از "قاضی علایی"



      دیروز پریشانی خود را به تو گفتم

                             امروز پریشان تر از آنم که توان گفت...

   

   

      قاضی علایی


از  لیلا کردبچه/  کلاغمرگی



به خاطر مردم‌ست که می‌گویم

گوش‌هایت را کمی نزدیک‌ دهانم بیار،

دنیا

دارد از شعرهای عاشقانه تهی می‌شود

و مردم نمی‌دانند

چگونه می‌شود بی‌هیچ واژه‌ای

کسی را که اینهمه دورَست

اینهمه دوست داشت.




لیلا کردبچه، کلاغمرگی


از کتاب پنج نفری که در بهشت به ملاقات شما می آیند / میچ آلبوم



عشق از دست رفته هنوز هم عشق است. فقط شکلش عوض می شود، همین.

دیگر نمی توانی لبخند عشقت را ببینی یا برایش غذا ببری یا موهایش را نوازش کنی

و یا با او برقصی. اما وقتی این حس ها ضعیف می شوند، حس های دیگر قدرت

می یابند.

خاطرات. خاطرات شریکت می شوند .

تو آن را غذا می دهی. بغلش می کنی. با آن می رقصی .

زندگی باید به پایان برسد ولی عشق نه .



پنج نفری که در بهشت به ملاقات شما می آیند
میچ آلبوم

منزل آخر


میخواهم تمام گذشته را یک جا بالا بیاورم

تا ته ته جانم

جهنم نبودنت را داغ تر کن

منزل آخرم را می گویم



از "مارسل پروست"




« افسوس می خوردم که چرا زودتر نفهمیده بودم.

شاید زودتر به این نتیجه می رسیدم که هرگز نباید از مردم به دل گرفت.

هرگز نباید با یادآوری خباثت آن ها درباره شان قضاوت کرد

زیرا چه بسا در مواقع دیگر همین آدم از صمیم قلب کارهای خیر و نیکی انجام دهد.

حتی پیش بینی کردن نیز اشتباه است.

زیرا آن تصویر بدی که از او در ذهن خود داشته ایم برما چیره می شود .

اما روح آدمی غنی تر از این حرف هاست و اشکال دیگری دارد

که آن ها نیز در مورد این شخص صادق است

و ما به سبب ذهنیت منفی ای که داریم قادر به پذیرفتن لطافت آن نیستیم.» 



مارسل پروست


قطعه ای از کتاب  قطار به موقع رسيد  اثر "هاينريش بل"



درد هايي در اين دنيا هست، به آن عظمت

كه ديگر در برابر آن ها از اشك كاري ساخته نيست!




قطار به موقع رسيد
هاينريش بل


بیقراری از "حسین منزوی"



دلم برایت یک ذره است

کی می‌شود که

ساعت وقارش را

با بی‌قراری من، عوض کند

عقربه‌های تنبل !

آیا پیش از من

به کسی که معشوق را در کنار دارد

قول همراهی داده‌اید ؟

در آسمان آخر شهریور

حتی ستاره‌ای هم نگران من نیست

به اتاق برمی‌گردم و

شب را دور سرم می‌چرخانم و

به دیوار می‌کوبم





حسین منزوی



شمس لنگرودی / و عجیب که شمس ام می خوانند


می خواهم در آتش تیره ات پرگیرم

مگر ابراهیم ام بخوانند

می خواهم دهانم را پُر آتش کنم

و کوه طور 

در بغلم بخسبد.


سنتور می نوازم و نت ها به صدای بلند مرا می خوانند

راه می روم و جاده ها

پیشانی بلند می کنند

و مرا می شناسند.

برگی زرد شده بودم

به آه خودم باز روییدم.


می خواهم در آتش تیره ات پرگیرم

اینجا، بیرون خانۀ زندگی، آب می شوم

یخ زده از برودت رازهایی که سکوت کرده ام.



شمس لنگرودی / و عجیب که شمس ام می خوانند

از "زهره مرداس"



لب به خنده بشکافی

بهار می شود

خلقی را وعده پایان پاییز داده ام




زهره مرداس

از وبلاگ ونوس


ویرانه  از "کاظم خوشخو"




فرو می ریزد

            عـــاقبت

سقف خانه ای که

                  جای خالی ات

                             ستون های آن باشد



کاظم خوشخو

نوازشم کن از "نیکی‌ فیروزکوهی"



نوازشم کن

من واقعی‌‌ترین بانویِ افسانه‌های توام

فرقی‌ نمی‌‌کند کجا

آغوش تو

           هرجا که باز شود

 باشکوه‌ترین قصرِ دنیاست

قصری که تنها آقایش تویی ‌




نیکی‌ فیروزکوهی


دوستت دارم، دوستت دارم  از "مجید شاه ولی"



هیچ وقت نخواسته ام آنگونه که دوستت می دارم، دوستم داشته باشی.

می دانی یکی از آرزوهایم که هیچگاه جامه اجابت نمی پوشد این است که

یک دل سیر بدون نگاه های سرزنش گر تو دوستت بدارم.

دوستت بدارم بدون ترس از مؤاخذه چشمانت.

دوست داشتم کمی تنها می شدم تا در تنهایی ام به اندازه همه این با هم بودن ها

دلم برایت تنگ شود.

دلم می خواهد خودم بشوم، همان خود عاشق تو.

همان خودی که بی پروا دستهایت را بگیرد و در هر ثانیه فخر تو را به دنیا بفروشد.

سالهاست که انگشتانم روزه دار آن دستها است،

کاش می گفتی سفره افطار را کجا پنهان کرده ای.

می شنوی؟ اذان نیاز می گویند.

ببین، ادامه مسیر، پشت شیب امروز گم شده است.

فرصتمان کم است. شاید به اندازه دو بار گفتن دوستت دارم...




مجید شاه ولی


از  "لیلا کردبچه"  از مجموعۀ «صدایم را از پرنده‌های مرده پس بگیر»



آنقدر خاطره دارم

که گاهی فکر می‌کنم چقدر پیرم

وقتی چشم‌هایم را می بندم و انگشتان پایم

به منقل زیر کرسی مادر بزرگ می‌چسبد

وقتی از رادیو، هر قصه‌ای می‌شنوم

ظهر جمعه می‌شود

و چای، از مزارع سیلان تا قهوه خانه‌های لاهیجان

تنها در استکان‌های کمر باریک

طعم چای می‌دهد


چشم‌هایم را می‌بندم و

صدبار جریمه می‌شوم

خط می‌خورم

و درخت انار باغچه، دلش خون می‌شود

همینکه می‌فهمد‌؛ مدیر مدرسه از شاخه‌هایش

چوب فلک ساخته‌ست


چشم‌هایم را می‌بندم و

.
.
.
.
چقدر خاطره دارم


شنیده‌ام آدم‌ها پیش از آنکه بمیرند

تمام خاطره‌هاشان را دوره می‌کنند

و مرگ چقدر باید منتظر بماند

تا کار من تمام شود.




لیلا کردبچه، از مجموعۀ «صدایم را از پرنده‌های مرده پس بگیر»


از "مهدی اخوان ثالث"


ای پرتو محبوس ! تاریکی غلیظ است

مه نیست آن مشعل که مان روشن کند راه

من تشنه ی صبحم که دنیایی شود غرق

در روشنیهای زلال مشربش ، آه

زین مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد



مهدی اخوان ثالث


تو سراپا  همه انگشت نوازش باش   از "حسین منزوی"



گر باید زخمی داشته باشم

که نوازشم کنی

بگو تا تمام دلم را

شرحه شرحه کنم



زخم‌ ها زیبایند

و زیباتر آن‌ که

تیغ را هم تو فرود آورده باشی

تیغت سـِحر است و

نوازشت معجزه

و لبخندت

تنظیفی از فواره‌ ی نور

و تیمار داری‌ ات

کرشمه‌ ای میان زخم و مرهم



عشق و زخم

از یک تبارند

اگر خویشاوندیم یا نه

من سراپا همه زخمم

تو سراپا

همه انگشت نوازش باش




حسین منزوی


از فیلم "پل چوبی"



روزی که فکر کردی یکی رو از ته دل دوست داری ولش نکن...

ممکنه دوباره تکرار نشه...

آدم وقتی تو سن‌ و سال توئه فکر می‌کنه همیشه براش پیش می‌یاد...

باید ده پونزده‌ سال بگذره که بفهمی همون یه بار بوده...

که حالِت با چیز دیگه‌ای خوب نمی‌شه...

عشــــق یعنی حالِت خــــوب باشه...



پل چوبی


لذت زندگی از "پائولو کوئیلیو"





دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.

یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟

میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی

نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی،

لذت ببری…





میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی

و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی !!!


در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت..

میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را

با هماهنگی حرکت میدهی؟


هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام ؟!

میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز

توضیح منطقی میخواهد!

هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:

خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را.

باید اول بدنم را بچرخانم …


هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند

ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود.


پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.

با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی؟!

آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت!!!


میمون دوم به اولی گفت: میبینی؟

وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود…!


پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد…



پائولو کوئیلیو


از  "مصطفی مستور"



در این هستی غم انگیز

وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده ی "دوستت دارم"

کام زندگی را تلخ می کند

وقتی شنیدن دقیقه ای صدای بهشتی ات

زندگی را

تا مرز های دوزخ

می لغزاند!


دیگر ـ نازنین من ـ

چه جای اندوه

چه جای اگر

چه جای کاش


و من

ـ این حرف آخر نیست ـ

به ارتفاع ابدیت دوستت دارم

حتی اگر به رسم پرهیزکاری صوفیانه

از گفتنش امتناع کنم.




"مصطفی مستور"


چند دیالوگ ماندگار از فیلم "هیس! دخترها فریاد نمی زنند"   اثر  "پوران درخشنده"



از کی دفاع کنم؟ از یه جسد؟! ، من مُردم، من تو هشت سالگی مردم...

چون کسی نبود حرفامو بشنوه...




میدونی بزرگ ترین موهبتی که خدا به آدم داده چیه...؟

فراموشی...

پس فراموش کن!




هیس! ساکت٬ آرام٬ دختر فریاد نمی زنه٬ دختر داد نمی زنه!




از فیلم "هیس! دخترها فریاد نمی زنند"   اثر  "پوران درخشنده"





روز ملی سینما


بیست و یکم  شهریور ماه ، روز ملی سینما گرامی




از "«عمران صلاحی»




درخت را به نام برگ،

       بهار را به نام گل،

             ستاره را به نام نور،

                       کوه را به نام سنگ،

دل شکفتۀ مرا به نام عشق،

                      عشق را به نام درد،

                                مرا به نام کوچک ام صدا بزن!




«عمران صلاحی»

ميل گم شدن در من پيدا شده ست از  "شهاب مقربين"



ميل گم شدن در من پيدا شده ست

ميل گم شدن در جايي بكر

در فكر‌هاي دور

خسته‌ام از حسِ خستگي

از اين‌كه اين‌جا نشسته‌ام

و مي‌گويم از اين‌جا

و حالي كه مرا خسته مي‌كند

خسته‌ام از خسته‌ام

فكر رهاشدن مرا رها نمي‌كند

فكر رهاشدن در رفتن

در اعماق يك سفر

مي‌خواهم با باران‌ها سفر كنم

از هرچه بگذرم

روي درياها چادر زنم

ميان شن شنا كنم

از هوا جدا شوم

به خلاء عشق بپيوندم

كه مرا مي‌آكند

كه مرا مي‌كَنَد

از زمين و هوا

و مي‌پراكند

آن‌جا كه هرچه رها شده‌ ست

تا آن‌جا و روزي كه باز

زيبايي‌اش

مرا پيدا كند

ميل گم شدن در من پيدا شده‌ ست



شهاب مقربين


از "مارگوت بیکل"



ساده است ستایش گلی

چیدنش

و از یاد بردن که گلدان را باید آب داد




مارگوت بیکل


هیس...




او سکوت کرده است....

دیگر با من هیچ نمیگوید...

گویی خواب است

هیس....!




از "شمس لنگرودی" / از کتاب تازه منتشر شده" تعادل روز بر انگشتم"



از پوستم

صدای تو می تراود

بر پاهای تو راه می روم

با چشم تو شعر می نویسم

من که ام

جز توئی که در رگ و پوستم نهانی

و نام مرا

به خود داده ئی.




شمس لنگرودی
از کتاب تازه منتشر شده" تعادل روز بر انگشتم"


از "شمس لنگرودی"



در سینۀ تلخم راه می رود

اندوهی که نمی دانم نامش چیست

در سینۀ تلخم راه می رود

به سپیدی صبحم سلام می کند.



بادهای شب

که از پَرِ زخم ها می وزید

مرا می بردند

اگر که هوایت بغلم نمی کرد

به سپیدۀ امروزم نمی داد.




شمس لنگرودی / و عجیب که شمس ام می خوانند


قطعه ای از کتاب مثل همه عصرها / زویا پیرزاد




همیشه نه ، ولی گاهی میان بودن و خواستن فاصله می افتد،

بعضی وقتها هست که کسی را با تمام وجود می خواهی

ولی نباید کنارش باشی !



مثل همه عصرها / زویا پیرزاد


از "علی مسعودی‌نیا"




تنهایی رسم لامروتی‌ست

تخت‌های یک‌نفره یعنی؛

                                  تنهایی

تخت‌های دونفره یعنی؛

                                     دو بار تنهایی



علی مسعودی‌نیا

از "ازدمیر آصاف"



گاهی

تمام شدن یک روز

بیش از یک روز طول می کشد.





"ازدمیر آصاف"


چند شعر از "ازدمیر آصاف"


به تو

نخواهم گفت؛ نرو

اگر سردت شده

بارانی ام را بردار

این ساعت ها

بهترین لحظه های روز اند

کنارم بمان

به تو

نخواهم گفت؛ نرو

اما باز

انتخاب با توست

اگر دروغ می خواهی

از من نخواهی شنید

من دلت را با دروغ

نمی آزارم


به تو

نخواهم گفت؛ نرو

اما نرو، لاوینا

نام ات را پنهان خواهم کرد

حتی تو هم نخواهی فهمید

----------------------------------------------

 

درخت هایی

که نقاشی کرده بودم

همگی سبز شدند

بر این درخت ها

پرنده هایی

به آواز می نشستند

که قبل ها نقاشی کرده بودم


به جنگل فکر می کردمُ

به خواب می رفتم


و هر شب

در این جنگل های رویا

گُم می شُدم..

----------------------------------



دوست داشتن

گاهی وقت ها تحمل است

اینکه بتوانی با زخم های زندگی

هنوز سرپا ایستاده باشی


دوست داشتن

گاهی وقت ها، زندگی ست

همانند سینه ای بدون نفس ،

از مرگِ قلب بدون عشق

آگاه باشی


دوست داشتن

گاهی وقت ها

سنگین است

به سان

سنگینیِ لیاقت دوست داشته شدن


و بعضی وقت ها

دوست داشتن

حیاتی دیگر است

زنده نگه داشتن

کسی درون ات

حتی

با وجود این فاصله های  دور




"ازدمیر آصاف" /  برگردان سيامك تقي زاده


ادامه نوشته