دارم از تو رد می‌شوم. از چشمانت وقتی آنها را بسته‌ای.

از دستت هنگامی که بی هوا تکان‌اش می‌دهی. از نبضِ منظمِ شقیقه‌ات.

ساعت؛ چند ساعت به رفتن.

آسمان؛ تاریک، بارانی.

دارم کنار شانه‌های کوچک ِ تو وُ روزهایی که با تو گذشت قدم می‌زنم.

 دارم بی بهانه از تو رد می‌شوم. دارم از تو رد می‌شوم تا باز دوستت داشته باشم.

چقدر آرام خوابیده‌ای؛ انگار نه انگار که دلتنگی!

دستت بی‌رمق بر گودیِ دستم خوابیده است و من فرصت دارم انتخاب کنم.

انتخاب کنم دستت را بگیرم و یا آرام خودم را بکشم کنار.

ببین خواب چه خاصیتِ عجیبی دارد. فرصتِ آزادانه انتخاب کردن برای بیداری.

فرصتی برای بیشتر نگاه کردن تا وقتِ بیداری بدانی با خودت چند چندی!

و باز

از چشمانت رد می‌شوم. از لبانت. از دستت و به تو نگاه می‌کنم.

ولیعصر را از کناری‌ترین سنگفرش می‌آیم بالا. کمی با تو راه می‌روم.

باز هم کمی با  تو راه می روم.

نگاهت می کنم.

کمی با تو راه می روم.

 ولیعصر را می روم پایین .

 کمی با تو ..

نگاهت ..

کمی با تو ..

نگاهت ..

 لعنتی این شهر حالا با تو جان دارد.

تو خوابیده‌ای وُ من به اندازه‌ی خواستن و نخواستن‌ات فرصت برای فکر کردن دارم.

نفس گرمی بر صورتم لیز می‌خورد. گوشه‌ای از پلکت می‌پَرد.

دست بی‌رمق ات بی هوا تکانی می‌خورد.

 بی آنکه نگاه‌ام را ازت بر دارم خودم را می‌چسبانم به سینه‌ات

و انگشتانم را سوی نقطه‌ای مشترک جمع می‌کنم.




روزنوشت‌های تهران/ سیدمحمد مرکبیان