از "عباس صفاري"
ساعاتي پس از صبحانه
در اين صبح سراسر تعطيل
چه فرق ميکند تن
به آن ساتنِ لغزان و خنک بسپاري
يا به تکهاي از آفتاب پاييزي که دارد
در به در و پنجره به پنجره
دنبالت ميگردد
از طرز نگاهم بايد حدس ميزدي
که من ظاهرن فراموشکار و سر به هوا
خطوط کشيدهي اندامت را دقيق
تا مرز نامرئيشدن هرچه پيراهن
از بَر کردهام
اگر ميدانستي جايت
سر ميز صبحانه چقدر خالي است
و قهوه منهاي شيرينزبانيِ تو
چقدر تلخ
من و اين آفتاب بيپروا را
آنقدر چشمانتظار نميگذاشتي
قهوهات دارد سرد ميشود
و طاقت آفتاب نشسته بر صندليات طاق
مگر چقدر طول ميکشد
انتخاب پيراهني که ساعتي ديگر
بايد از تن درآوري.
عباس صفاري
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 15:24 توسط باغ سبز
|