از کتاب "یک هفته با شاملو" اثر مهدی اخوان لنگرودی



ــ آقای شاملو...می‌خواهم ازتان خواهش کنم برای‌مان از عشق حرف بزنید. یعنی از

چیزی صحبت کنید که زندگی روحی و جسمی و فکری خودتان را مدیون آن هستید.

مردم این کلمه را به کار می‌برند اما غالباً برداشت روشنی از آن ندارند. عشق را به

انواع و اقسام تقسیم می‌کنند:عشق جسمی، عشق روحی، عشق افلاطونی و

انواع بسیار دیگر. اما وقتی از شما می‌خوانند برداشت‌های‌شان بی‌رحمانه به صورت

علامت سوآلی درمی‌آید.


ــ به‌ات حق می‌دهم. سابق می‌گفتند:« عشق آمدنی بود نه آموختنی.» باید در این

عقیده تجدید نظر کرد. در مورد اول (که عشق «آمدنی» است) مطلقاً شک نباید کرد.

پس نخست عشق باید «بیاید» و حضورش را اعلام کند. اما مشکل کار در مرحله‌ی

بعدی است. چون ما به دلایل مختلف نمی‌دانیم عشق چیست و باید آن را بیاموزیم.

عشق نیاموخته به نگهداری پرنده‌یی می‌ماند که اگر ندانی از چه چیز تغذیه می‌کند و

چگونه باید ازش مراقبت کرد نه فقط هرگز برایت نخواهد خواند بلکه یا در کوتاه‌ترین

مدتی خواهد مرد یابه صورت کرکس زشتی جگرت را پاره‌پاره خواهد خورد...پس پیش

از هر چیز باید از عشق تعریفی در دست داشت و به خصوص سخت مراقب باید بود

که تعریف طرفین حادثه کاملاً با هم انطباق داشته باشد. بی هیچ درز و شکافی، بی

هیچ سوء تفاهمی، بی هیچ سهل‌انگاری آسان‌گیرانه‌یی وگرنه ابتذال و فاجعه از

همان لحظه‌ی نخست پشت در است...

عشق شادی‌بخش و آزادکننده است و جرأت‌دهنده...



یک هفته با شاملو، صفحات 105 تا 109



از "فریدون مشیری"



"نمی خواهم بمیرم"

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم...


"فریدون مشیری"

برف از "فروغ فرخزاد"



     پشت شیشه برف می‌بارد ...

                          پشت شیشه برف می‌بارد ...

                 در سکوتِ سینه‌ام دستی ،

                                                  دانۀ اندوه می‌کارد ... !




فروغ فرخزاد

بی‌ سرزمین ترین از "نیکی‌ فیروزکوهی "



زمستانی را می‌‌مانم

که دروغش بهار است

در سرزمینِ کوه‌های یخی

بی‌ ریشه گی‌‌

چنان کرده با من

که قانونِ کوچ

با پرنده ی مهاجر


آه مادر مرا دریاب

صدا بزن

خدایی را که هنوز در قلبت جاری ‌ست

باخته است فرزندت

ایمانش را به فردا

به نرگس‌های باغچه

به یاسِ روی دیوارِ همسایه

به ظهر‌های پر آفتاب

به ایوانِ پر از عطرِ تو

به این خانه



بگیر از من

این تردیدِ آمیخته به دلهره‌های مکرر را

رهایم کن

از حجمِ تصویر‌های مبهم و سردی

که امید را می‌‌ربایند

از قلبی که هنوز زندگی‌ را می‌‌طلبد

و عشق را

و دستانی مهربان را

و خانه ای با ایوانی پر از عطر و خاطرِ مادر


در این برودتِ بی‌ انتها

چه کسی‌ خواهد شنید

که من خودم را در آینه گریسته ام

که من با کبوتر ها

از معصومیتِ پرواز گفته ام

که من دنبال جای پای گناه

فاصله ی خودم از خودم را به چشم دیده ام


آه مادر

مرا به آغوشت بخوان

مرا به تاراجِ شب‌های تاریکِ بی‌ کسی‌ مسپار

مرا به خانه

به دیوارِ پر از یاسِ همسایه

به ظهرهایِ تابستان

به ایوانی پر از عطر و خاطره بخوان

مرا خواب کن

به رویای پر از بهار و نرگسِ سرزمینم

مرا خواب کن

به رویای .... سرزمینم



نیکی‌ فیروزکوهی

شعرِ بی‌ سرزمین ترین
از مجموعه ی پرنده‌ای که از بامِ شما پرید

عکس از وبلاگ یک پنجره



از "نسترن وثوقی"



یکی

خاطراتش را دود می‌کند.

یکی

دل تنگی‌هایش را،

و دیگری

خودش را،

بی آنکه - حتی -

سیگاری آتش زده باشد!



نسترن وثوقی

با سپاس از صفحه ی دیالکتیک تنهایی


عشق از "نیکی‌ فیروزکوهی"




و مهتاب در خوشبختی‌ کدام باغ فواره زد

که حضورِ شرمگینِ یک دست

پر از اندیشه ی نوازش شد ؟

کدام بوسه

عطشِ جاودانه ی رسیدن را

در دلِ کدام خفته ی خسته

باز بیدار کرد؟

چشم ها پر ستاره اند

گونه‌ها شکوفه می‌‌دهند

مهتاب فواره می‌‌زند

زیرِ گوشم پرسید

عشق

باز بیداد کرد ؟




نیکی‌ فیروزکوهی

تصویر از وبلاگone window


از Vincent Cavanagh - Anathema




زندگی متضاد مرگ نیست، مرگ متضاد تولد است، چون زندگی ابدی‌ست ...


Vincent Cavanagh - Anathema


از "مورات هان مونگان"




گاهـی بـرای او چيزهـايی می نويسـی ،

بعـد پـاک مـی کنـی ، پـاک مـی کنـی ؛

او هيـچ يـک از حـرف هـای تـو را نمـی خوانـد ،

امـا تــــــو ..

تمـام حـرف هايـت را گفـته ای ...!



"مورات هان مونگان"

تصویر از وبلاگ one window

به مناسبت  هشتم دی ماه زادروز "فروغ فرخ زاد"



او شراب بوسه می خواهد ز من

من چه گویم قلب پر امید را

او بفکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را


من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را


او بمن می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن، که من دیوانه ام

من باو می گویم ای ناآشنا

بگذر از من، من ترا بیگانه ام

...



فروغ فرخ زاد

مطلب و عکسهای زیبا در وبلاگ عکاسباشی

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد از "فروغ فرخ زاد"



و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمنک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دیماه است

 من راز فصل ها را میدانم

 و حرف لحظه ها را میفهمم

 نجات دهنده در گور خفته است

 و خاک, خاک پذیرنده

 اشارتیست به آرامش

 زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد میآید

 در کوچه باد میآید

 و من به جفت گیری گل ها میاندیشم

 به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون

 و این زمان خسته ی مسلول

 و مردی از کنار درختان خیس میگذرد

 مردی که از رشته های آبی رگهایش

 مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

 بالا خزیده اند

 و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

 تکرار میکنند

 - سلام

- سلام

و من به جفت گیری گلها می اندیشم....



ادامه نوشته

از فیلم "درخشش ابدی یک ذهن پاک"



بعضي آدم ها را نميشود داشت

فقط ميشود يک جور خاصي دوستشان داشت !

 

بعضي آدم ها اصلا براي اين نيستند که براي تو باشند يا تو براي آن ها !

اصلا به آخرش فکر نمي کني

آنها براي اينند که دوستشان بداري

 

آن هم نه دوست داشتن معمولي نه حتي عشق !

يک جور خاصي دوست داشتن که اصلا هم کم نيست ...

 

این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم

در کنج دلت تا ابد یه جور خاص دوست داشته خواهند شد



 

برداشتی آزاد از

درخشش ابدی یک ذهن پاک