در سینۀ تلخم راه می رود

اندوهی که نمی دانم نامش چیست

در سینۀ تلخم راه می رود

به سپیدی صبحم سلام می کند.



بادهای شب

که از پَرِ زخم ها می وزید

مرا می بردند

اگر که هوایت بغلم نمی کرد

به سپیدۀ امروزم نمی داد.




شمس لنگرودی / و عجیب که شمس ام می خوانند