حسودم،

به انگشت‌هایت

وقتی موهایت را مرتب می‌کنند

حسودم ،

به چشم‌هایت

وقتی تو را در آینه می‌بینند

و حسودم،

به زنی که رد شدن از لنزهای رنگی‌اش

رنگ پیراهنت را عوض می‌کند

 

چه‌کار کنم ؟

من زن روشنفکری نیستم

انسانی غارنشینم ،

که قلبم هنوز در سرم می‌تپد ؛

- که بادی که پنجره‌های خانه‌ام را به هم می‌کوبد ،

روزی اگر موهای دیگری را پریشان کرده باشد چه ؟

و بارانی که باریده و نباریده تورا یادم می‌آورد ،

روزی اگر دیگری را یادت بیاورد چه ؟

حسودم...

 


قسمتی از شعری از "لیلا کردبچه"