از فیلم خون بازی اثر "رخشان بنی اعتماد"

دوستش داری ؟
یادت باشه فقط دوست داشتن کافی نیست ،
عشق مراقبت می خواد !
خون بازی / رخشان بنی اعتماد

دوستش داری ؟
یادت باشه فقط دوست داشتن کافی نیست ،
عشق مراقبت می خواد !
خون بازی / رخشان بنی اعتماد

تو را از من گرفتند
و آفتاب را
و آبیِ آسمان را
و پنجرهای که به روز باز میشد
و به دریا
و به هزار هزار آرزو
تو را از من گرفتند
و دست هایت
آه دستهایت ، اتفاق دست های من
اتفاقِ شعرهای من
اتفاقِ پنجرهای که به روز باز میشد
و به دریا
و به هزار هزار آرزو
تو را از من گرفتند
و این آسمان اگر خدائی داشته باشد
باید فقط ببارد
و ببارد
و ببارد
نیکی فیروزکوهی

ما زنان وقتی عاشق می شویم همه ی قلب و وجودمان را به مرد محبوبمان
می سپاریم آنگونه همه زیبایی ها و لذات دیگر در رابطه با او معنا می یابند ...
اما
شما مردان وقتی عاشق می شوید تنها قسمتی از قلب و وجود خود را در اختیار
زن محبوبتان می گذارید .. بقیه را برای موفقیتها و کسب قدرتها و خودخواهی خود
نگه می دارید.
حرفی نیست شاید اگر ما هم مرد بودیم چنین می
کردیم اما آنچه از شما
می خواهیم این است که آن قسمتی از قلبتان را که به ما سپردید دیگر ملعبه
هوسبازی هایتان نکنید!
ما به همان سهم هر چند کوچک ... اگر زلال و اطمینان بخش باشد قانعیم ...
از کتاب جان شیفته /رومن رولان
تصویر از وبلاگ one window

بايد به فکر تنهايي خودم باشم
دست خودم را ميگيرم و
از خانه بيرون ميزنيم
در پارک
به جز درخت
هيچکس نيست
روي تمام نيمکتهاي خالي مينشينيم
تا پارک
از تنهايي رنج نبرد
دلم گرفته
ياد تنهايي اتاق خودمان ميافتم
و از خودم خواهش ميکنم
به خانه باز گردد
محمدعلي بهمني

هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد.
اما،
آدمی است دیگر،
همیشه
منتظر میماند!
"اورهان ولی"

خانههاي تزوير و ريا تاريکاند. «ما غلام خانههاي روشنايم».
در خانه، رؤيا ميبينيم، در خواب رؤياي خانه
و بيخانه،کابوس
و در کابوس، زوال که آغازشدهاست.
قسمتی از آخرین نوشتار چاپ شده از غزاله علیزاده
نویسنده برگزیده بهترین کتاب داستان سال 1373 برای کتاب چهارراه در ماهنامهي آدينه، ويژهي نوروز 1375
«غزاله عليزاده» در بهمن ماه 1325 در «مشهد» به دنيا آمد.
ليسانس علوم سياسي را از دانشگاه تهران گرفت. پس از آن به فرانسه رفت
و در دانشگاه «سوربن» پاريس در رشتههاي فلسفه و سينما درس خواند.
او کار ادبي خود را از دههي 1340 و با چاپ داستانهايش در مشهد آغاز کرد.
نخستين مجموعه داستانش «سفر ناگذشتني» نام دارد که در سال 1356 انتشار
يافت.
از آثار معروف او ميتوان از رمان دو جلدي«خانهي ادريسيها» و مجموعه داستان
«چهارراه» نام برد. آثار ديگر او عبارتند از: دو منظره، تالارها، و شبهاي تهران.
کتاب «خانهي ادريسيها» سه سال پس از مرگ غزاله، جايزهي
«بيست سال داستاننويسي» را به خود اختصاص داد. يک سال پيش از مرگش
به دعوت انجمن ايرانيان «والدو مارن» در جنوب پاريس، به آنجا رفت و به خواندن
قسمتي از قصهها و داستانهايش پرداخت. «غزاله عليزاده» يکي از امضاکنندگان
بيانيهي 134 نفر بهعنوان «مانويسندهايم» بود.
در يک روز جمعه 21 ارديبهشتماه 75 برابر با 10 ماه مه، چند تن از ساکنان محلي
در جنگل اطراف رامسر در روستاي «جواهرده» ، جسد او را يافتند که از درختي
حلقآويز شده بود. غزاله دو روز پيش از اين حادثه از مشهد به رامسر رفته بود تا
آگاهانه به مرگ بپيوندد.
در سال 1373 کتاب «چهارراه» او بهعنوان بهترين مجموعهي داستان سال 1373
برگزيده شد. مجلهي ادبي «گردون» در آن زمان با او مصاحبهاي ترتيب داده بود که
خواندنياست.
در مورد غزاله علیزاده بیشتر بدانید

زنها دو دسته اند، آنهایی که محافظت میشوند و آنهایی که نمیشوند.
دسته اول را با ماشین به این طرف و آن طرف میبرند و سروقت از آرایشگاه، از استخر،
از مدرسه، از اداره و ... برمیگردانند. با تلفن حالش را می پرسند و اگر سرش درد کرد،
یکی هست که بگوید: "بهتر نیست کمی استراحت کنی؟"
زن های دسته دوم توی باد و باران و توفان، ساعت ها توی صف اتوبوس می ایستند
و با اینکه تصمیم میگیرند به جایی که اتوبوس از آنجا می آید نگاه نکنند ولی گردنشان
بی اختیار بارها و بارها به آن سو میچرخد. تا شب سگ دو میزنند و شب کسی
نیست که بگوید: "عزیزم؛ قرص مسکن برایت بیاورم؟
زن های محافظت شده راه رفتنی با طمأنینه دارند.
ولی زن های محافظت نشده یا بسیار تند راه میروند و یا کُند.
زن محافظت نشده یا غر میزند یا به جایی خیره میشود و گاه خرفت میشود...
زن محافظت شده، مهمانی ترتیب میدهد و از مسافرتهایش میگوید
زن محافظت نشده گریه میکند و آنقدر این کار را ادامه میدهد که دیگر اشکش در نیاید.
زن محافظت شده همیشه در نیمه راه گریه و یأس به زندگی برمیگردد.
حتی وقتی می خندیم / فریبا وفی
داستان بیست و دوم (زن ها)

شبه انسان...
حیوانی را دیدم که چقدر به انسان شبیه بود
با دقت که نگاه کردم
دیدم زمین را جانورانی بی شمار ،
شبه انسان فرا گرفته است_
که کمتر چشمی می تواند_
آنها را با انسان واقعی فرق گذارد
و گویی دیگر خبری از انسان نیست
و من با وحشت ،
از این جنگل گریختم....
(نویسنده ناشناس)

اسکارلت: من هیچ وقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ظرفی را
با حوصله زیاد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فریب بدهم که این ظرف
شکسته همان است که اول داشته ام.
آنچه که شکست، شکسته و من ترجیح می دهم که در خاطره
خود همیشه آن را
به همان صورتی که روز اول بود حفظ کنم تااینکه آن تکه ها را به هم بچسبانم و تا
وقتی زنده ام آن ظرف شکسته را مقابل چشمم ببینم.....
بر باد رفته-مارگارت میچل

امکان ندارد که بی عشق بشود سر کرد،
حتی اگر چیزی جز کلمات در میان نباشد.
برگرفته از کتاب "حیاتِ مجسم" / مارگریت دوراس

کمی به من برس!
من از رسیدن به تو
حالم خوب میشود.
"کامران رسول زاده"
از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»

چیزی به نام مرگ وجودنداره
نه ، فقط ترس ازمرگ وجود داره
ترس بسیار نفرت انگیز که ...
بعضی وقتها آدمها رو وا می داردکه
به کارهایی دست بزند که نباید...
حالا فکرکن اگر ما دیگه از مرگ نترسیم
یا بهتر بگم ازترس مردن ، نترسیم
همه چیز چگونه تغییر می کنه
ازفیلم ایثار ساخته تارکوفسکی

صبحها
پشت پرده، بندریست
که آواز مرغهای دریاییاش را
باد
در گوشِ کشتیها به زمزمه میوزد
ظهرها دشتی،
که بوی شیهۀ مادیانهاش
با علفِ تازه میآمیزد
عصرها جنگی،
که دست در دست بارانهاش، بارها قدم زدهام
شبها ولی
پشتِ پنجرهام کوچۀ دلتنگیست
که تهماندههای روز را
میانِ صدای گربهها قسمت میکند و
فکر میکند فردا
با صدای مرغهای دریایی بیدار میشوم
یا سوت کشتیها.
لیلا کردبچه
ازمجموعه صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر

بیا قانونِ طبیعتِ مادرانمان را مشق نکنیم
بیا خودمان باشیم
حتی اگر با صفرهای ترسناک
تخمینمان زدند
بیا از گرگها نترسیم
بیا از تهدیدِ هیچ دستی
هیچ سنگی نترسیم
بگذار ایجازِ ما
نقطه ی پایانی بر افسانه ی مرگِ عاشقان باشد
که عشق اگر خطاست ... ما خطاکاریم
نیکی فیروز کوهی
عکس از وبلاگ one window

به گمانم برف می آمد آخرین باری که دیدمت
« گلچهره » را شجریان
با دهان تو می خواند
آمدم چیزی بگویم
صدایم در گوش سنگین برف فرو نرفت
خواستم صدایت را
برای همیشه پشت پرده ی گوش هایم پنهان کنم
کلماتت یخ زدند
کلماتت یخ زدند
و بغض آدم برفی غمگینی در گلویم گیر کرد
« هنوز دوستت دارم »و فکر می کنم این جمله در تو دیگر اثر نکند
دوستت دارم
و فکر می کنم تنها در روزهای سرد زمستان است
که گاهی از کلماتم
بخاری بلند می شود .
لیلا کردبچه