مست شو بانو از "نزارقبانی"

مست شو بانو

مست شو بانو

چرا دوستت دارم؟
از گلوله نمی پرسند
از کجا آمده
معذرت هم نمی خواهد
از من نپرس چرا دوستت دارم
نه من می دانم
نه تو
نزار قبانی

چرا تو ؟
چرا تنها تو ؟
چرا تنها تو از میان زنان ،
تمام زنان را میکُشی در درون من
و من اعتراضی نمیکنم ؟
نزار قبانی /مترجم: احمد پوری
تو را بسیار دوست دارم
و می دانم آن گذرنامه
که امضای تو را دارد
درهای آسمان را به رویم باز خواهد کرد
و به پردیس مومنانم در خواهد آورد ...

چشم هایت ،کارناوال آتش بازیست
که یک روز در سال را به تماشایش می نشینمو باقی روزهایم را
صرف خاموش کردن شعله هایی می کنم
که در پیراهنم و زیر پوستم
شعله می کشند.

هواپیما ، بالا و بالاتر میرود
و من بیشتر و بیشتر دوستت دارم !
تجربه ای جدید !
عشق زنی در سی هزار پایی
حالا چیزکی از عرفان می فهمم
و اشتیاق عارفان.

دوست داشتنات را از سالی به سال دیگری جابهجا میکنم
انگار دانشآموز مشقاش را در دفتری تازه پاکنویس میکند.
رسید صدای تو، عطرتو، نامههای تو
و شمارهی تلفن تو و صندوق پستی تو
میآویزمشان به کمد سال جدید
تابعیت دائمی در قلبم را به تو میدهم
تو را دوست دارم
هرگز رهایت نمیکنم بر برگهی تقویم آخرین روز سال
در آغوشم میگیرمت
و در چهارفصل میچرخانمت ...
نزار قبانی

اگر مردی
تو را بیش از من دوست دارد
مرا به سوی او ببر
تا نخست او را بستایم
برای پایداریاش
و سپس
او را بکــــــشم ...
نزار قبانی
تو را زنانه می خواهم
تا درختان سبز شوند
ابرهای پر باران به هم آیند
باران فرو ریزد.
تو را زنانه می خواهم
زیرا تمدن زنانه است
شعر زنانه است
ساقه ی گندم
شیشه ی عطر
حتی پاریس زنانه است
و بیروت
با تمامی زخم هایش زنانه است
تو را سوگند به آنان که می خواهند شعر بسرایند
زن باش...
تو را سوگند به آنان که می خواهند خدا را بشناسند
زن باش...
برگرفته از کتاب "در بندر آبی چشمانت" / نزار قبانی / مترجم: احمد پوری

اما امروز در محاصره ی پنجره های اسفند
می خواهم تو را به نام بخوانمآتش کوچکی روشن کنم
چیزی بپوشم
و تو را ای پیراهن بافته از گل پرتقال
و شکوفه های شب بو ، صدا کنم .

همهی آنهایی که مرا میشناسند
میدانند چه آدم حسودی هستم ؛
و همهی آنهایی که تو را میشناسند ...
لعنت به همه آنهایی که تو را میشناسند !نزار قبانی

برف نگرانام نمیکند
حصار یخ رنجام نمیدهد
زیرا پایداری میکنم
گاهی با شعر و
گاهی با عشق ،
که برای گرم شدن
وسیلهی دیگری نیست
جز آن که دوستت بدارم .

کتاب هایم را ببند و حرفم را
ازخطوط کف دستانم وچینهای صورتم، بخوان
که چون کودکی شگفت زده درمقابل کاج کریسمس
به تو نگاه می کنم .

دیروز به عشق تو فکر می کردم
و از فکر کردن به آن لذت می بردمناگهان قطره ای از عسل را بر لبانت به یاد آوردم
و شیرینی ی حافظه ام را نوشیدم .

وقتی سوار تله کابین شدیم
و از روی سرشاخه ها و
کوزه های صنوبر و بادبان کشتی ها گذشتیم
احساس کردم وارث آسمان شده امبه خودم گفتم، در همین اتاقک شیشه ای
که مانند هتلی کوچک است با تو یکی خواهم شد
اتاقکی که روی ابرها غلت می خورد وخداوند ،تنها شاهد پیوند مان خواهد بود .

چرا می خواهی برایت نامه بنویسم؟
چرا می خواهی مثل انسان نخستین برابر تو برهنه شوم؟
نوشتن تنها چیزیست
که برهنه ام می کند
وقتیکه حرف می زنم، بعضی از لباس هایم هست
اما وقت نوشتن
رها و سبک می شوم
مانند گنجشک قصه ها که وزنی ندارند .
وقت نوشتن ، از تاریخ و نیروی جاذبه می گریزم و
سیاره ای چرخان می شوم
در هاله ی چشمانت ...

وقتی که بعد از دوری زیاد
تو را می بوسم
حس می کنم ، نامه ی عاشقانه ی فوری ئی را
در صندوق پستی قرمز انداخته ام .

چگونه فکر می کنی پنهانی و به چشم نمی آیی؟
تو که قطره ی بارانی بر پیراهنم
دکمه ی طلایی بر آستینمکتاب کوچکی در دستانم
و زخم کهنه ای بر گوشه ی لبم،مردم از عطر لباسم می فهمند
که معشوقم تویی
از عطر تنم می فهمند که با من بوده ایاز بازوی به خواب رفته ام می فهمند
که زیر سر تو بوده است ...

از سالی كه تو معشوق ام شدی
مهمترین صفحات در كتاب عشق معاصر ، رقم خورد
صفحات کتاب عشق ،قبل از این سفید بودند
و بعد از این نیز سفید خواهند ماند .
خطی که میان دهان من و تو كشيده شده
خط استوايي ست
كه مقیاس زمان است برای تمامی ی رصدخانه ها ...

هر چه موهایت بلندتر ،
عمر من بلندتر است
گیسوان آشفته روی شانه هایت
تابلویی از سیاه قلم و مرکب چینی و پرهای چلچله هاست
که به آن دعاهایی از اسماء الهی می بندم ،
می دانی چرا در نوازش و پرستش موهایت جاودانه می شوم؟
چون قصه ی عشق ما از اولین تا آخرین سطر ،
درآن نقش بسته است
موهایت دفتر خاطرات ماست
پس نگذار کسی آن را
بدزدد ...

وقتی که پشت فرمان نشسته ام
و سرت
را روی شانه هایم
می گذاری
ستارگان
از مدارشان می گریزند
و آرام
فرود می آیند
تا بر
شیشه سرسره بازی کنند
و ماه
فرود می آید تا بر شانه ات بنشیند
دراین
هنگام حرف زدن زیباست
وسکوت هم
.
حتی گم
شدن درجاده های زمستان
و راه
های پرت بی تابلو
هم
دلپذیرست ...
بیا تا ابد همینگونه برانیم
باران و برف پاک کن های ماشین،
ترانه خوان باشند و
پیشانی ی کوچکت
بر سبزه زار سینه ام
پروانه ی آفریقایی رنگارنگی باشد
که پرواز را فراموش کرده است ...

قول دادم
هنگام شنیدن نام تو با وقار باشم
خواهش می کنم از این قول و قرار، مرا معذور دار
چون هر وقت نام تو را شنیدم
مثل پیامبران صبور بودم تا فریاد نزنم!

این نامه ها اسنادی بی نظیرند
که دیگران در آن ها
زیبایی تو را و جنون مرا
کشف می کنند !
همچنانکه نور مهم تر از چراغ است
وشعر برتر ازکتاب و
بوسه ، برتر از لبها ست ...

روزی که تو را دیدم
نقشه ها و پیش گویی هایم را پاره کردم
چونان اسب عربی، بوی باران تو را
پیش از باریدن، بو کشیدم
و آهنگ صدایت را
پیش از آن که حرف زده باشی، شنیدم
و گیسوانت را
پیش از آن که بافته باشی، پریشان کردم ...

روزی که به سبزه زار سینه ام بیایی از بند رسته ای
و روزی که از آن خارج شوی
دیگر آزاد نیستی
من ، نام تمام درخت ها
و ستاره های دور را به
تو آموختم
من تو را به مدرسه بهار وارد کردم
و آواز پرنده ها و الفبای چشمه ها را
به تو آموختم
و اسمت را در دفتر باران
بر ملافه های یخ و بر میوه های صنوبر نوشتم ...

وقتی به بچه های جهان یاد دادم اسمت را هجی کنند
دهانشان به درخت توت بدل شد
تو ،عشق من !
وارد کتاب های درسی و جعبه های شیرینی شدی
تو را در کلمات پیامبران پنهان کردم
ودر شراب راهبان و در دستمال های بدرقه
وآیینه های رویا و چوب کشتی ...

وقتی به ماهی ها نشانی چشمهایت را دادم
تمام نشانیهای قدیمی
را از یاد بردند
وقتی به تاجران مشرق
زمین
از گنج های تنت گفتم
قافله های روانه به
سوی هند،
برگشتند تا عاج های سفید تو را بخرند
وقتی به باد گفتم
گیسوان سیاهت را شانه
کند
عذر خواست که عمر کوتاه
است
و گیسوهای تو بلند ...

دوستت دارم
با تو بازی ی عشق نمیکنم
مثل بچه ها که میگویند :
" ماهی قرمز مال تو ، ماهی آبی مال من"
برای ماهی ها با تو قهر نمی کنم
ماهیان قرمز و آبی هردو مال تو باشند
و تو مال من
دریا و کشتی و مسافران مال تو
و تو مال من
همه ی ثروتم را روبرویت میگذارم
و در این راه به سود وزیان نمی اندیشم ...

چهره ات روی شیشه ساعتم حک شده
و همچنین روی عقربه
های دقیقه شمار و ثانیه شمار ،
چهره ات در هفته ها و
ماه ها و سال ها یم نیز حفر شده
زمانی
ندارم ،
تو زمان منی
با تو جهان لحظه های
کوچک پایان گرفته
چیزی برای من نمانده
!
گلی نمانده برای
مراقبت
کتابی نمانده
برای خواندن در تنهایی
تو داخل چشمم و ورقهای
شعرم میشوی
وارد دهان و واژه ها یم
میشوی
در سر و بالش و انگشت
ها و سیگارم
نیز جریان داری ...