از "پابلو نرودا"

 


لحظه هایی هستند که هستیم

چه تنها چه در جمع

اما با خودمان نیستیم

انگار روحمان می رود، همانجا که می خواهد

بی صدا بی هیاهو

همان لحظه هایی که

راننده آژانس میگوید: رسیدین!

فروشنده می گوید: باقی پول را نمی خواهی؟

راننده تاکسی می گوید: صدای بوق را نمی شنوی؟!

و مادر صدا می کند: حواست کجاست؟!

ساعت هایی که

شنیدیم و نفهمیدیم

خواندیم و نفهمیدیم

دیدیم و نفهمیدیم

و تلویزیون خودش خاموش شد

آهنگ بار دهم تکرار شد

هوا روشن شد

تاریک شد

چای سرد شد

غذا یخ کرد

در یخچال باز ماند

و در خانه را قفل نکردیم

و نفهمیدیم کی رسیدیم به خانه

و کی گریه هامان بند آمد

و کی عوض شدیم

کی دیگر نترسیدیم

از ته دل نخندیدیم

و دل نبستیم

و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم

و موهای سرمان سفید شد

و از آرزوهایمان کی گذشتیم؟!

یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که با خودمان نیستیم...

 

 

"پابلو نرودا"

تصویر از  Stephanie Jung

 

از " رضا کاظمی "

 

 

کاش می‌توانست

به رود بیندازد خودش را

ماهی کوچکی که

د‌لش دریا بود و

خانه‌اش برکه !

 

  رضا کاظمی 

از "عباس صفاري"

 

ساعاتي پس از صبحانه

در اين صبح سراسر تعطيل

چه فرق مي‌کند تن

به آن ساتنِ لغزان و خنک بسپاري

يا به تکه‌اي از آفتاب پاييزي که دارد

در به در و پنجره به پنجره

دنبالت مي‌گردد

از طرز نگاهم بايد حدس مي‌زدي

که من ظاهرن فراموش‌کار و سر به هوا

خطوط کشيده‌ي اندامت را دقيق

تا مرز نامرئي‌شدن هرچه پيراهن

از بَر کرده‌ام

اگر مي‌دانستي جايت

سر ميز صبحانه چقدر خالي است

و قهوه منهاي شيرين‌زبانيِ تو

چقدر تلخ

من و اين آفتاب بي‌پروا را

آن‌قدر چشم‌انتظار نمي‌گذاشتي

قهوه‌ات دارد سرد مي‌شود

و طاقت آفتاب نشسته بر صندلي‌ات طاق

مگر چقدر طول مي‌کشد

انتخاب پيراهني که ساعتي ديگر

بايد از تن درآوري.



عباس صفاري

عشقی که به جز تفاهمی آشکار نیست..... "احمد شاملو"

 

دوست اش می دارم
چرا که می شناسم اش،
به دوستی و یگانه گی.
-شهر همه بیگانه گی و عداوت است. -
هنگامی که دستان مهربان اش را به دست می گیرم
تنهایی غم انگیزش را در می یابم.

اندوه اش
غروبی دل گیر است
در غربت و تنهایی.
هم چنان که شادی اش
طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم،
و پنجره یی
که صبح گاهان
به هوای پاک
گشوده می شود،
و طراوت شمع دانی ها
در پاشویه ی حوض.

چشمه یی
پروانه یی و گلی کوچک
از شادی
سرشارش می کند،
و یاسی معصومانه
از اندوهی
گرانبارش:
این که بامداد او دیری ست
تا شعری نسروده است.
چندان که بگویم
" امشب شعری خواهم نوشت "
با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می رود
چنان چون سنگی
که به دریاچه یی
و بودا
که به نیروانا.

و در این هنگام
دخترکی خردسال را ماند
که عروسک محبوب اش را
تنگ در آغوش گرفته باشد.

اگر بگویم که سعادت
حادثه یی ست بر اساس اشتباهی؛
اندوه
سراپای اش را در بر می گیرد
چنان چون دریاچه یی
که سنگی را
و نیروانا
که بودا را.
چرا که سعادت را
جز در قلمرو عشق بازنشناخته است
عشقی که
به جز تفاهمی آشکار
نیست.

بر چهره ی زنده گانی من
که بر آن
هر شیار
از اندوهی جان کاه حکایتی می کند
آیدا
لبخند آمرزشی ست.

نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
با هیات او درآمده بود.

آن گاه دانستم که مرا دیگر
از او
گریز نیست.


"احمد شاملو"

از "مهدیه لطیفی"

 

در من غم آرامی هست که همه چیز را به امان خدا رها کرده است...

برو...

نیا...

بلاک کن مرا از دانه به دانه ی خانه های مجازی ات...

در جهان واقعی ات که نیستم در جهان مجازی ات باشم که چه!؟

زندگی همین یک بار است...

بگذار هر چه می شود بشود...

"دوستت دارم و این تنها حرفی ست که پس نمی گیرم!"...

حالا برو...

آرام و سلانه هم نه، چهار تا پا از در و همسایه قرض بگیر و دوان دوان برو...

می خواهم ببینم کجا را قرار است بگیری!؟؟ زندگی همین یک بار بود لعنتی!...

حیف...

 


مهدیه لطیفی

by Melania Brescia

 

 by Melania Brescia     

ادامه نوشته