و آن گاه که تحقق نيافت

            سرخورده مي شود و

                   به نفس نفس مي افتد

 

 

 زندگي

     چه بسا

           آسان تر مي بود

 اگر تو را

        نديده بودم

 فقط اين که در آن صورت

                ديگر زندگي من نبود

 

 

 

اريـش فـريـــد