ساعاتي پس از صبحانه

در اين صبح سراسر تعطيل

چه فرق مي‌کند تن

به آن ساتنِ لغزان و خنک بسپاري

يا به تکه‌اي از آفتاب پاييزي که دارد

در به در و پنجره به پنجره

دنبالت مي‌گردد

از طرز نگاهم بايد حدس مي‌زدي

که من ظاهرن فراموش‌کار و سر به هوا

خطوط کشيده‌ي اندامت را دقيق

تا مرز نامرئي‌شدن هرچه پيراهن

از بَر کرده‌ام

اگر مي‌دانستي جايت

سر ميز صبحانه چقدر خالي است

و قهوه منهاي شيرين‌زبانيِ تو

چقدر تلخ

من و اين آفتاب بي‌پروا را

آن‌قدر چشم‌انتظار نمي‌گذاشتي

قهوه‌ات دارد سرد مي‌شود

و طاقت آفتاب نشسته بر صندلي‌ات طاق

مگر چقدر طول مي‌کشد

انتخاب پيراهني که ساعتي ديگر

بايد از تن درآوري.



عباس صفاري