رؤياي خانه و کابوس زوال.... آشنایی با "غزاله علیزاده"




خانه‌هاي تزوير و ريا تاريک‌اند. «ما غلام خانه‌هاي روشن‌ايم».

در خانه، رؤيا مي‌بينيم، در خواب رؤياي خانه

و بي‌خانه،کابوس

و در کابوس، زوال که آغازشده‌است.



قسمتی از آخرین نوشتار چاپ شده  از غزاله علیزاده

نویسنده برگزیده بهترین کتاب داستان سال 1373 برای کتاب چهارراه در ماهنامه‌ي آدينه، ويژه‌ي نوروز 1375


 «غزاله عليزاده» در بهمن ماه 1325 در «مشهد» به دنيا آمد.

ليسانس علوم سياسي را از دانشگاه تهران گرفت. پس از آن به فرانسه رفت

و در دانشگاه «سوربن» پاريس در رشته‌هاي فلسفه و سينما درس خواند.

او کار ادبي خود را از دهه‌ي 1340 و با چاپ داستانهايش در مشهد آغاز کرد.

نخستين مجموعه داستانش «سفر ناگذشتني» نام دارد که در سال 1356 انتشار

يافت.

از آثار معروف او مي‌توان از رمان دو جلدي«خانه‌ي ادريسي‌ها» و مجموعه داستان

«چهارراه» نام برد. آثار ديگر او عبارتند از: دو منظره، تالارها، و شب‌هاي تهران.


کتاب «خانه‌ي ادريسي‌ها» سه سال پس از مرگ غزاله، جايزه‌ي

«بيست سال داستان‌نويسي» را به خود اختصاص داد. يک سال پيش از مرگش

به دعوت انجمن ايرانيان «وال‌دو مارن» در جنوب پاريس، به آنجا رفت و به خواندن

قسمتي از قصه‌ها و داستان‌هايش پرداخت. «غزاله عليزاده» يکي از امضاکنندگان

بيانيه‌ي 134 نفر به‌عنوان «مانويسنده‌ايم» بود.


در يک روز جمعه 21 ارديبهشت‌ماه 75 برابر با 10 ماه مه، چند تن از ساکنان محلي

در جنگل اطراف رامسر در روستاي «جواهرده» ، جسد او را يافتند که از درختي

حلق‌آويز شده بود. غزاله دو روز پيش از اين حادثه از مشهد به رامسر رفته بود تا

آگاهانه به مرگ بپيوندد.

در سال 1373 کتاب «چهارراه» او به‌عنوان بهترين مجموعه‌ي داستان سال 1373

برگزيده شد. مجله‌ي ادبي «گردون» در آن زمان با او مصاحبه‌اي ترتيب داده بود که

خواندني‌است. 


در مورد غزاله علیزاده بیشتر بدانید


از "مارسل پروست"




« افسوس می خوردم که چرا زودتر نفهمیده بودم.

شاید زودتر به این نتیجه می رسیدم که هرگز نباید از مردم به دل گرفت.

هرگز نباید با یادآوری خباثت آن ها درباره شان قضاوت کرد

زیرا چه بسا در مواقع دیگر همین آدم از صمیم قلب کارهای خیر و نیکی انجام دهد.

حتی پیش بینی کردن نیز اشتباه است.

زیرا آن تصویر بدی که از او در ذهن خود داشته ایم برما چیره می شود .

اما روح آدمی غنی تر از این حرف هاست و اشکال دیگری دارد

که آن ها نیز در مورد این شخص صادق است

و ما به سبب ذهنیت منفی ای که داریم قادر به پذیرفتن لطافت آن نیستیم.» 



مارسل پروست


لذت زندگی از "پائولو کوئیلیو"





دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.

یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟

میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی

نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی،

لذت ببری…





میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی

و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی !!!


در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت..

میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را

با هماهنگی حرکت میدهی؟


هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام ؟!

میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز

توضیح منطقی میخواهد!

هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:

خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را.

باید اول بدنم را بچرخانم …


هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند

ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود.


پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.

با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی؟!

آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت!!!


میمون دوم به اولی گفت: میبینی؟

وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود…!


پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد…



پائولو کوئیلیو


از " ارنستو چگوارا "




هر چه از دست میرود بگذار برود

چیزی که به التماس آلوده باشد نمیخواهم , هر چه باشد

حتی زندگی...




  ارنستو چگوارا


از "جانی دپ"



اگر دو نفر را همزمان دوست داشتید نفر دوم را انتخاب کنید

چون اگر نفر اول را واقعا دوست داشتید

هیچ وقت به نفر دومی فکر نمی کردید



جانی دپ


از "عباس کیارستمی"



دوستانم

 می رنجانندم مدام

 از دشمنان

 چیزی در خاطرم نیست

 

 

"عباس کیارستمی"


از "کارل گوستاو یونگ"


جایی که عشق حاکم است نیاز به قدرت نمایی نیست

و جایی که قدرت حاکم است عشق وجود ندارد

این دو سایه یکدیگرند



کارل گوستاو یونگ


از "فروغ فرخزاد"

 

 


گاهی باید دروغ را راست پنداشت

و گاهی راست را دروغ !

بی فریب خوردن ،زندگی سخت است...

 

فروغ فرخزاد

از "احمد شاملو" ...


در "رقص" ، فقط مفهومی شاد نهفته نیست. تاسف و اندوه و خشم و اعتراض را هم می توان رقصید ...



از "عباس کیارستمی"


بسیاری، عاشق

            بسیاری، معشوق

                       عاشق و معشوق،

                                     انگشت شماری!


عباس کیارستمی


Of Helen Keller




The best and most beautiful things in the world cannot be seen or even touched 

they must be felt with the heart



Helen Keller


از "لودویگ ویتگنشتاین"


دشوار است چنان عشق بورزیم که عشق را نگه داریم و نخواهیم عشق ما را نگه دارد.

دشوار است چنان عشق را نگه داریم که اگر به جایی نرسد ,مجبور نباشیم آن را بازی باخته ای بدانیم بلکه بتوانیم بگوییم: برای چنین چیزی آماده بودم و اینطور هم اشکالی ندارد.


لودویگ ویتگنشتاین


از آلپا دسس پدس

از"چارلز بوکوفسکی"


نادر ابراهیمی - بار دیگر، شهری که دوست می داشتم



آنچه هر جدایی را تحمل ناپذیر می کند

اندیشه ی پایان آن جدایی ست!



نادر ابراهیمی - بار دیگر، شهری که دوست می داشتم



از "زنده یاد نادر ابراهیمی"



... عادت رد تفکراست و ردتفکرآغازبلاهت است وابتدای ددی زیستن،

انسان هرچه دارد؛ محصول تمامی هستی خویش رابه اندیشه سپرده است،

ومن پیوسته می اندیشم ؛ که کدام راه،کدام مکتب وکدام اقدام، درفروریختن این بنا می تواند تاثیر بیشتری داشته باشد

و همیشه خاطرات عاشقانه از نخستین روز، نخستین ساعت، نخستین

لحظه، نخستین نگاه ونخستین کلمات آغازمیشود همانگونه که سیاست

ازنخستین زندان، نخستین شلاق و نخستین دشنام های یک بازپرس...

عشق نفس نخستین است ودرد؛درد جاری، نخستین همیشه...

سن مشکل عشق نیست زمان نمیتواند بلور اصل راکدر کند مگر آنکه تو پیوسته برق انداختن آن را از یاد برده باشی ....


زنده یاد نادر ابراهیمی


از" آلفرد هیچکاک"



آلفرد هیچکاک خطاب به کسانی که می پرسیدند پیام فیلمهای دلهره آور تو چیست؟ می گفت:

"اگر می خواهید پیام بفرستید به تلگرافخانه بروید!!!"


از  John Lennon



"Life is what happens to you while you're busy making other plans"


John Lennon


از "ساموئل بكت"


لحظه اي مي رسد كه آدم از همه چيز دست مي كشد چون عاقلانه ترين كار همين است!


مالون مي ميرد
ساموئل بكت

از "کریستین بوبن"

می‌توان در ازدواجی، ده سال مجرد بود.

می‌توان ساعت‌ها بدون بیان کلمه‌ای صحبت کرد.

می‌توان با تمام دنیا خوابید و باکره بود!


کریستین بوبن

از "شمس لنگرودی"

چه چیزهای ساده یی که آدمی از یاد می برد

می بینی !
دنیا زیباست محبوب من
نمی دانستیم
برای نشستن زندگی در کنارمان
چهارپایه ای نداریم.


شمس لنگرودی


از "داستایوفسکی"

ما همیشه فقط حرف میزنیم، اما پای عمل که میرسد،

به خودمان هیچ تکانی نمی دهیم

از انسانیت دَم می زنیم،

اما از قهرمانی کردن و کارهای بزرگ عاجزیم


داستایوفسکی


از "احمد شاملو"

 زندگی را از نخست برای من بد ترجمه کرده اند ،

 زندگی را یکی مرگ تدریجی نام نهاد ،

 یکی بدبختی مطلق معنی کرد ،

 یکی درد درمان ناپذیرش خواند ،

  و سرانجام یکی رسید و گفت :

        زندگی به تنهایی ناقص است,

             تا عشق نباشد ، زندگی تفسیر نمی شود ..

احمد شاملو

شاخه جدا مانده من

گرچه انسانی را در خود کشته‌ام
گرچه انسانی را در خود زاده‌ام
گرچه در سکوت ِ دردبار ِ خود
مرگ و زنده‌گی را شناخته‌ام،
اما ميان ِ اين هر دو

ــ شاخه‌ی ِ جدامانده‌ی ِ من! ــ
ميان ِ اين هر دو
من،
لنگر ِ پُررفت‌وآمد ِ درد ِ تلاش ِ بی‌توقف ِ خويش‌ام...
احمد شاملو